شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 276
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
+2230 kun
Postlar arxiv
3 276
تهران آلوده است؛ مثل هفتههای قبل و قبلترش. البته که آلودگی این شهر بیچاره، تنها به هوا محدود نمیشود؛ مثلن شب گذشته اقوام عروس و دامادی با هر ضرب و زوری بود تمام محل را با صدای آهنگهای لرستانی که از ماشینِ با دربهای باز پخش میشد تا بعد از نیمهشب، شریک شادیشان کردند! صبح زود، صدای پرندهای نمیشنوم. محل کار من تعطیل شده و امروز خانه ماندنم، توفیق اجباریایست برای جبران کارهای تمامناشدنی.
فکریام اکنون بعد از رفتن پرندهها خودم هم از سیاههجا بروم. فروغ زمزمه میکند" دلم گرفته است. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد." و دلم میگیرد. یک زمانی دلتنگی تنها برای شب بود، حالا به نظر میرسد به روز هم سرایت کرده است.
3 276
روز نهم؛ عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور
نمایشنامه مستور او را در نظرم بالا برد و این رمان؟ بسیار پائین آورد. از این حیث که شخصیتها و فضاسازیها تکراری بودند دلگیر شدم. از مسائلی که راوی اول شخص حوصله نداشت توضیح دهد هم. از اعتراف به قتل دروغین هم. از بیپایان گذاشتن سرنوشت شخصیتهایی همچون بهار و صدف و اسکندر که مهم بودند هم. یک دلگیری گنده از من ماند فقط.
3 276
من دیشب ساعت ۱۱ دوباره کتاب رو از اول شروع کردم. ۲۰ صفحهای بلند خوندم با تمرکز کامل و دیدم که به لحن و جملهبندیهاش عادت کردم. اونوقت دیدم که اِ حالا دیگه نسبت به سرنوشت کریما کنجکاوم، میخوام بدونم اون گمشدهها کیا هستن.
در مورد اینکه کتاب رو دوست دارم یا نه و دولتآبادی چه کرده؛ چیزی نگم بهتره.
3 276
روز هشتم؛ اسبها از کنار یکدیگر، دولتآبادی
پ.ن: کتاب بهحد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته و آرامیست که بیهوا وارد خرابهای متعلق به ملکپروان میشود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما میشود که اینجا چهکار داشتی. در آخر با هم رفیق میشوند و کریما کمک میکند محل دفن جوان ملکپروان، تراب را پیدا کنند. اینکه در پایان چه میشود، بماند برای خودتان.
کاش دولتآبادی بیشتر از جای خالی سلوچ بیافریند.
3 276
گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهنسالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گهگداری هم دیالوگهایی از گذشته را در خود جای میدهد.
حالا ۸۵ ساله است و تصویری دلخراش از او در خانهی سالمندان میبینم. دلم از همهچیز میگیرد؛ از عمر، فراق، از دست دادن، تنهایی و کامنتهای منفی گودریدز با اینکه خود من هم حس خوشایندی از خواندن کتابی اینچنین آمیخته با مرگ نداشتم. دلم میگیرد از اینکه حالا همانچیزی که برای راوی قصه رخ داده گریبان خود نویسنده را گرفته است؛ [چه زود گذشت. هفتاد و پنج سال یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمیدانم. حساب روزها و سالها از دستم در رفته. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تأیید کرد؟]
3 276
روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی
گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهنسالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گهگداری هم دیالوگهایی از گذشته را در خود جای میدهد.
او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دلخراش از او در خانهی سالمندان میبینم. دلم از همهچیز میگیرد؛ از عمر، فراق، از دست دادن، تنهایی و کامنتهای منفی گودریدز با اینکه خود من هم حس خوشایندی از خواندن کتابی اینچنین آمیخته با مرگ نداشتم. دلم میگیرد از اینکه حالا همانچیزی که برای راوی قصه رخ داده گریبان خود نویسنده را گرفته است؛ [چه زود گذشت. هفتاد و پنج سال یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمیدانم. حساب روزها و سالها از دستم در رفته. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تأیید کرد؟]
3 276
هنوز نمیدونم برای روز هفتم چی بخونم و روز خیلی شلوغی هم پیش رو دارم، کدوم کتاب روونتر پیش میره؟
3 276
بعد از مدتها تنها بعدازظهریست که بیرون از خانه نیستم. در هال که سردتر از بیرون است خودم را جمع کردهام و سعی میکنم کتاب بخوانم، اما خوابم میبرد. در خواب میبینم که حال پدرم خوش نیست(دوست ندارم بنویسم که در خواب زنده نبود.) در همان عالم خواب گریه میکنم و وقتی بیدار میشوم، در تاریکی به اطراف چشم میگردانم. غروب پائیز است و تمام دلتنگی دنیا درون سینهام جمع میشود.
اول شب است که کتاب سرخپوست را دست میگیرم. صفحهی اول کتاب با این متن آغاز میشود:[پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمیشناختش ولی عکسش توی همهی موبایلها بود. زیر عکسها نوشته بودند "بیرون آمدن مردههای قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.] بغضی که از کابوس بعدازظهر در گلویم جمع شده میترکد، تمام دلتنگی دنیا اشک میشود و من در سکوت برای داوود گریه میکنم. تا آخر شب با امین، سینا و عاطی زندگی میکنم؛ خانوادهی عزیز مردی که مدام در رفت و آمد است، که مثل تمام پدرها قهرهای کودکانه میکند، با پسر بزرگش دعواها و سکوتهای آمیخته با محبت دارد، عاشق مسافرهای تهرانیایست که با خود به ویلا میآورد و البته که شیفتهی دریاست. من نمیدانم بقیه از یک کتاب چه میخواهند. من میخواهم کتاب بتواند احساسی که درونم محبوس مانده را آزاد کند، کاری کند شخصیتها در من زنده بمانند و دلتنگ لحظات خواندنش شوم و تا شبهای طولانی به پایان آن فکر کنم. چیزی که سرخپوست به من داد.
