تارانتیسم
Kanalga Telegram’da o‘tish
تارانتیسم [اسم.] : هوس رقص؛ شکلی از رفتار هیستریک است که فرد در آن درگیر گریه میشود و سپس به رقص میپردازد. https://t.me/HarfChatBot?start=4efb82a252dd تـارا-
Ko'proq ko'rsatish1 133
Obunachilar
-224 soatlar
-47 kun
-630 kun
Postlar arxiv
1 133
من اگه فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده بودم، دست تو رو میگرفتم و میرفتیم دِریا.. دَریا نه ها! اونی که همه تعطیلات میرن شمال و دَریا نه! دِریای جنوب..!
دستام رو حِنا میکردُم، چشمام رو سرمه میکشیدُم، جنوبی میپوشیدم و کِل کشان راه میرفتُم تو کوچه پس کوچههای بوشهر.
ها معلومه که عروسیه! همه باید برقصن. کل میکشیدوم تو کوچهها کلللل...
میرفتیم تو ساحل خِلیجِ فارس، مو حل میشدُم تو صدای نیانبون و کنارِ تو.. ها چه قِشَنگ.. چه مرگی قِشَنگتر از این؟!..
او طوری مو نمیمُردُم؛ دل میزدُم به دِریا و تو گوشِت میخوندُم چقدر دوستت دارُم و تو همون دِریایی که دِلُم رو غرق غمت کِرد، ماهی میشدُم.
تو باشی، نی انبون باشه، دِستام حنا داشته باشن تو دستات، دِریا باشه و غروب..
همین قدر برای کلِ زندگیِ مو بس.. بعدش دیگه با خیال راحت، خِلاص..!
1 133
چشم در چشم هم بودیم. نبردی ابدی به نظر میرسید. او مصمم، من نیز مصمم. هیچکدام نمیدانستیم که این نبرد، از آگاهی ست یا غفلت. من آماده برای مبارزه با او، او آماده برای خردکردن من. منی که سالها از او فراری بودم، حال تشنهی دیدنِ به خاک افتادنش شده بودم.
هرکاری میکردم تا بشود. هرکاری میکرد که نشود. هر راهی میرفتم تا ثابت کنم نیست، هر راهی میآمد تا نشان دهد حضور دارد.
ناگهان ایستادم.
چشم در چشم
هنوز هم او مصمم و من.. مشکوک..
به سویش رفتم جای فرار.
دست دراز کردم و لحظهای لمس کافی بود؛ تنهایی را در آغوش کشیدم و ناگهان جنگ، پایان گرفت.
1 133
آخرین عزیزِ جانم، درست در دومین هفته از آتش بس رفت. مهاجرت نکرد، گریخت. میگفت از رفتن میترسم و از نرفتن، بیشتر. قرار بود قبل رفتنش خاطرهای از گوشهای از ایران با خود ببرد؛ چیزی شبیه چای آلبالو در میدان شهرداری رشت یا خواندن فالی در حافظیه شیراز. میخواست ردپایی بگذارد در تهران. «اینجا خندیدیم» ، «اینجا گریه کردیم» ، «اینجا یکدیگر را سخت در آغوش کشیدیم» ، « اینجا عاشق شدیم..»
جنگ که آمد، نه شیراز رفتم نه رشت. خنده و گریه و آغوش و عشق را پشت درهای فرودگاه جاگذاشت و رفت.
همین است که میگویند:
«هیچ مهاجری فعل رفتن را یکسان صرف نمیکند»
1 133
تو از من رازنگهدار خوبی ساختی. تو بهم یاد دادی که هرچی رو میفهمم به رو نیارم. مثلا نپرسم چرا وقتی من زمین خوردم، تو گریه کردی. یا نگم چرا من لرزیدم ولی تو نفست بند اومد. تو ازم خواستی که تمام رازهات رو نگه دارم و من منتظر روزی بودم که همهش رو ازم پس بگیری و سنگینیش رو کم کنی. من هنوز هم منتظرم. منتظر فریاد کردن رازهایی که برای من نبودن اما سنگینیشون قلب منو شکست.
1 133
دلم معجزه میخواد. معجزهای که برای من باشه. برای خودِ خودم. از اون لحظه هایی که تمام سالن تاتر تاریک میشه و یه نورِ سفید فقط و فقط روی تو میتابه. اون جنسِ دیده شدن. از اون لحظاتی که باور کنی حتی اگه بخوای هم نمیتونی دیده نشی، نمیتونی واضح نباشی، نمیشه نوبت تو نشه. دلم نور میخواد. از اونایی که از گوشه پرده یواشکی و دزدکی میوفته رو فرش قرمز ایرانی و میرسه به صفحه کتابت که رو زمین گذاشته بودی و میخواستی بخونیش. از اونایی که وسط سرمای زمستون یهو از پشت ابر مستقیم میتابه روی تو و گرمت میکنه. از همونایی که دل-گرمت میکنه.
که تمامِ زندگی، من نور بودم؛ دلم یه نور میخواد که بتابه به من..
1 133
به قول اون جمله هه که میگفت اگه بدونی روز به روز چطوری دارم دنبال نخ های اتصالم به زندگی میگردم..
