The Feelings
Kanalga Telegram’da o‘tish
4 875
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kunlar
-1030 kunlar
Postlar arxiv
4 875
اگر فقط میتوانستم یک بار دیگر پیش تو باشم و شب؛ نور چراغِ یک تیربرق مشترک روی دوتامان میتابید.
4 875
در یک جهان عادی، بعد از گذراندن یک روز بینهایت تخمی، با حالتی از سرگیجه، ملالو بیزاربودگی از زندگی؛ با انگشتان شل، دکمههای باز آستین، گردن کج، پلکهای افتاده و موهای ژولیده: نشست پشت پیانو و نواخت. بد اما واقعی. نواختو نواخت. تا اینکه تصویر حسرتِ گذشته، و هیچوپوچ بودگی -تقریبا- حتمی آینده؛ بدل شد به انعکاسِ سیاهِ سفیدیِ چشمهاش.
4 875
آیا میشود به آدمی اعتماد کرد که قیمهاش هر دفعه یک مزّهی متفاوت میدهد؟ نمیدانم. شاید اینجا یکی از آنجاهاییست که عادت مهم است. تو میخواهی غذا همیشه همان طعم را بدهد. پس باید همیشه دقیقاً همان کارها را بکنی. تو هوسِ «قیمه» میکنی و وقتی میخواهی «قیمه» بخوری دقیقاً میخواهی همان قیمه را بخوری. این دیگر یک چیز تجربی نیست. قدر مسلّم تجربه هم میشود کرد اما وقتهایی که داری تجربه میکنی میدانی داری تجربه میکنی. میدانی این غذا آن طعمِ همیشگی را نخواهد داد چون همیشه اول پیازها را در روغن داغ سرخ میکنی، بعد گوشتها را توش تفت میدهی، بعد ادویه میزنی، اما اینبار، استثنائاً، میخواهی پیازها را خامخام با گوشتها بیندازی توی قابلمه، بیروغن، تا با آب پیاز بپزد. این وضعیتی خاص است. وقتی بعد مدتها میروی پیش مادرت و میپرسد چه میخواهی برایت درست کنم و میگویی کتلت یا قرمهسبزی، میدانی دقیقاً همان مزّهی همیشگی را خواهد داد. برای یک رستوران پیر، از اینسر شهر میروی آنسر، میروی «دهباشیان» آلبالوپلو بخوری یا «پردیس» تهچینِ قیمهبادمجان. چرا؟ چون اینهمه سال است همان یک مزّه را میدهد (ولو با اغماض!) اینجا همانجاست که احتیاجی به هیچ نوآوریای نداری. کار هرچقدر برای آشپزها تکراریتر و ملالآورتر میشود، اعتماد تو بیشتر است. اصلاً برای همین است که میروی: «عادت» ـــهمان که همیشه، هر جای دیگری، تو را دلزده میکند. خب، بعضی آدمها مزّههای جدید به شما میدهند، اما احساس امنیت نه. و کاریش هم نمیشود کرد. از ترازو و پیمانه و زمانسنجِ دقیق و رسپی هم کاری برنمیآید. ملال خواهرِ امنیت است.
| از زخمهای نهانی
| عماد مرتضوی
4 875
دوست داشتم همهچیز همانطور که هست بماند، چون این هم میلِ مشترکِ آدمهاییست که همهچیزشان را باختهاند، رگوریشهشان را، توان زایش دوبارهشان را. شاید حرکت کنند، اینجا و آنجا بروند، بکوچند، آواره باشند، اما در همان حالِ گذار هم دچارِ یکجور سکونند؛ دقیقاً چون ریشه در جایی ندارند، پس تحرکی هم به آن معنا ندارند، از تغییر واهمه دارند، و عوض آنکه در جستوجوی خاک باشند، به هرچیزی تکیه میکنند. تبعیدی خانه و کاشانهاش را از دست داده که هیچ، یافتنِ جایِ دیگر هم در توانش نیست، راستش اصلاً فکرش را نمیتواند بکند. بعضیهاشان که مفهوم خانه و آشیانه را هم از یاد بردهاند؛ سعی میکنند معنا و مفهوم خانه و وطن را با جا و مکانِ تازهشان ازنو بسازند درست بهسانِ عاشقِ وانهادهای که عشقِ تازه را بر ویرانههایِ عشقِ قبلی بنا میکند، بعضی آدمها تبعید را با خود میکشند و میآورند و هرجا که باشند بر سر خود آوار میکنند.
| اشباح شهرها
| آندره آسیمان
| ترجمهی شادی نیکرفعت
| شفق در خم جادهی بیرهگذر
4 875
این کشنده است، خاطرهها را میگویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همانهایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاً باید آنها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آنها را یکییکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چندبار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد بهطوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعدهی کار است.
•••••
• بیرونرانده
• ساموئل بکت
• ترجمهی ابوالحسن نجفی
•••••
4 875
Repost from The Feelings
اما خسته شد، و سنگینی تنهایی عمیق وجودش را گرفت. آسمان خاموش بود. احساس میکرد زیر این گنبد بیزبان و زمزمه کاملاً تنهاست. خود را مثل جسمی حقیر اما زنده زیر این نعش سترگ و شفاف مییافت. ولی دیگر وحشت نکرد. تنهایی همچون دردی مزمن و مأنوس در این میان در همهی اندامهایش جا خوش کرده بود.
4 875
Repost from The Feelings
غمگین: (~.) [ ع - فا. ] (ص مر.) آن که دارای غم است، اندوهگین، مغموم.
آزرده، افسرده، افسرده، اندوهگین، اندوهمند، اندوهناک، پژمان، تنگدل، حزین، دلتنگ، غمناک، غمین، گرفته، متاثر، متالم، محزون، مغموم، مکدر، ملول، مهموم، ناخرم، ناخوش، ناشاد ≠ شاد، مسرور.
affected , cheerless , downcast , glum , heavy-hearted , joyless , long face , mirthless , rueful , sad , somber , sombre , sorrowful , spiritless , unhappy.
