A piece of the moon🌙
Kanalga Telegram’da o‘tish
Hey. Have a seat and enjoy.. اینجا دفتر خاطرات کوچیک منه اگه دوست ندارید بخونیدش، وقت ارزشمندتونو صرفش نکنید.🩵 https://t.me/YourUnsaidWordsToParhoun_bot
Ko'proq ko'rsatishEron150 191Toif belgilanmagan
212
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kunlar
-130 kunlar
Postlar arxiv
maybe the reason everything feels so uncertain right now is because you're in the middle of becoming someone you've never been before
and that version of you requires a different life, different habits, different people.
so of course it feels uncomfortable.
you're not lost, you're just in transition.
زمان میگیره یکی یکی قهرماناتو
زمان داره بهت میگه شبیه خودت شو!
درختای بیریشه میرن با این طوفان
Repost from • Perfect Now •
• خیلی خستهم؛ این رو پلی کردم، روی تخت -خیلی پهن- دراز کشیدم و چشمام رو بستم و دارم خودم رو بین این جمعیت تصور میکنم و با بقیه آروم اهنگ رو لب میزنم. تا همین الان نمیدونستم صدای جمعیت رو اینقدر دوست دارم :") این تعداد آدم با هم دیگه چنین چیزی رو بخونن خیلی قشنگ و غمگینکنندهس اما من دارم لبخند میزنم و زندگی با نیشخند بهم خیره شده و داره میگه دیدی اونقدرا هم بد نیستم که ارزش ادامه رو نداشته باشه؟ (رابطهی اشفتهای با هم داریم اما باهاش موافقم)
داشتم فکر میکردم که ما آدمها انقدری خودبزرگبینی داریم و این اجازه رو به خودمون میدیم که به قلمروی حیوونا وارد بشیم و علاوه بر وارد شدنمون، بهش آسیبم بزنیم. عجب! بعد هم خودمون رو قانع میکنیم که ما بهترین موجود روی زمینیم.
نه بابا؟ مگه همین حیوانات هم بخشی از این دنیا نیستن؟ چرا باید خودمون رو برتر از همه بدونیم؟
و اصلاً این موضوع فقط به طبیعت و حیوونا محدود نمیشه. ما نسبت به زندگی و حریم همدیگه هم گاهی دقیقاً همینقدر گستاخانه رفتار میکنیم.
وارد زندگی آدمها میشیم، مرزهاشون رو نادیده میگیریم، آسیب میزنیم و بعد خودمون رو محق میدونیم.
شاید مشکل از جایی شروع میشه که «انسان بودن» رو با «محق بودن» اشتباه میگیریم. نمیدونم.
Repost from N/a
خدا جون تاابد شُکرت به خاطر من. بارون. ابر. آسمون. ماه. هوای سرد. بوی خاک. و مجموعهای از زیباییها.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
ما معمولاً از چیزی که نداریم، یه تصویرِ ایدهآل میسازیم. بعد که بهش میرسیم، میبینیم اونقدرا هم که فکر میکردیم خاص نبوده. احتمالاً خواستن، همیشه از داشتن شیرینتره، چون قلمروی خیال، محدودیت نداره.
دانشجوی کارشناسی بودن تموم شد. سختتر از این، خداحافظی کردن از تبریز و تحویل دادن خونهست.
