uz
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Kanalga Telegram’da o‘tish

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Ko'proq ko'rsatish
3 277
Obunachilar
-324 soatlar
-107 kun
+8830 kun
Postlar arxiv
sticker.webp0.16 KB

دچار افسردگی بعد از تموم شدن کتاب شدم.

باورم نمی‌شه! کتاب‌ها چطور در درست‌ترین زمان‌ ممکن من رو صدا می‌زنن؟! از کجا متوجه می‌شن؟! ادبیات مثل یک ساحره عمل می‌کنه.

لطفن لطفن لطفن این کتاب رو بخونید.
لطفن لطفن لطفن این کتاب رو بخونید.

مونولوگی از فیلم درخت گلابی، ساخته داریوش مهرجویی برگرفته شده از کتاب جایی دیگر، نوشته گلی ترقی

مونولوگی از فیلم درخت گلابی، ساخته داریوش مهرجویی برگرفته شده از کتاب جایی دیگر، نوشته گلی ترقی

من‌ یک‌ تصمیم بزرگ‌ گرفته‌ام؛ می‌خواهم‌ نویسنده شوم، شاید هم شاعر و دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به م. به عشق بزرگ و ابدی‌ام وفادار بمانم، لااقل تا زمانی که زنده‌ هستم.

عناوین بالا از راست به چپ: • ماه شبِ نُه چه کم‌ از شب چارده دارد؟ • انجمن مخفی؛ این قسمت حقوق زنان پایین از راست به چپ: • کاپوچینو پارتی • کاری که از خواب بیشتر دوستش داری، همان‌جاست دوا. • چل‌چراغ

photo content

photo content
+4

Repost from .Home.
"My head is a hive of words that won't settle." _Virginia Woolf

photo content
+1

تا صبح خواب کتاب "تربیت احساسات" گوستاو فلوبر رو دیدم. خیلی عجیب بود، خیلی.

هستی مهربون🫂

من کتاب‌های نایاب و بدون سانسور ادبیات فارسی رو از "سالینه" تهیه می‌کنم.

حجمش رو خیلی آوردم پایین، امیدوارم کیفیتش حفظ شده باشه..

اتاقی از آنِ خود در عصرگاهی بادی.

کتابخونه هزینه‌هام رو خیلی پایین آورده:)
کتابخونه هزینه‌هام رو خیلی پایین آورده:)

اول دبیرستان، بغل‌دستی‌ای داشتم طرف‌دار پروپاقرص کی‌دراما و گروه‌های خوانندگی کی‌پاپ، چندتایی از آن سریال‌ها مثل "تو زیبایی" و "پسران برتر از گل"، "عروس قرن" و .. را هم آورد برای من. تماشای کی‌دراما و خواندن رمان‌های عاشقانه در خانه‌ی ما ممنوع بود؛ باید صبر می‌کردم تا سنم قد بدهد، اما از آن‌جایی که تمایل برای انجام کارهای ممنوعه بیشتر از کارهای بایاست من‌ شب‌ها تا طلوع خورشید در حالی که ملزم به خوابیدن بودم، هم رمان‌ها را می‌خواندم و هم سریال‌ها را تماشا می‌کردم. یک شب در حساس‌ترین قسمت یکی از آن سریال‌ها هشدار باتری لپ‌تاپ فعال شد. چند بار در ذهنم مسیر زیر پتو تا محل شارژر که اتاق پدر و مادرم بود را طی کردم و بالاخره در یک تصمیم هیجانی تصمیم گرفتم اجرایی‌ش کنم. یعتی تصمیم گرفتم ساعت ۲، ۳ صبح بروم شارژر را از اتاق پدر و مادرم بیاورم. با هر حرکت تا انتهایی‌ترین عضلات بدنم که تا آن شب به وجود بسیاری‌شان آگاهی نداشتم، اصوات عجیبی تولید می‌کردند. با هر مصیبتی بود طی گام‌های لاک‌پشت‌وار خودم را به شارژر کذایی رساندم اما در اولین گام برای برگشت پدرم بیدار شد تا آب بخورد و عجیبا که بعد تصمیم گرفت ساعتی هم در گوشی بچرخد. من در حالت جنینی روی زمین، شارژر را چنان در آغوش می‌فشردم که طلسم غیب‌شدن را. نمی‌دانم تا کِی انتظار کشیدم، چند بار خودم را در اتاق در تخت خودم تصور کردم، چند بار صحنه‌ی رو شدن دستم را تصور کردم، وقتی چشم باز کردم خورشید طلوع کرده بود. این خاطره نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به "آئوکسیلیو" است، زمانی که در سرویس بهداشتی زنانه روی توالت فرنگی نشسته و کتابی از "پدریتو" می‌خواند، چند باره و ناگهان صدای فریاد و جیغ است که می‌شنود و متوجه می‌شود به دانشگاه مکزیک حمله شده و تمام تلاشش را می‌کند تا در حضور سربازی که در آیینه‌ی دست‌شویی به خودش نگاه کرده دم نزند و بارها مسیر بیرون آمدن از دانشگاه را در ذهن تجسم می‌کند.