ar
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

الذهاب إلى القناة على Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

إظهار المزيد
3 293
المشتركون
-124 ساعات
+137 أيام
+11630 أيام
أرشيف المشاركات
متأسفانه فقط همین "جنگ جهانی اول" رو.
متأسفانه فقط همین "جنگ جهانی اول" رو.

سلام تا به حال کتاب غیررمان تاریخی خوندین؟

بیشتر از یک کتاب بوده. یک کتاب که به درد حال و هوای زمستون هم می‌خوره بخوام بگم؛ تماماً مخصوص از عباس معروفی. شخصی به اسم عباس ایرانی تو آلمان زندگی می‌کنه که قراره با دوستی به قطب شمال برن. این کتاب فلش‌بک‌هایی به گذشته‌ داره؛ عباس با دوست‌دخترش تو اعتراضات شرکت داشتن، دختر رو دست‌گیر می‌کنن و هیچ‌وقت سرنوشتش معلوم نمی‌شه. عباس هم غیرقانونی ایران رو ترک کرده. غمگینه و قشنگ.

سلام شهرزاد.🍓 بهترین، یا بهتره بگم دوست‌داشتنی‌ترین، رمان فارسی‌ای که خوندی چی بوده؟ یکم راجع بهش می‌گی؟

سلام از کتاب‌ها حرف بزنیم؟ @GhostoflibBot

نمی‌توانم بنویسم. کتابی که دست گرفته‌ام پیش نمی‌رود. زمان درستی برای خواندنش نیست. فراموش می‌کنم که چای دم کرده‌ام. چایِ جوشیده بوی نامطبوعی می‌دهد. از همان‌هایی شده که مادرم سرزنش‌آمیز آب‌گوشت می‌نامدش. سردم است و به قول فروغ انگار هرگز گرم نخواهم شد. این زمستان خاکستری با قدرت تمام فوت می‌کند تا زودتر پائیز را پی کارش بفرستد. روزهای پایانی پائیز تهران کِی چیزی غیر از این بوده‌اند؟ خاکستری، سرد و آلوده. هورمون‌هایم خاک بر سرشان شده باز و غمگینم؛ یک بغص گنده‌ام. یک بغض غمگین گنده که منتظر است کسی دستانش را بگیرد و از این باتلاقی که تا کمر در آن فرو رفته بیرونش بکشد. تنها یک کتاب از عباس معروفی‌ست که هنوز نخوانده‌ام. تا امروز نخواسته‌ام که بخوانم. نمی‌دانم اگر آن را بخوانم و تمام شود چه باید بکنم. همان یکی فقط از او مانده و حالا در این وضع اندوه‌بار مدام مقابل قفسه‌ی کتاب‌های ایرانی می‌ایستم و پیکر فرهاد را نگاه می‌کنم. قلم معروفی نهایت غم است برای من. نمی‌دانم چه حکمتی‌ست که به وقت ناراحتی، با دست خودمان به کارهایی چنگ بیندازیم که ناراحت‌ترمان می‌کند.

یکشنبه، ۱۸ آذر سال سه
+2
یکشنبه، ۱۸ آذر سال سه

.

عزیزم🤍🥲

خب یک شنبه‌ی دیگه! لطفن بهم بگین کدوم قسمت‌ها خوبن، کجاها بهتره حذف بشه. کلن هر نظر یا ایده‌ای دارین خوش‌حال می‌شم بشنوم💗💗💗

چه‌قدر یهو زیاد شدیم🥲 می‌شه یکی بگه از کدوم کانال اومدین؟ @ghostoflib

تهران آلوده است؛ مثل هفته‌‌های قبل و قبل‌ترش. البته که آلودگی این شهر بی‌چاره، تنها به هوا محدود نمی‌شود؛ مثلن شب گذشته اقوام عروس و دامادی با هر ضرب و زوری بود تمام محل را با صدای آهنگ‌های لرستانی که از ماشینِ با درب‌های باز پخش می‌شد تا بعد از نیمه‌شب، شریک شادی‌شان کردند! صبح زود، صدای پرنده‌ای نمی‌شنوم. محل کار من تعطیل شده و امروز خانه ماندن‌م، توفیق اجباری‌ای‌‌ست برای جبران کارهای تمام‌ناشدنی. فکری‌ام اکنون بعد از رفتن پرنده‌‌ها خودم هم از سیاهه‌جا بروم. فروغ زمزمه می‌کند" دلم گرفته‌ است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد." و دلم می‌گیرد. یک زمانی دل‌تنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر می‌رسد به روز هم سرایت کرده است.

این چالش تمام شد و بسیار خوش‌حالم که بالاخره می‌تونم یک رمان چندصدصفحه‌ای دست بگیرم!

روز دهم؛ آخرین رؤیای فروغ، سیامک گلشیری
روز دهم؛ آخرین رؤیای فروغ، سیامک گلشیری

شب به‌خیر🖊
شب به‌خیر🖊

روز نهم؛ عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور نمایش‌نامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیت‌ها و فضاسازی‌ها تکراری بودند دل‌گیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بی‌پایان گذاشتن سرنوشت شخصیت‌هایی هم‌چون بهار و صدف و اسکندر که مهم بودند هم. یک دل‌گیری گنده از من ماند فقط.