تارانتیسم
Kanalga Telegram’da o‘tish
تارانتیسم [اسم.] : هوس رقص؛ شکلی از رفتار هیستریک است که فرد در آن درگیر گریه میشود و سپس به رقص میپردازد. https://t.me/HarfChatBot?start=4efb82a252dd تـارا-
Ko'proq ko'rsatish1 152
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kunlar
-130 kunlar
Postlar arxiv
1 153
خدایا وقتی گفتم دلم میخواد کتابام رو زندگی کنم، منظورم کتابهای عاشقانه و کلاسیکم بود نه تراژدی و جنگ جهانی!
1 153
فستیوال پیاده تهران شروع شده؛ با این بروشور میتونید توی پنج تا قصهی مختلف با مقصد های مختلف قدم بزنید و به روایت ها گوش بدید
برای مرخصی از زندگی تو بهار..
1 153
بهت میگم «دلم میخواد برات بنویسم» و نمیدونم از کجا باید شروع کنم. نمیدونم باید چی بگم که کورسوی نور ستاره بشه تو عمق تاریکیِ کهکشانت. نمیدونم چطور بگم «درست میشه» که هم تو به ساده لوحی من نخندی هم وجدانم منو دروغگو صدا نکنه. نمیدونم کدوم آهنگ میتونه بغضی که این همه مدت نگه داشتی رو بشکونه و کدوم نوشته دلت رو گرم به زندگیِ زمستونی کنه. هیچی نمیدونم. «دلم میخواد برات بنویسم» اما حتی دیگه نوشتن هم نمیدونم. اگه بگم نرو بمان و پرواز یادت بره تو قفس چی؟ اگه بگم برو نمان و هوایی آسمون بشی و قفل قفس نشکست چی؟ چرا این ماجرا از هر طرف یه جور غم داره؟ چی باید برات بنویسم که آروم بشی؟ که آروم بشیم؟ که بگیم گوربابای جبر و جغرافیا و سیاست و حقارت و اصلا بیا با شبپره برقصیم؟! میشه اصلا اینا رو بگیم؟ با همون چشم هایی که سیاه چالهی آرزوهات شده، با همون دستمالی که اشکات رو پاک کردی، با همون کلمههایی که ایستادن وسط گلوت، دستت رو میدی که گوربابای جبر و جغرافیا و سیاست و حقارت و همهچی، شبپره برقصیم؟.. شاید وسطش بغضمون ترکید.. شاید..
*/بامداد جمعه
1 153
- کلاه قرمزی رو دیدی؟ دلش میگرفت میرفت پشت در یخچال گریه میکرد؛ دلم پشت در یخچال میخواد.
*/پنجشنبه
1 153
خبر کوتاه بود: اعدامشان کردند.
عزیزم، دخترم!
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند.
عزیزم
پاک کن از چهرهات اشک را، ز جا برخیز.
تو در من زندهای، من در تو: ما هرگز نمیمیریم..
|ه.الف.سایه- یادگار خون سرو|
1 153
Repost from در جستجوی ناسا.
به دخترم میآموزم که پیش از آنکه جهان را بشناسد، خودش را بشناسد؛ که در آینه فقط چهرهاش را نبیند، بلکه رؤیاهایی را ببیند که از چشمهایش جوانه میزنند. به او میگویم روزی آمدهای که جهان را کاملتر کنی، نه آنکه در شلوغیِ آن گم شوی. یادش میدهم که هر پرسشی پلیست به سمت دانایی، و هر ترسی دروازهای برای شجاعتر شدن. میآموزم که دست روی دلِ آدمها بگذارد، نه روی سایههایشان؛ که از مهربانی نهراسد، حتی وقتی جهان چندان مهربان نیست. به دخترم میآموزم که نور را انتخاب کند، حتی اگر تنها شمعی در باد باشد، و باور کند که بعضی راهها را باید با آرامیِ یک لبخند فتح کرد، نه با فریاد. و شاید از همه مهمتر، به او میآموزم که بودنش، حتی اگر هنوز نیامده باشد، برای من معنای دیگری به زندگی بخشیده است.
1 153
آدمیزاد اولین چیزی که میآموزد، گریه کردن است. نوزاد که به دنیا میآید، کسی نمیگوید این بچه چرا نمی خندد و خوشحال نیست! اما وای به حال لحظهای که گریه نکند؛ پرستار و پزشک و هرآنکه در اتاق عمل حضور دارد هراسان میشود که مشکل چیست و اشک های این بچه کجاست. کودک از همان ابتدا میداند گریه کردن را. حتی وقتی درست نمیداند چه میخواهد، میداند با گریه، میتواند آنچه را که نمیداند بدست آورد. گرسنه باشد گریه میکند، خوابش بیاید گریه میکند، ترسیده باشد گریه میکند، جیش بخواهد گریه میکند..
همین بچه که بزرگ میشود، میآموزد که گاه گریه چاره نیست که هیچ، قوز بالا قوز است. همین میشود که در واپسین لحظات بزرگسالی، گرسنه باشد سکوت میکند، خوابش بیاید سکوت میکند، ترسیده باشد سکوت میکند و شاید برای همین است که این انسان بزرگسال، دیگر طاقت شنیدنِ بی وقفهی گریه های نوزاد را ندارد؛ حسودی میکند به آنچه خوب بلد بوده و آموخته که دیگر هرگز از آن استفاده نکند.
انسان اولین چیزی که میآموزد گریه کردن است و اولین پرداختیاش به بزرگسالی نیز همین گریه خواهد بود.
*/اردیبهشت
1 153
جنگ فقط در جبهه اتفاق نمیافتد، به همه جای زندگی سرایت میکند، روح همه را اسیر خودش میکند. همه از جنگ حرف میزنند. همه میخواهند دشمن را شکست بدهند. مرگ آدمهایی را میخواهیم که نه آنها را میشناسیم، نه دیدهایمشان. دیگر از ادبیات، هنر، موسیقی حرف نمیزنیم..
گاهی احساس میکنم روحمان دارد خشک میشود. جنگ فقط نمیکشد، آدمها را مثل درختها میخشکاند. جنگ، پاییز آدمهاست.
|مردن آسانتر از دوست داشتن استاحمد آلتان|
1 153
تهران سنگین شده. تهرانی که آلودگی و سرب نکشتش، داره از غمباد خفه میشه. به نظر میرسه همهچیز مثل سابقه. به نظر میرسه خیابون ها همون خیابون های آذرماهن که رنگ برگ هاشون با نور خورشید ست بود و طنازی میکردن برای آدمها. اما نیست. هیچ چیز اون طور که به نظر میرسه نیست. کافه ها باز هستن اما کسری دارن. کسریِ پلی لیست های همیشگیشون که روح میداد به آدم. کسریِ آدمهایی که اونجا بودن و حالا مدتهاست صندلی شون خالیه. کسریِ طعم. کسری بو. کافه هایی که تو تاریک ترین دکوراسیون ممکن، پر از روشنی بودن، حالا کسریِ نور دارن.. خیابون ها زخمین. دیوار ها زشت و پر از نوشتههای بی ربطن. کوچه به کوچه بوی رفتن گرفته این شهر. بوی ترس. بوی اندوه.
و بین همهی این زمختیها، ما هنوز هم پیراهن صورتی و دامن گلدار میپوشیم و جوری تو خیابون های زخمی قدم میزنیم، که انگار نه ما درد میکشیم و نه قدم زدن دردناکه. انگار اگه تهران تا الان دووم آورده به خاطر ماست. ما چسب زخم شدیم برای تهران مجروح. ما بارقه شدیم برای تهران تاریک. ما و دامن های گلدارمون و تمام اندوه هایی که از اونها هرگز صحبت نمیکنیم..
جمعه
1 153
«لعنت به سرزمینی که عشاق آن سرِ قرار اول بعد از سلام، بپرسند: قصد رفتن داری یا ماندن؟»
-گوش و نوش
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
