آنسوی دَرون | فاطیما 🖤
رفتن به کانال در Telegram
https://t.me/+opUt0MSLIi1iZDZk دوره رایگان رهایی از اضطراب👆🤍 دانشجوی روانشناسی✨ محقق در زمینه توسعه فردی بانوان❤️ لینک ناشناس 🤍: https://t.me/SendHarfBot?start=7e0a01bfbcf8 پیشتیبانی هواتو داره: @poshtibaniianso
نمایش بیشتر6 648
مشترکین
-524 ساعت
-457 روز
-11430 روز
آرشیو پست ها
دوره جامع بهبود کمال گرایی 🌹🤍
فصل اول : بهای بهترین بودن فصل دوم : وقتی کمال گرایی مانع راهت میشه فصل سوم : صدای افکار مزاحم فصل چهارم : فضا دادن به احساس کافی نبودن فصل پنجم : رها کردن برچسب ها و داستان های خود فصل ششم : شناسایی مولفه های مهم فصل هفتم : تمرکز بر فرایند کمال گرایی فصل هشتم : شفقت با خود طبق کمال گرایی فصل نهم : همانطور که هست زندگی کنید فصل دهم : ماندن در مسیر اگر میخوای همراه ما باشی اینجا پیام بده 🌱 ده ساعت آموزش آفلاین و فایل صوتی همراه با تمرین 🌱 @poshtibaniianso
قسمت هفتم | اگر قرار باشد فقط یک چیز را از کمالگرایی رها کنی...
در تمام این چند روز، درباره کمالگرایی حرف زدیم.
از ریشههایش گفتیم.
از ترسِ کافی نبودن.
از اهمالکاری.
از ذهنی که هیچوقت به خط پایان نمیرسد.
و از اینکه تغییر، با تجربه شروع میشود نه با نصیحت.
اما اگر قرار باشد فقط یک جمله را با خودت ببری، دوست دارم این باشد:
ارزش انسان، چیزی نیست که باید هر روز آن را ثابت کند.
این شاید ساده به نظر برسد، اما بسیاری از ما دقیقاً برعکسش زندگی میکنیم.
انگار هر صبح که بیدار میشویم، یک حساب خالی به ما دادهاند و باید تا شب با موفقیت، بهرهوری، تأیید دیگران و بیاشتباه بودن، ارزش خودمان را دوباره به دست بیاوریم.
برای همین خستهایم.
نه فقط از کار.
از این اجبارِ همیشگی برای اثبات کردن.
کمالگرایی، فقط از ما زمان نمیگیرد.
لحظههای زندگی را هم میگیرد.
وقتی عکسی را منتشر نمیکنی چون «هنوز خوب نیست.»
وقتی برای شروع یک کار، منتظر نسخهی کامل خودت میمانی.
وقتی موفقیتت را کوچک میشماری و مستقیم سراغ هدف بعدی میروی.
وقتی به خودت اجازه نمیدهی از مسیر لذت ببری، چون هنوز به مقصد نرسیدهای.
کمکم زندگی، تبدیل میشود به یک اتاق انتظار.
اتاق انتظاری برای روزی که بالاخره «به اندازه کافی» شوی.
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد.
آن روز هیچوقت نمیرسد.
نه چون تو چیزی کم داری.
چون ذهنی که ارزش را به کامل بودن گره زده، هیچوقت از کامل بودن سیر نمیشود.
شاید درمان واقعی، این نباشد که کمتر تلاش کنیم.
شاید درمان این باشد که دیگر برای دوست داشتن خودمان، مدرک جمع نکنیم.
که یاد بگیریم میان تمام ناتمام بودنها، اشتباهها، ترسها و نقصها، هنوز بتوانیم با خودمان بگوییم:
«من یک انسانم، نه یک پروژه که باید بینقص تحویل داده شود.»
اگر این مجموعه توانسته حتی یک سؤال در ذهنت ایجاد کند، شاید قدم اول برداشته شده باشد.
چون تغییر، معمولاً با جوابها شروع نمیشود.
با سؤالهایی شروع میشود که دیگر نمیتوانی نادیدهشان بگیری.
@ansoyedaroon
قسمت ششم | مغز با استدلال تغییر نمیکند؛ با تجربه تغییر میکند.
فرض کن من هزار بار به تو بگویم:
«اگر اشتباه کنی، اتفاق بدی نمیافتد.»
اگر ذهن کمالگرایی داشته باشی، احتمالاً سرت را تکان میدهی و میگویی:
«درسته... ولی درباره من فرق میکنه.»
و حق هم داری.
چون باورهای عمیق، با جملههای قشنگ عوض نمیشوند.
آنها دنبال مدرکاند.
در درمان شناختیرفتاری، به همین دلیل فقط حرف نمیزنیم؛ آزمایش میکنیم.
نه برای اینکه ثابت کنیم حق با درمانگر است.
برای اینکه ببینیم حق با ذهن ما هست یا نه.
مثلاً اگر ذهنت میگوید:
«اگر این متن بینقص نباشد، همه از من ناامید میشوند.»
به جای ساعتها فکر کردن، یک سؤال میپرسیم:
«چطور میتوانم این باور را امتحان کنم؟»
شاید این بار متن را بعد از دو بار بازخوانی منتشر کنی، نه ده بار.
شاید ایمیلی را بفرستی بدون اینکه بیست دقیقه روی یک جملهاش وقت بگذاری.
شاید در یک جمع، جواب سؤال را بگویی؛ حتی اگر مطمئن نباشی کاملاً درست است.
هدف این کارها، اشتباه کردن نیست.
هدف، جمع کردن شواهد است.
شواهدی که به مغزت نشان بدهد:
دنیا آنقدرها هم که تصور میکردی شکننده نیست.
کمکم اتفاق عجیبی میافتد.
میبینی بعضی اشتباهها اصلاً دیده نمیشوند.
بعضیها دیده میشوند، اما هیچ فاجعهای نمیسازند.
و بعضی وقتها، همان کاری که از نظر تو «ناقص» بوده، از نگاه دیگران کاملاً ارزشمند است.
ذهن کمالگرا سالها فقط یک نوع مدرک جمع کرده است؛
مدرک برای کافی نبودن.
درمان، یعنی آرامآرام نوع دیگری از شواهد را هم وارد این پرونده کنیم.
نه برای اینکه کاملتر شویم.
برای اینکه بالاخره منصفانهتر خودمان را ببینیم.
@ansoyedaroon
قسمت پنجم | چرا کمالگرایی رهایت نمیکند؟
اگر کمالگرایی اینقدر خستهکننده است، پس چرا رهایش نمیکنیم؟
چون ذهن، آن را دشمن نمیبیند.
محافظ میبیند.
ذهن کمالگرا یک جمله ساده را باور کرده است:
«اگر سخت نگیرم، سقوط میکنم.»
برای همین، هر بار که میخواهی کمی راحتتر با خودت رفتار کنی، صدایی درونت میگوید:
«حواست باشد...
اگر این بار کوتاه بیایی، کمکم بیخیال میشوی.
اگر این کار را بینقص انجام ندهی، دیگر هیچوقت خوب کار نخواهی کرد.
اگر از خودت راضی شوی، پیشرفتت متوقف میشود.»
این صدا، منطقی به نظر میرسد.
اما یک سؤال مهم وجود دارد:
آیا واقعاً همینطور است؟
بیایید به رفتارهای روزمرهمان نگاه کنیم.
قبل از فرستادن یک پیام، ده بار آن را میخوانیم.
روی یک پروژه، ساعتها بیشتر از چیزی که لازم است وقت میگذاریم.
کاری را که میتوانستیم امروز منتشر کنیم، چند روز عقب میاندازیم تا «کاملتر» شود.
از ترس اشتباه، اصلاً وارد بعضی موقعیتها نمیشویم.
همهی اینها یک هدف مشترک دارند:
کم کردن اضطراب.
و دقیقاً همینجا، کمالگرایی خودش را حفظ میکند.
چون هر بار که با این رفتارها اضطرابت کمتر میشود، ذهنت نتیجه میگیرد:
«دیدی؟ اگر اینقدر سخت نمیگرفتی، اوضاع خراب میشد.»
در حالی که هیچوقت فرصت پیدا نمیکنی بفهمی اگر کمی هم اشتباه میکردی، شاید هیچ فاجعهای رخ نمیداد.
به زبان درمان شناختیرفتاری، این یعنی تو هیچوقت باورت را امتحان نمیکنی؛ فقط هر روز آن را تأیید میکنی.
شاید به همین دلیل است که کمالگرایی با نصیحت از بین نمیرود.
با تجربه از بین میرود.
با تجربهی اینکه گاهی کاری را «به اندازه کافی خوب» انجام دهی و بعد ببینی دنیا همچنان سر جایش ایستاده است.
شاید آزادی، از همان اولین اشتباهی شروع شود که جرئت میکنی اصلاحش نکنی.
@ansoyedaroon
قسمت چهارم | ذهن کمالگرا هیچوقت به خط پایان نمیرسد.
اگر از یک آدم کمالگرا بپرسی:
«اگر این هدفت محقق شود، بالاخره احساس آرامش میکنی؟»
احتمال زیادی دارد که جوابش «بله» باشد.
اما واقعیت چیز دیگری است.
چون مسئله هیچوقت خودِ هدف نبوده است.
فرض کن مدتها برای یک آزمون درس خواندهای.
رتبه خوبی میآوری.
چند ساعت، شاید چند روز، خوشحال باشی.
بعد چه میشود؟
ذهنت آرامآرام شروع میکند:
«خب... حالا مرحله بعد چیست؟»
«بقیه از من جلوترند.»
«میتوانستم بهتر باشم.»
«این که چیز خاصی نبود.»
انگار مغز، موفقیت را خیلی زود عادی میکند، اما اشتباهها را با جزئیات نگه میدارد.
این اتفاق تصادفی نیست.
ذهن کمالگرا مثل یک سیستم هشدار طراحی شده است؛
وظیفهاش پیدا کردن نقصهاست، نه دیدن پیشرفت.
برای همین اگر ده نفر از کارت تعریف کنند و یک نفر نقدت کند، احتمالاً تمام شب به همان یک نقد فکر میکنی.
نه چون ضعیفی.
چون ذهنت یاد گرفته که بقا در گرو پیدا کردن ایرادهاست.
مشکل اینجاست که این سیستم، برای زنده ماندن مفید است؛
اما برای زندگی کردن، نه.
وقتی همیشه دنبال نقص میگردی، حتی اگر به همه چیز برسی، باز هم چیزی برای نگران شدن پیدا میکنی.
و این همان چرخهای است که خیلی از کمالگراها را خسته میکند:
تلاش...
موفقیت...
آرامش کوتاه...
استاندارد بالاتر...
تلاش بیشتر...
و دوباره از اول.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها، با وجود تمام موفقیتهایشان، هنوز احساس میکنند به اندازه کافی خوب نیستند.
نه چون موفق نشدهاند.
چون ذهنشان هیچوقت اجازه نداده کنار موفقیتشان بنشینند و آن را زندگی کنند.
شکستن کمالگرایی، پایین آوردن استانداردها نیست.
یاد گرفتنِ این است که گاهی از خودت بپرسی:
«اگر قرار نبود امروز خودم را قضاوت کنم، از چه چیزی در خودم قدردانی میکردم؟»
شاید این سؤال، شروع رابطهای مهربانتر با خودت باشد.
@ansoyedaroon
قسمت سوم | کمالگراها تنبل نیستند؛ فقط از شروع کردن میترسند.
یکی از عجیبترین تناقضهای کمالگرایی این است:
آدمی که بیش از هر کسی برای موفقیت ارزش قائل است، گاهی بیش از هر کسی کارهایش را عقب میاندازد.
از بیرون، شبیه تنبلی است.
اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، داستان چیز دیگری است.
فرض کن قرار است مقالهای بنویسی.
آدمی که کمالگرا نیست، احتمالاً مینویسد، اشتباه میکند، اصلاح میکند و در نهایت تمامش میکند.
اما ذهن کمالگرا قبل از نوشتن، سؤال دیگری میپرسد:
«اگر به اندازه کافی خوب از آب درنیاید، چه؟»
همین سؤال ساده، تمام انرژی را میبلعد.
نوشتن دیگر فقط نوشتن نیست.
امتحانی است که قرار است ارزش تو را مشخص کند.
برای همین، شروع کردن خطرناک میشود.
چون تا وقتی کاری را شروع نکردهای، هنوز شکست نخوردهای.
هنوز میتوانی با خودت بگویی:
«اگر وقت داشتم، اگر حوصله داشتم، اگر شرایط بهتر بود، حتماً عالی انجامش میدادم.»
اما به محض شروع، واقعیت خودش را نشان میدهد.
و واقعیت، هیچوقت کامل نیست.
به همین دلیل است که بسیاری از کمالگراها، کارهای مهم را مدام به فردا موکول میکنند.
نه چون بیانگیزهاند.
بلکه چون ذهنشان میخواهد از آنها در برابر یک درد محافظت کند:
دردِ کافی نبودن.
اینجاست که اهمالکاری، دیگر یک مشکل در مدیریت زمان نیست.
یک راه فرار است.
فرار از قضاوت.
فرار از اشتباه.
فرار از روبهرو شدن با این فکر که:
«اگر همه تلاشم را بکنم و باز هم عالی نشوم، آن وقت چه؟»
شاید برای همین باشد که گاهی از تمام کردن یک کار، بیشتر از شروع نکردنش میترسیم.
چون تا وقتی کاری ناتمام است، هنوز میتوانیم خیال کنیم روزی نسخه بینقصش را خواهیم ساخت.
اما وقتی تمام شد...
باید بپذیریم که همین، بهترین کاری بوده که در آن لحظه از دستمان برمیآمد.
و پذیرش این واقعیت، برای یک ذهن کمالگرا، از هر کاری سختتر است.
@ansoyedaroon
