شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 288
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
+12030 روز
آرشیو پست ها
3 289
عناوین
بالا از راست به چپ:
• ماه شبِ نُه چه کم از شب چارده دارد؟
• انجمن مخفی؛ این قسمت حقوق زنان
پایین از راست به چپ:
• کاپوچینو پارتی
• کاری که از خواب بیشتر دوستش داری، همانجاست دوا.
• چلچراغ
3 289
اول دبیرستان، بغلدستیای داشتم طرفدار پروپاقرص کیدراما و گروههای خوانندگی کیپاپ، چندتایی از آن سریالها مثل "تو زیبایی" و "پسران برتر از گل"، "عروس قرن" و .. را هم آورد برای من. تماشای کیدراما و خواندن رمانهای عاشقانه در خانهی ما ممنوع بود؛ باید صبر میکردم تا سنم قد بدهد، اما از آنجایی که تمایل برای انجام کارهای ممنوعه بیشتر از کارهای بایاست من شبها تا طلوع خورشید در حالی که ملزم به خوابیدن بودم، هم رمانها را میخواندم و هم سریالها را تماشا میکردم. یک شب در حساسترین قسمت یکی از آن سریالها هشدار باتری لپتاپ فعال شد. چند بار در ذهنم مسیر زیر پتو تا محل شارژر که اتاق پدر و مادرم بود را طی کردم و بالاخره در یک تصمیم هیجانی تصمیم گرفتم اجراییش کنم. یعتی تصمیم گرفتم ساعت ۲، ۳ صبح بروم شارژر را از اتاق پدر و مادرم بیاورم. با هر حرکت تا انتهاییترین عضلات بدنم که تا آن شب به وجود بسیاریشان آگاهی نداشتم، اصوات عجیبی تولید میکردند. با هر مصیبتی بود طی گامهای لاکپشتوار خودم را به شارژر کذایی رساندم اما در اولین گام برای برگشت پدرم بیدار شد تا آب بخورد و عجیبا که بعد تصمیم گرفت ساعتی هم در گوشی بچرخد. من در حالت جنینی روی زمین، شارژر را چنان در آغوش میفشردم که طلسم غیبشدن را. نمیدانم تا کِی انتظار کشیدم، چند بار خودم را در اتاق در تخت خودم تصور کردم، چند بار صحنهی رو شدن دستم را تصور کردم، وقتی چشم باز کردم خورشید طلوع کرده بود.
این خاطره نزدیکترین تجربهی من به "آئوکسیلیو" است، زمانی که در سرویس بهداشتی زنانه روی توالت فرنگی نشسته و کتابی از "پدریتو" میخواند، چند باره و ناگهان صدای فریاد و جیغ است که میشنود و متوجه میشود به دانشگاه مکزیک حمله شده و تمام تلاشش را میکند تا در حضور سربازی که در آیینهی دستشویی به خودش نگاه کرده دم نزند و بارها مسیر بیرون آمدن از دانشگاه را در ذهن تجسم میکند.
3 289
این کتاب (تعویذ) خوب شروع نشد اما داره عالی پیش میره.( هنوز تمومش نکردم.)
کلن داستانی که نتونی حدس بزنی چطور تموم میشه خیلی خوبه و نگم از تمثیلهاش..
3 289
این کتاب خوب شروع نشد اما داره عالی پیش میره.
کلن داستانی که نتونی حدس بزنی چطور تموم میشه خیلی خوبه و نگم از تمثیلهاش..
3 289
فرض کنید یک کتاب خواندنی به دست گرفتهاید؛ صفحات با سرعت مطبوعی پیش میروند. نمیتوانید کتاب را زمین بگذارید. آنگاه به صفحهی پایانی میرسید بدون اینکه قصه به آخر برسد و حالا شما ماندهاید با هزاران حفره و سؤال.
در کتاب "چه کسی باور میکند" زن مهاجرت میکند. پس از سالها برمیگردد خانه و متوجه میشد دوست بسیار نزدیک کودکیهایش مرده. کتاب اینگونه شروع میشود" به من میگویند تو مردهای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد و من دیگر جایی ندارم که بروم."
فردی که جانپناه فردی دیگر است میمیرد و وطن او را هم با خود میبرد و داستان را در میانه به پایان میرساند. فرد سوگوار میماند با هزاران حفره و سؤال.
دوستی را در فضای مجازی دنبال میکنم که روابطمان تنها به لایککردن استوری و پست محدود میشد. اما همیشه شاهد رابطهی زیبایش با پسری مهربان و شریف بودم. حدودن سه ماه قبل در پستی به اطلاع همه رساند که وطنش را آب برده است. پسر برای همیشه از دنیا رفته بود و حالا غم و فقدان و دلخفگیست که از سر و روی پیج دختر بالا میرود. مرد قصهی او در اوج جوانی رفت و داستان نصفه ماند. حالا دوست من مانده با هزاران حفره و سؤال.
روابط به اشکال متعددی به آخر میرسند؛ از بین رفتن علاقه، خیانت، مهاجرت، ترس از مسئولیتپذیری و...، اما بیرحمترین آنها مرگ است. مرگ جان و روح و زندگی یکی را میبرد و تنها جان آن دیگری را نمیبرد. مرگ در میانهی یک رابطه چیزی مانند انفجار هیروشیماست. بعد از او هر چیزی ناقص است، بیمار است، به درد نمیخورد. کاش هر کسی که میرفت دیگری را هم میبرد و در آخر آدم را در حجمهی حفرات و سؤالات بیجواب به امان خدا رها نمیکرد.
۲۶/۲۶
