شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 292
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kun
+11530 kun
Postlar arxiv
3 292
بیشتر از یک کتاب بوده. یک کتاب که به درد حال و هوای زمستون هم میخوره بخوام بگم؛ تماماً مخصوص از عباس معروفی.
شخصی به اسم عباس ایرانی تو آلمان زندگی میکنه که قراره با دوستی به قطب شمال برن. این کتاب فلشبکهایی به گذشته داره؛ عباس با دوستدخترش تو اعتراضات شرکت داشتن، دختر رو دستگیر میکنن و هیچوقت سرنوشتش معلوم نمیشه. عباس هم غیرقانونی ایران رو ترک کرده.
غمگینه و قشنگ.
3 292
سلام شهرزاد.🍓
بهترین، یا بهتره بگم دوستداشتنیترین، رمان فارسیای که خوندی چی بوده؟ یکم راجع بهش میگی؟
3 292
نمیتوانم بنویسم. کتابی که دست گرفتهام پیش نمیرود. زمان درستی برای خواندنش نیست. فراموش میکنم که چای دم کردهام. چایِ جوشیده بوی نامطبوعی میدهد. از همانهایی شده که مادرم سرزنشآمیز آبگوشت مینامدش. سردم است و به قول فروغ انگار هرگز گرم نخواهم شد. این زمستان خاکستری با قدرت تمام فوت میکند تا زودتر پائیز را پی کارش بفرستد. روزهای پایانی پائیز تهران کِی چیزی غیر از این بودهاند؟ خاکستری، سرد و آلوده. هورمونهایم خاک بر سرشان شده باز و غمگینم؛ یک بغص گندهام. یک بغض غمگین گنده که منتظر است کسی دستانش را بگیرد و از این باتلاقی که تا کمر در آن فرو رفته بیرونش بکشد.
تنها یک کتاب از عباس معروفیست که هنوز نخواندهام. تا امروز نخواستهام که بخوانم. نمیدانم اگر آن را بخوانم و تمام شود چه باید بکنم. همان یکی فقط از او مانده و حالا در این وضع اندوهبار مدام مقابل قفسهی کتابهای ایرانی میایستم و پیکر فرهاد را نگاه میکنم. قلم معروفی نهایت غم است برای من. نمیدانم چه حکمتیست که به وقت ناراحتی، با دست خودمان به کارهایی چنگ بیندازیم که ناراحتترمان میکند.
3 292
خب یک شنبهی دیگه!
لطفن بهم بگین کدوم قسمتها خوبن، کجاها بهتره حذف بشه. کلن هر نظر یا ایدهای دارین خوشحال میشم بشنوم💗💗💗
3 292
تهران آلوده است؛ مثل هفتههای قبل و قبلترش. البته که آلودگی این شهر بیچاره، تنها به هوا محدود نمیشود؛ مثلن شب گذشته اقوام عروس و دامادی با هر ضرب و زوری بود تمام محل را با صدای آهنگهای لرستانی که از ماشینِ با دربهای باز پخش میشد تا بعد از نیمهشب، شریک شادیشان کردند! صبح زود، صدای پرندهای نمیشنوم. محل کار من تعطیل شده و امروز خانه ماندنم، توفیق اجباریایست برای جبران کارهای تمامناشدنی.
فکریام اکنون بعد از رفتن پرندهها خودم هم از سیاههجا بروم. فروغ زمزمه میکند" دلم گرفته است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد." و دلم میگیرد. یک زمانی دلتنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر میرسد به روز هم سرایت کرده است.
