آنسوی دَرون | فاطیما 🖤
Kanalga Telegram’da o‘tish
https://t.me/+opUt0MSLIi1iZDZk دوره رایگان رهایی از اضطراب👆🤍 دانشجوی روانشناسی✨ محقق در زمینه توسعه فردی بانوان❤️ لینک ناشناس 🤍: https://t.me/SendHarfBot?start=7e0a01bfbcf8 پیشتیبانی هواتو داره: @poshtibaniianso
Ko'proq ko'rsatish6 611
Obunachilar
-224 soatlar
-157 kun
-9230 kun
Postlar arxiv
چرخهای که ممکن است سالها در آن گیر کرده باشی:
استاندارد بالا
↓
«باید خیلی خوب انجامش بدم.»
فشار
↓
«نکنه نتونم؟»
اضطراب
↓
«فعلاً انجامش ندم بهتره.»
اهمالکاری
↓
چند ساعت / چند روز آرامش موقت
↓
عذاب وجدان
«باز خراب کردم.»
↓
کاهش اعتماد به خود
«من هیچوقت نمیتونم منظم باشم.»
↓
فشار بیشتر
«این بار باید جبران کنم و عالی پیش برم.»
↓
و دوباره...
کمالگرایی.
یکی از قسمتهای خطرناک این چرخه این است که بعد از هر بار اهمالکاری، بهجای اینکه چرخه را ببینیم، شخصیت خودمان را مقصر میکنیم:
«من تنبلم.»
«من بیارادهام.»
«من آدم منظمی نیستم.»
در حالی که شاید سؤال مفیدتر این باشد:
«چه چیزی در انجام این کار برای من آنقدر ناخوشایند است که اجتناب را انتخاب میکنم؟»
وقتی چرخه را ببینی، دیگر فقط با «اهمالکاری» طرف نیستی.
با یک سیستم روبهرو هستی.
و سیستم را میشود تغییر داد.
@ansoyedaroon
اگر کمالگرا هستی، یک بار «نسخهی بد» را امتحان کن.
قرار نیست امروز بهترین مقالهات را بنویسی.
قرار نیست بهترین برنامه را طراحی کنی.
قرار نیست شاهکار خلق کنی.
فقط یک نسخهی بد بساز.
عمداً.
یک متن بد.
یک برنامهی ناقص.
یک طراحی زشت.
یک مطالعهی کوتاه.
یک تمرین نصفهنیمه.
قانون این است:
اول اجازه میدهیم چیزی وجود داشته باشد؛ بعد بهترش میکنیم.
چون کمالگرایی معمولاً میخواهد از همان ابتدا نسخهی نهایی را تولید کند.
در حالی که بیشتر کارهای خوب، از یک نسخهی اولیهی نسبتاً بد شروع شدهاند.
پس امروز بهجای اینکه بگویی:
«باید خوب انجامش بدم.»
بگو:
«فقط باید یک نسخهی اولیه بسازم.»
هدف این تمرین عالی شدن نیست.
هدف این است که مغزت تجربه کند:
«ناقص شروع کردن، فاجعه نیست.»
و این تجربه، از صدها بار گفتنِ «کمالگرا نباش» ارزشمندتر است.
@ansoyedaroon
بله زندگی اینطور است دیگر دنیز جان. وقتی محتاج چیزی باشی از تو فرار میکند، اما وقتی بینیاز از آن شدی، خودبهخود به
جملهٔ زیبایی در این مورد هست. «چیزهایی که در زندگی بیش از هر چیز آنها را می
خواهید زمانی که با اشتیاق منتظرشان هستید به سویتان نمیآیند.» این مثل این است که زندگی به تو میگوید: تا تو نگاه کنی، من نمیتوانم خودی نشان دهم.»
هیچ ملاقاتی تصادفی نیست | هاکن منگوچ
@ansoyedaroon
چرا هرچه یک کار مهمتر باشد، گاهی بیشتر عقبش میاندازیم؟
چون اهمیت زیاد، فشار زیادی ایجاد میکند.
وقتی کاری برایت مهم نیست، اشتباه کردن چندان ترسناک نیست.
اما وقتی پای آینده، تحصیل، شغل، رابطه یا تصویری که از خودت داری وسط باشد، ماجرا فرق میکند.
ذهن شروع میکند:
«باید موفق بشم.»
«نباید خرابش کنم.»
«این فرصت رو نباید از دست بدم.»
«این کار باید خیلی خوب از آب دربیاد.»
و ناگهان کاری که قرار بود فقط «انجامش بدهی»، تبدیل میشود به یک آزمون برای ارزشمندی خودت.
در این شرایط، شروع کردن دیگر فقط شروع کردن نیست.
انگار داری خودت را امتحان میکنی.
و اجتناب، یک راه سریع برای فرار از این امتحان است.
اگر شروع نکنی:
شکست نخوردهای.
هنوز قضاوت نشدهای.
هنوز نفهمیدهای کارت چقدر خوب یا بد است.
و مهمتر از همه:
هنوز مجبور نشدهای با احتمال ناکافی بودن مواجه شوی.
اما بهایش چیست؟
کاری که انجام ندادهای، همچنان در ذهنت بزرگتر میشود.
و هرچه بزرگتر شود، شروع کردن سختتر میشود.
گاهی برای شکستن این چرخه لازم نیست اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کنی.
فقط باید اجازه بدهی:
یک کار مهم را، ناقص شروع کنی.
@ansoyedaroon
«کسی که در زندگیاش "چرا" دارد میتواند با هر "چگونهای" کنار بیاید.»
«اغلب وقتها ما بیشتر عاشق "طلب کردن" هستیم تا "مطلوب بودن".»
«بعضیها نمیتوانند خود را از زنجیر رها کنند، با اینحال دوستانشان را از زنجیر رها میکنند.»
انسان در جستجوی معنا_
@ansoyedaroon
اهمالکاری همیشه با «حوصله ندارم» شروع نمیشود.
گاهی خیلی منطقیتر به نظر میرسد:
«الان وقت کافی ندارم، بعداً بهتر انجامش میدم.»
«امروز ذهنم خیلی درگیره.»
«بذار اول یه کم استراحت کنم.»
«باید از اول هفته شروع کنم.»
«وقتی شرایط بهتر شد انجامش میدم.»
«اگر قرار باشه انجامش بدم، باید کامل انجامش بدم.»
مشکل این جملهها این نیست که همیشه غلطاند.
مشکل اینجاست که گاهی تبدیل میشوند به توجیههای بسیار منطقی برای اجتناب.
و چون منطقی به نظر میرسند، متوجه نمیشویم که داریم کار را عقب میاندازیم.
یک سؤال میتواند کمک کند:
«اگر همین الان مجبور نبودم احساس خوبی داشته باشم، آیا میتوانستم پنج دقیقه شروع کنم؟»
نه یک ساعت.
نه تا آخر پروژه.
فقط پنج دقیقه.
چون گاهی مسئله این نیست که نمیتوانی کار را انجام بدهی؛
مسئله این است که میخواهی قبل از انجامش،
اضطراب، بیحوصلگی، ترس و کمالگراییات کاملاً ناپدید شوند.
و چنین لحظهای ممکن است هیچوقت نرسد.
@ansoyedaroon
کارل یونگ، همعصر فروید، نیز معتقد بود آنچه ناخودآگاه باقی میماند، حل نمیشود؛ بلکه بهعنوان سرنوشت یا تقدیر دوباره در زندگیمان پدیدار میشود. از نظر یونگ، هرچه آگاهانه نباشد، بهعنوان سرنوشت تجربه خواهد شد.
به عبارت دیگر، ما احتمالاً به تکرار الگوهای ناخودآگاه خود ادامه میدهیم تا زمانی که آنها را در پرتو آگاهی قرار دهیم.
با تو شروع نشده _
@ansoyedaroon
🎬 Black Swan | قوی سیاه
«کمالگرایی» همیشه شبیه آدمی نیست که وسواسگونه دنبال بهترین نتیجه است؛
گاهی شبیه آدمی است که دیگر نمیداند اگر کامل نباشد، اصلاً چه کسی است.
ناتالی در Black Swan فقط برای اجرای یک نقش تلاش نمیکند؛ او تلاش میکند به تصویری بینقص از خودش تبدیل شود.
هرچه بیشتر به کامل بودن نزدیک میشود، بیشتر از خودش فاصله میگیرد.
فیلم بهشکل ترسناکی نشان میدهد وقتی ارزشمندی خودمان را به عملکردمان گره میزنیم، شکست دیگر فقط «یک شکست» نیست؛ تبدیل میشود به تهدیدی برای هویت ما.
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد:
گاهی آنقدر مشغول ساختن بهترین نسخهی خودمان میشویم که دیگر نمیپرسیم آیا این نسخه واقعاً خودِ ماست؟
🧠 Black Swan را میشود فیلمی دربارهی کمالگرایی، کنترل، فشار عملکرد و فروپاشی هویت دانست.
@ansoyedaroon
بالاخره داشتم میفهمیدم که هیچ تجربهای بیفایده نیست.
در هر چیزی که برای ما اتفاق میافتد، خیری نهفته است؛ چه اهمیت ظاهری آن را تشخیص دهیم و چه ندهیم. همهچیز در زندگی، در نهایت ما را به جایی میرساند.
باتو شروع نشده _
@ansoyedaroon
کمالگرایی و اهمالکاری؛ زوجی که بیشتر از چیزی که فکر میکنیم با هماند.
کمالگرا میگوید:
«اگر قرار است انجامش بدهم، باید درست انجامش بدهم.»
و همین جمله ظاهراً منطقی، میتواند تبدیل شود به:
«پس وقتی شرایط مناسب شد شروع میکنم.»
باید وقت کافی داشته باشم.
باید تمرکز داشته باشم.
باید ذهنم آماده باشد.
باید انرژی داشته باشم.
باید بدانم دقیقاً چه کار میکنم.
و تا وقتی این شرایط فراهم نشود...
شروع نمیکنی.
اینجا کمالگرایی دیگر باعث عملکرد بهتر نمیشود؛ تبدیل میشود به یک شکل از اجتناب.
چون شروع کردن یعنی پذیرفتن اینکه نسخهی اول کارت احتمالاً ناقص است.
و برای ذهن کمالگرا، ناقص بودن فقط «ناقص بودن» نیست.
گاهی معنایش این است:
«من به اندازه کافی خوب نیستم.»
پس ترجیح میدهد اصلاً شروع نکند تا مجبور نشود با احتمال «خوب نبودن» مواجه شود.
به همین دلیل گاهی پشت جملهی
«میخوام بهترین کار ممکن رو انجام بدم»
یک ترس پنهان شده:
«نمیخوام کاری انجام بدم که ثابت کنه کامل نیستم.»
و اینجاست که کمالگرایی، بهجای اینکه تو را به سمت عملکرد بهتر ببرد، جلوی عملکردت را میگیرد.
@ansoyedaroon
بخشی از «خوب» بودن این است که یاد بگیرید با رنجهایتان زندگی کنید، نه اینکه سعی کنید از شرشان خلاص شوید؛ بخش دیگر قبول آنها با صدای بلند است، زیرا سکوت اوضاعشان را بدتر میکند.
احساسات عمیق _
@ansoyedaroon
اهمالکاری همیشه تنبلی نیست.
فرض کن قرار است یک کار مهم انجام بدهی.
مینشینی پشت میز.
فایل را باز میکنی.
اما ناگهان:
یک ویدئو.
یک پیام.
مرتب کردن میز.
چک کردن تلگرام.
یک لیوان چای.
و بعد با خودت میگویی:
«من واقعاً آدم بیارادهای هستم.»
اما یک سؤال مهمتر وجود دارد:
دقیقاً قبل از اینکه حواست را پرت کنی، چه احساسی داشتی؟
اضطراب؟
کسالت؟
ترس از اشتباه؟
فشار؟
ابهام درباره اینکه از کجا شروع کنی؟
احساس ناکافی بودن؟
خیلی وقتها اهمالکاری یک رفتار تنظیم هیجان است.
یعنی تو کاری را عقب نمیاندازی چون «کار کردن را دوست نداری»؛
بلکه چون انجام ندادنش، در کوتاهمدت احساس بهتری به تو میدهد.
و همین پاداش کوتاهمدت، چرخه را تقویت میکند:
کار → احساس ناخوشایند → اجتناب → آرامش موقت
مشکل اینجاست که آرامش موقت، بعداً تبدیل میشود به:
عذاب وجدان + فشار بیشتر + اضطراب بیشتر.
و دوباره...
اجتناب.
پس دفعهی بعد که خودت را «تنبل» خطاب کردی، یک لحظه مکث کن و بپرس:
«من الان از انجام این کار فرار میکنم، یا از احساسی که انجامش در من ایجاد میکنه؟»
@ansoyedaroon
احساسات عمیق ناراحتکننده هستند و گاهی حتی ممکن است تحملناپذیر باشند، اما بهخودیخود مثبت یا منفی نیستند.
احساسات عمیقی مانند خشم و پشیمانی، هنگامی که برای درکشان وقت بگذاریم
میتوانند به ما کمک کنند. خشم میتواند ما را تحریک کند تا از آنچه اهمیت دارد دفاع کنیم. پشیمانی نیز میتواند به ما دربارهٔ چگونگی ساختن زندگی معنادارتر بینش دهد.
احساسات عمیق_
@ansoyedaroon
