uz
Feedback
آب نبات لیمو.

آب نبات لیمو.

Kanalga Telegram’da o‘tish

http://t.me/HidenChat_Bot?start=1570574110 🦕 ‌یک دایناسور شیفته‌ی لیمو و کتاب قصه.🍋

Ko'proq ko'rsatish
953
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+107 kunlar
+630 kunlar
Postlar arxiv
هیچوقت نمیفهمم که حس تعلق خونه رو میخوام یا حس آزادی رو.

این روزها کارهای روزانه تبدیل به یک اکت قهرمانانه شده، با وجود تمام اتفاقات پامیشی و توی چایت شکر میریزی و این قهرمانانه ترین کاریه که میتونی بکنی.

و یادم میمونه که گفته بود اگه فقط به طول عمر و طولانی بودن زندگی فکر کنی، خود زندگی رو انکار میکنی.

photo content
+3

امروز دیوید هاکنی مرد:(

این شعر رو میفهمم و نمیفهمم، با این حال از فرم دهانم موقع خوندنش خوشم میاد، پس اینجا بمونه.

اتاق فرسوده است آینده كدر شد صورت من كو؟ من با این صورت عاشق شدم امتحان دادم قبول شدم ساز شنیدم دشنام دادم دشنام شنیدم گرسنه شدم باران خوردم سیر شدم رنگ شناختم رنگ باختم سفید شدم خوابیدم بیدار شدم مادرم را صدا كردم تو را صدا كردم جواب دادم خواب رفتم عینک زدم سفر رفتم غم داشتم ماندم آمدم در آینه نگاه كردم سفر رفتم گلدان را آب دادم ماهی را نان دادم می‌دانستم صورت من صورت توست سه دقیقه مانده به ساعت چهار آینه كدر شد هراس ندارم آهسته در باز شد زنی در آستانهٔ در نشست آینه كدورت داشت به صورتم نگاه كرد می‌خواست خودش را در آینه ببیند مرا باور كرد مرا صدا كرد می‌خواستم از دور كسی مرا ببیند تا برای دیگران بگوید تا كدرشدن آینه من لبخند داشتم زن ساكت زن صبور با سكوت ابریشمی از طلوع صبح از فنجان قهوه برمی‌خاست آماده بودم در صبح برای ریختن باران در لیوان گریه كنم از شما هراس ندارم كه به من تو بگویید فقط صورتم را به دیگران بگویید كه لبخند داشت لبم سفیدی بود باغ ندارم خانه ندارم رویا ندارم خواب دارم عشق دارم نان دارم اطلسی دارم حافظه دارم خستگی دارم سردی دارم گرمی دارم مادر دارم قلب دارم دوست دارم یک چمدان دارم یک سفر دارم یک پاییز دارم یک شوخی دارم لباس‌های من كهنه نیست ولی در چمدان بسته نمی شود یک تكه قالی دارم آسمان نیست ابری است آبی است فرهنگ لغت دارم دوازده جلد است مؤلف مرده است یک پرتقال دارم برای تو عینک دارم شیشه ندارد نه سفید نه سیاه برای چهارفصل است یک لیوان از باران دارم ناتمام است شكسته است یک جفت جوراب آبی دارم دریا را دوست دارم كار نمی‌كند سه دقیقه مانده به چهار را نشان می‌دهد اگر آینه را بشكند اگر گل نیلوفر دهد اگر میوه دهد اگر حرمت مادرم را با چادر سیاه بداند اگر شمعدانی در آینه كوچک‌تر شود من كوچک‌ می‌شدم — احمدرضا احمدی

http://t.me/HidenChat_Bot?start=1570574110 سلام سلام کی ماهه کی ستاره؟

Repost from N/a
دلتنگم. انقدر دلتنگ که بخوام راه بیوفتم تو خیابون تا شاید یک نشونه پیدا کنم. که شاید عقلم رو از دست ندم. دوری، خیلی دور. انقدر دور که شاید از کنارت بگذرم و نبینمت و انقدر آشنایی که ناآشنا شدی.

4_6001274909831988122.mp31.98 MB

دیشب توی خواب یک بچه دادن بغلم و گفتن براش اسم بذار، گفتم سروین.

این آهنگ فیروزه شبیه یک انجیر بنفشه.

Ahwak Fairuz, Zaki Nassif, Zaki Nassif.m4a4.47 MB

میدونی، من حس میکنم خیلی دلت رو شکوندم و انقدر دل شکسته شدی که آروم آروم سعی میکنی خودت رو از پیش چشمام محو کنی اما من‌ گیرت انداختم بین کاغذ و دفترهام. گاهی شبها خیلی خیلی سنگین میشه و من قلبم خیلی خیلی درد میگیره و نفسم سخت بالا میاد، درست مثل همین الان و بعد شروع میکنم عادت‌های تورو مرور کردن. بعد دوباره یادم میاد که تو بین تمام رنگهای سیب، عاشق سیب زرد بودی. هربار قبل بیرون رفتن عینکت رو میدادی که من پاک کنم. یادم میاد که قبل از چایی ریختن همیشه استکانت رو با آب داغ کتری میشستی و همیشه سر کتابهات خوابت میبرد. یادم میاد که هر شب راز بقا میدیدی و از کشمش بیشتر از نخود خوشت میومد اما دوست داشتی چاییت رو با قند بخوری، فقط و فقط قند. یادم میاد که پیژامه‌ی مهمونیات فرق میکرد و وقتی مهمون میومد پیژامه نو میپوشیدی، روزای تولد بلوز مردونه سفید راه راه. همیشه وقتی یک بچه توی خیابون میدیدی انگشتهات رو به هم میزدی و انگشترهای توی دستت صدا میدادن. یادم میاد نیایش بهت میگفت باباجی و یادم میاد که میگفتی هر شکوفه‌ای که از درخت بکنی یعنی یه میوه کمتر میده. فقط با تو بالاترین میوه‌های روی شاخه‌‌ی درخت برای من بود و فقط با تو روزنامه خوندن جالب. فقط با تو پا کوبیدن برای بستنی حال میداد، فقط دوست داشتم کنار تو توی خیابون راه برم. من همیشه عاشق این بودم که تو بابامی، تو عاشق این بودی که من دخترتم؟

واقعا وقتی لحظه‌ها خیلی تاریکن من هنوز نورم؟

در این قسمت زندگیم بین حافظ و سعدی موندم، بین انتخاب‌های غلط و تجربه کردن و یا پشیمونی ازش بین "نوش کن جام شراب یک منی" و "شب شراب نیرزد به بامداد خمار"

بعد یک مقدار آروم میشم.

بعد برای خودم این شعر ابوسعید ابوالخیر رو میخونم "هرچند ز کار خود خبردار نی‌ام بیهوده تماشاگر گلزار نی‌ام برحاشیه‌ی کتاب چون نقطه‌ی شک بیکار نی‌ام‌ اگرچه در کار نی‌ام"

خیره میشم به چشم‌های توی آیینه، چشم‌هایی که از خودشون بیشتر از هرچیز دیگه‌ای ایراد می‌گیرن اما آدم‌های دیگه میگن که توی این چشم‌ها "شور" هست. خواهرم وقتی یه آدم کوچولو بودم می‌گفت توی چشمات ستاره داری، چون دوتا برق گنده اونجا بود، حالا ستاره‌هارو نمیبینم چون وقتی جلوی آیینه‌ام افکار دیگه‌ای توی سرمه.

آهنگ مناسب یک عصر بهاری.

آب نبات لیمو. - Telegram kanali @lemoncandy1 statistikasi va tahlili