fa
Feedback
[روزمرگی های روانشناسِ آماتور]

[روزمرگی های روانشناسِ آماتور]

رفتن به کانال در Telegram

در حال ساخت و ذخیره تجربه @amatorr_bot

نمایش بیشتر
634
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
خیلی زود به زندگی اقساطی عادت کردیم بچه‌ها.

اولین بارون اومد و پاییز شد.

یه چیزی توی دلم می‌سوزه و خاکسترم می‌کنه.

هیسطوری دیروز تموم شد. این پروژه رو یادم نمی‌ره. بخاطر همه وقت‌هایی که نجاتم داد. بخاطر همه‌ی لحظه‌هایی که در زندگی نوجوون‌ها حضور داشتم و شنیدم‌شون. برای همه‌ی آدم‌های دغدغه‌مندی که شناختم و دیگه موضوع فقط پول نبود. شاید به لحاظ فنی خیلی کاربردی نبودم ولی می‌دونم که برای بچه‌ها مفید بودم و همین کافیه.

چی فکر می‌کردیم و چی‌شد!

واقعا مارکت خرابه.

آدم به روی باز وارد خانه کسی می‌شود نه به درِ باز. وگرنه اینهمه درِ باز. -سال بلوا

نسخه غمگینش.

کار کردن باهاش می‌چسبه.

کار کردن باهاش می‌چسبه.

صبحونه خوردم، برای دوستم نامه نوشتم، با همکارم خوشرو بودم، چشم‌هام رو سرمه کشیدم و دیدم که همینه. همین لحظه‌های خیلی معمولی.

آمدی به کشتنم، اهلا و سهلا، مرحبا!

چی می‌خوان آدما از جونِ امیدِ همدیگه؟

هر سال با شروع خوابگاه یه دراماها و حرف و حدیث‌ها و اذیت‌هایی شروع میشه که دلم میخواد شوهر کنم قرمه‌سبزی بپزم و درس رو بوس کنم بذارم کنار.

دلت نگیره قناری!

پاشدم اومدم محفل شعر طنز. چقد بامزه و خلاقن این شاعران جوان.