[روزمرگی های روانشناسِ آماتور]
Kanalga Telegram’da o‘tish
627
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+130 kun
Postlar arxiv
اصلا باور به خدا در بزرگسالی یه جور جالبیه.
میدونی که کافیه، اگر بخواد میتونه.
اگر نمیشه پس این ابتلا و امتحان جدیده و این صحبتها.
میتونی حرف بزنی. میدونی میشنوه. میدونی الساعه در دست اقدام میذاره همّ و غمت رو...
حالا از پروتئین منظورم پروتئین وی بود ولی خب دیده شده محاسبه پروتئین روزانه میکنن چیزای دیگه هم میارن😂
بچههای باشگاه مراودات و هدیههاشون فرق میکنه و خیلی جالبه:)
اوج خرج کردن و محبتشون پروتئین خریدنه. حالا دیروز یه دختره یه شونه تخممرغ با گل برای مربی آورده بود:)
چندروز پیش پودر منیزیم و کلاژن بین بچهها جا به جا میشد و همو بوسبوسی میکردن:)
شما هم از این داستانها توی باشگاهتون دارین؟
مکالماتمون یجوری شده که هر پنج دقیقه یه بار از خودم میپرسم ما کی اینطوری شدیم؟اه.
دوستم بحران ۲۱ سالگی گرفته فکر میکنه پیر شده:)
بزرگترای جمع یکی یدونه آبنبات براش بخرید تا ببینیم چی میشه🚶♀
تا الان فکر میکردم بایدیفالت آدما زیاد تجربهش میکنن.
غمو غصهم شد!
من امشب یچیزی رو فهمیدم
محبت خیلی چیز کمیاب و سختیه. نصیب همه نمیشه.
برای بار هزارم در زندگی رسیدم به جایی که وقتی کارفرما ازت کوکوسبزی میخواد قرمه سبزی تحویلش نده.
دوستان صلواتی عنایت بفرمایید. یه جوری دارم سوتی میدم انگار عقلم ضایع شده.
اما با اینحال من خوشحالم که پاییز داره میاد:) میرم تو پینترست سرچ میزنم و استایلهای متفاوت با پارچههای متفاوت میبینم. به دوستام قول میدم که میرم میبینمشون. برنامه سفر میچینم. عطر موردعلاقم رو میخرم. پروژه جدید قبول میکنم و امید میورزم که پاییز همهچیز رو چند درجه یواشتر و خوشحالتر کنه.
اینطوریه که میای به غمهای شخصیت فکر کنی غمهای جمعی اجازه نمیده. هنوز سوگ شهادت رهبر و اون بچههای بیگناه و خانوادههای عزادار جنگ تموم نشده یه عروسی رو میزنن. میای به قیمت دیروز عادت کنی صبح با یه فاجعه جدید رو به رو میشی. یعنی ببین من تو هیچ جبههای توی این زندگی احساس آسودگی ندارم. انگار که پنجقلو دارم و یکیو میخوابونم اونیکی زار زار گریه میکنه. چیه واقعا این وضعیت:{
