uz
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی analitikasi

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 21 624 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 577-o'rinni va Eron mintaqasida 15 812-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 21 624 obunachiga ega bo‘ldi.

30 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 274 ga, so‘nggi 24 soatda esa -3 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 6.30% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 18.58% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 362 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 4 017 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 31 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

21 624
Obunachilar
-324 soatlar
-137 kunlar
+27430 kunlar
Postlar arxiv
Repost from N/a
اسمم رو گذاشتن زیبا؛ اما هر چی زیبایی بود از دور و برم خط زدن و روزگارم رو چنان سیاه کردن که برای فرار از پدر و برادرهام راضی
اسمم رو گذاشتن زیبا؛ اما هر چی زیبایی بود از دور و برم خط زدن و روزگارم رو چنان سیاه کردن که
برای فرار از پدر و برادرهام راضی به ازدواج با پیرمردی شدم که توی تموم روستا به شهوت و هوسرانی معروف بود!
روز عقدم با اون پیرمرد کف خونه از صدای بزن و بکوب می‌لرزید و من این طرف از ترس هم بستر شدن با اون پیرمردی به لرزه افتاده بودم که بوی سیگارش از دو فرسخی هم آدم رو منزجر می‌کرد. خواهرم از تاخیر عاقد استفاده کرد و من رو از خونه با سعید فراری داد. سعید، مردی بود که خواهرم دوستش داشت و قرار بود باهاش ازدواج کنه...! مردی که خودش قربانی خیانت بود و همسر سابقش اون رو با پسر خواهرش، دور زده بود. حالا من... زیبای سرکش و لجباز، به ناچار کنار مردی قرار گرفته بودم که روزی خاطر خواهرم رو می‌خواست و به مادرم قول داده بود من رو خوشبخت کنه! https://t.me/+eUgqL3ZcPL5iNDNk https://t.me/+eUgqL3ZcPL5iNDNk

Repost from N/a
- اینم صدای قلب جنینه... ببین گفتم نترس سالمه... صدای گرومپ گرومپ فضای اتاق را پر می کند و نگاه من ناخواسته به حامدی دوخته می شود که پایین تخت ایستاده و سر پاییند دارد. خانم دکتر بی خبر از همه جا با لحن کودک در بطنم می گوید: _بابایی نگام کن... ببین سالمم...این دستامه... تندی می گویم: - خانم دکتر میشه برادرشوهرم برن بیرون؟ نگاه متحیرش درشت می شود: -برادرشوهرت؟ پس شوهرت کجاست دختر؟ بی نفس پچ می زنم: -یه ماهه که فوت کرده. پردرد می نالد: -پس این بچه؟ کی می خواد... حامد همانطور که نگاه نمی کند و سر پایین دارد جدی و محکم جواب می دهد: - من هستم... اینجام تا آخرش... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 پناه شوهرش هادی را درست دو روز مانده به ازدواج برادرشوهرش حامد از دست می‌ده و حالا این حامده که باید تاوان زنده‌ماندنش به جای برادر رو بده. اونم وقتی که می فهمه پناه بارداره... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 - یعنی چی که سد مقاومتش رو بشکنم؟ ریز می خندد و پر از شیطنت نگاهم می کند. - پناه... حامد از اون مرداییه که زیادی مقیده... خب چطور بگم تو قبلا زن برادرش بودی... اما ...حالا ... خب براش سخته... باید کاری کنی اعتراف کنه! اخم می کنم: -من الان زنشم... - واسه همین می گم باید کاری کنی که مقاومتش بشکنه... اون هنوزم می ترسه از بیان احساسش... بغض کرده پچ می زنم: -از سرکار که میاد خونه حتی نگاهم نمی کنه و می ره توی اتاقش... شرور می خندد: -خب فکر می کنی واسه چی؟ دختر اون می ترسه نگاهت کنه... مبادا بخوادت... اون از کششی که بهت داره می ترسه لب زیر دندان می کشم و او می افزاید: -تو برو سراغش... اون شوهرته پناه... بالاخره یه جایی از زندگیتون این تابو باید بشکنه... این ترس از اعتراف باید رهاتون کنه... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0

Repost from N/a
_ از خان بدم میاد! دوتا زن داره، سومی رو هم می‌خواد بگیره! برگشت و لحظه‌ای نگاهم کرد: _ مگه تو خان رو می‌شناسی؟ _ معلومه که می‌شناسم. اون مردکِ شل‌تنبونِ دو زنه رو همه تو این روستا می‌شناسن. مرد نفس بلندی کشید. تودار بود و ساکت… با آن هیبت، قد بلند و لباس‌های سراسر سیاه، ترسناک و مرموز دیده می‌شد. یک‌ساعت پیش باهم تصادف کرده بودیم! جلوی مزرعه‌ی کاهو… نزدیک عمارت خان… حالا از بیمارستان برمی‌گشتیم و خداروشکر من سالم بودم! دکتر گفته بود شانس آورده‌ام پایم فقط ضرب دیده ‌است… سکوتش که ادامه‌دار شد، گفتم: _ انگار آسمون سوراخ شده، این مرتیکه افتاده پایین! یه‌جوری هم «خان» و «ارباب» و «آقا» به نافش می‌بندن، هرکی ندونه فکر می‌کنه عهدِ قجره! حرص می‌خوردم؛ عجیب و دیدنی! مرد با صدایی آرام، بم و خش‌دار پرسید: _ چرا ازش بدت میاد؟ تو که تاحالا ندیدیش! _ لازم نیست ببینمش. مرتیکه! فکر کرده چون پول داره دخترا باید براش غش و ضعف کنن! البته اهالی آبادی بی‌تقصیر نیستنا! همه تا شنیدن آقا می‌خواد سومی رو بگیره، دختراشون رو لقمه کردن و آماده‌ان تا بذارن تو دهن این یارو… انگار چه تحفه‌ایه! مرد ابرو درهم کشید و نگاهش را یک‌دفعه به صورتم داد. چشم‌هایش سیاه، تاریک و پرنفوذ بودند… _ اگه بیاد خواستگاری خودت چی؟ ردش می‌کنی؟ سوالش انگار آتشم زد. _ خدا اون روزو نیاره! مگه رو دست بابام موندم برم زن سوم یه مرد بوالهوس بشم؟ وسط دستم را از دوطرف گاز گرفتم و سرم را محکم تکان دادم تا حتی فکرش را هم نکنم. مرد درحالی که نگاه به روبه‌رو می‌دوخت، چندبار با حالتی خاص سر تکان داد… سر کوچه که رسیدیم، گفتم: _ ممنون. من همینجا پیاده می‌شم. _ تا جلوی در می‌برمت. کدومه خونه‌تون؟ طوری با جدیت گفت که نتوانستم مخالفت کنم. راه را با دست نشان دادم و گفتم: _ اون در سفیده‌ست. ماشین را کنار کشید و زد روی ترمز. کیفم را برداشتم و حینی که در را باز می‌کردم، گفتم: _ دستتون درد نکنه. بازم ببخشید پریدم جلو ماشینتون و دردسر شدم! سر تکان داد و به رفتنم خیره شد. پیاده شدم. در را بستم و خواستم بروم که صدایش مانع شد: _ هی! نگهبان بزغاله‌ها… گیج به عقب برگشتم. _ با منید؟ _ اسمت چی بود؟ _ پریا. اسمم را با خودش تکرار کرد: پریا… متعجب نگاهش کردم تا بفهمم چرا صدایم زده بود. همان‌لحظه تنش را جلو کشید و با نگاه خاصی گفت: _ من دوتا زن ندارم، قرارم نیست سومیش رو بگیرم! اوکی؟ _ من که شمارو نگفتم. خان رو گفتم… سوران‌خان! سوران‌خانِ کامروا! لبخند مرموزی روی لبش نشست. _ من خودشم! سوران‌خانِ کامروا! _ شما… مات و مبهوت ماندم. گوش‌هایم اشتباه می‌شنید؛ نه؟ نمی‌شد! امکان نداشت! سوران‌خان توی ذهن من مردی هیز و چشم ناپاک و قدکوتاه و کریه بود… اما این مرد… انگار از دیدن چهره‌ی بهت‌زده و وامانده‌ام لذت برد که لبخندش عمیق شد. _ رفتی خونه به بزرگ‌ترت بگو واسه خواستگاری آماده بشه! _ خواستگاری؟؟؟ چشم‌هایم چهارتا شد. او پلکی برهم زد و گفت: _ قراره زنِ خان بشی؛ زنِ اول و… آخر! چندبار پلک زدم و آب دهانم را قورت دادم… من زنِ خان بشوم؟؟ پررنگ شدن لبخندش، مهر تأیید را کوبید! خدای من… https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0 https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0 پریدم جلوی ماشین تا جون یه بزغاله‌‌کوچولو رو نجات بدم، بدون اینکه روحم خبر داشته باشه اون ماشین، ماشینِ خان و اربابِ آبادیه… از همونجا گره خوردم به سورانکامروا ! و از یه دخترک ساده‌ی روستایی تبدیل شدم به نورچشمیِ خان!🔥 https://t.me/+Rh6RU4sUzNs3ZDI0

پست جدید ✅️🌷

شروع فروش فایل بدون سانسور سونامی👇😍 -میگم حامی تو که نیتت خیره چرا جلوی برج؟ خب برو تا خونه ی خود رستگار. شاید بالاخره اون دختره دلش گرفته بود لازم شد بغلش کنی، دلداریش بدی. حامی پوفی می کشد: -کم مزخرف بگو. نخورده اینی، بخوری وضعت چیه؟ -بابا چرا شاکی میشی. باور کن نیتم خیره. تازه این وسط علاوه بر اینکه تو به یه نوایی میرسی و یه همچین تیکه ای نصیبت میشه منم می فهمم کجا زیر آبی رفتی. -ببینم با این حساب فرق تو با اون حرف مفت زنا و خاله زنکای شرکت چیه؟ ـ به جون حامی اگه با اونا فرقی داشته باشم. تازه من از اونا هم حرف مفت زن ترم. ضمن اینکه بالاخره تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. -تو ضرب المثلم بلدی؟ -نگفته بودم بهت؟ من از وقتی که به سن بلوغ رسیدم هلاک این ضرب المثلم. اصلا تکرار واژه ی چیز حال منو خوب می کنه. قیمت فایل کامل و بدون‌ سانسور سونامی ۷۰ تومن‌ ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسینی آچمز ۱۱۰    سمفونی ۹۰    نیم‌رخ ۷۰ تابیکران‌ها ۴۰    ایمان بیاور ۴۰ پ.ن تهیه سه فایل به بالا شامل تخفیف می‌شود @ancheh_khoban1403

#پست_دویست_پنجاه_و_سه این‌که انگار در آغوش هم فرو رفته بودیم فقط می‌توانست یک اتفاق باشد. حالت‌مان از بیرون شبیه یک سکانس موردار به نظر می‌رسید که اگر جایی غیر از کویر بودیم حتماً جلب توجه می‌کرد‌. بازوهای اسیرم را عقب می‌کشد و بین‌مان فاصله می‌اندازد. سرش را به سمت صورتم خم و با ملایمت می‌پرسد: -ببینمت. ترسیدی؟ نفسم را آزاد می‌کنم: -بیشتر شوکه شدم. و این جواب عین واقعیت بود. واقعیتی که ربطی به سرخوردنمان نداشت. نگاهی به پشت سرش می‌اندازد و دوباره به سمت من سر می‌چرخاند: -ادامه بدیم یا صبر کنیم؟... نصف بیشترشو اومدیم. سر تکان می‌دهم: -ادامه بدیم. انگشتانش را از روی بازوهایم نرم عقب می‌کشد و دوباره دست‌هایش را به سمت من دراز می‌کند. دست‌های من برای بار دوم روی ساعدهای او قرار می‌گیرد. این‌بار او محکم کاری ناجوانمرد‌ای هم می‌کند. انگشتان او هم ساعد من را دور می‌زنند و روی پوستم می‌نشینند. این اتفاق طوری است که انگار دست‌هایمان در هم پیچیده است. شبیه مارشمالوهای بی‌مزه‌ی محبوب رها. فرم ایستادنمان که رضایتش را تأمین می‌کند، قدمی به عقب می‌گذارد. من هم به راه می‌افتم. چند قدم اول هیچ‌کدام چیزی نمی‌گوییم. انگار لازم است که اول از درست برداشتن قدم‌هایمان مطمئن شویم. کمی بعد او با  لحنی خونسرد می‌گوید: -می‌گما اگه قل می‌خوردیم که تا خود چادرا می‌رفتیم. نگاهش می‌کنم و کم جان می‌خندم: -با آرایه‌ی اغراق میونه‌ی خوبی داری یا کارتون‌ کدو قل قلِ زنو زیاد دیدی؟ او هم نگاهم می‌کند. انگار تفریح می‌کند و لذت می‌برد که چشمانش می‌خندد: -اغراق؟ تو همین الان اغراق نکردی گفتی مثل کوآلا می‌مونی؟ تازه تو هم اغراق کردی و هم از یه تشبیه زشت استفاده کردی. چشم از چشمش بر نمی‌دارم. او هم قصد کات کردن این ارتباط چشمی را ندارد. یک رضایت دو طرفه. -اون فرق داشت‌. من داشتم با این کار  شرمندگی خودم رو بابت آویزون بودن نشون می‌دادم. مطمئن نیستم. احتمالاً یک توهم است که شست‌های دو دست او هم روی ساعد دست‌های من حرکت نوازش‌‌گونه‌ای دارند. حس لامسه‌ی‌ من به این مرد که می‌رسید سرخود و خیالاتی می‌شود. ابروهایش را بهم نزدیک می‌کند. سرش را پایین‌تر می‌آورد و بعد صدایش را: -آویزون بودن؟ در حق خودت بی‌انصافی نمی‌کنی؟ جوابی برای دادن ندارم. حواسم پیِ حس لامسه‌ام است‌. نگاهش با آرامش و بدون معذورات صورتم را می‌گردد. چشمانم را بیشتر: -آویزون بودن که اصلاً به تو‌ نمیاد. تو نهایتاً بتونی با این چشم از من برنداشتن یا اون حرکت نرم انگشتات روی ساعد دستم، منو دچار سوءتفاهم کنی. همین. ............... دوستان عادله هستم👇👇👇 تمام روز نگاهش می‌کردم و با خودم می‌گفتم: "این همان آدم است؟" مردی که یک روز با تمام وجودش من را می‌خواست و حاضر بود به خاطرم همه چیز را بسوزاند و خاکستر کند، امروز حتی تحمل نگاه‌کردن به من را هم نداشت. #دوشیزه‌ی_زیبا #حق_عضویتی برای عضویت در کانال به آیدی زیر پیام بدید: @Mehrr_2 قصه‌ی جدید مائده به زودی استارتش می‌خوره. یه چکیده‌ای ازشو برام گفته و فقط منم که می‌دونم قراره چه شاهکار پر جسارتی‌ رو بخونیم. اصلا از دستش ندید👍❤️ ....... #عادله_حسینی #آنچه_خوبان_همه_دارند

#پست_دویست_پنجاه_و_دو منصفانه، کارش سخت است. این‌که رو به من بایستد. نگاهش بین پشت سر خودش و پاهای من در حرکت باشد و ساعدهایش اسیر انگشتان من، آزادی عمل را از او گرفته است. چند قدم اول را با احتیاط بیشتری بر می‌دارد و از سفت بودن زیر پایش که مطمئن می‌شود منتظر قدم برداشتن من می‌شود‌. حواس او با دقت تمام به پشت سر خودش و جلوی پای من است و با گفتن‌ کلماتی مثل "یواش، عجله نکن، خوبه... داری خوب میای." توجه‌اش را نشان می‌دهد. من هم درگیری‌هایی شبیه به او دارم اما زبری موهای ساعد او در تماس با کف دست و انگشتانم هم درگیری دیگری است. زبری که با هر قدم برداشتن پوست کف دستم را به بازی می‌گیرد. احمقانه است که تماسی که باید آزاردهنده باشد لذت‌بخش است. شاید بی‌ربط است اما حسش من را به یاد حسی که حین تماشای یک فیلم داشتم می‌اندازد. وقتی که بازیگر زن محبوبم در فیلم لب‌هایش را روی لب‌های مرد داستان حرکت می‌داد. بوسه‌ی حریصانه‌ای در آن صحنه اتفاق نیفتاده بود اما طوری دل من را ریخته بود که آن صحنه را به عقب برگردانده و دوباره تماشا کرده بودم. -مشکلی نداری هانا؟ می‌خوای یه‌کم استراحت کنی؟ عجله‌ای نداریما! سرم را آن‌قدر بالا می‌گیرم که بتوانم صورت او را ببینم. لب‌هایش را و تداعی آن صحنه از فیلم را. چهره‌اش جدی است و نگاهش باز هم به من نیست. لبخند کم جانی می‌زنم: -من که مشکلی ندارم. ولی ممکنه خودت احتیاج به استراحت داشته باشی چون یکی عین کوآلا بهت آویزونه. لبخند کمرنگی می‌زند و همزمان با یک قدم عقب رفتن مرا برای یک قدم به جلو برداشتن وادار می‌کند: -کوآلای کم وزنی هست. جلوی زبان بی‌صاحابم را می‌گیرم تا نپرسم "مگه تا حالا بغلم کردی؟" به جایش می‌گویم: -هنوز می‌گم سخت‌ترین راهو برای پایین رفتن امتحان کردیم. اگه تو جلوتر و پشت به من می‌رفتی هم مشکل حل بود‌. این‌جوری هی مجبوری برگردی پشت سرتو نگا کنی. -اونم می‌شد ولی اون‌جوری وزنت کامل می‌افتاد روی پات. این‌جوری تکیه‌ات به ساعد منه، وزن رو پات کم می‌شه. نگاهم را تا گردن بلندش پایین می‌آورم. زن در آن فیلم گردن مرد را هم بوسیده بود ولی بیشتر از این پیش نرفته بود: -آخه.... و با سرخوردن امیرعلی جمله‌ام با یک جیغ کوتاه قطع می‌شود. فاصله‌ای که سر خورده است زیاد نیست اما همین‌قدر هم باعث می‌شود که به قفسه‌ی سینه‌اش برخورد کنم و او ساعدش را با سرعت آزاد و بازوهای من را بگیرد. صورتم چسبیده به قفسه‌ی سینه‌اش است وقتی با عجله می‌گیردم: -نترس... نترس اتفاقی نیفتاد. خب اتفاق موردنظر نه، نیفتاده بود. اما در مورد موقعیت این لحظه‌مان نمی‌توانستم این نظریه را تأیید کنم‌. #عادله_حسینی #آنچه_خوبان_همه_دارند

#پست_دویست_پنجاه_و_یک -اذیتم نمی‌کنه. خودش که نیست اگه قرار بود خاطراتشم نباشه که دوام آوردن خیلی سخت می‌شد. چیزی نمی‌گوید. اما نگاه خیره‌اش را هم بر نمی‌دارد. من دست‌هایم را دور زانوهایم حلقه می‌کنم و خودم ادامه می‌دهم: -جالبه که این اخلاقو از خودش به ارث بردم. تو دوره‌ی راهنمایی صمیمی‌ترین دوستش سرطان گرفت و مرد. هدیه خیلی آسیب دید ولی تا سال‌ها با عکساش رفع دلتنگی می‌کرد. بقیه معتقد بودن خود‌آزاری می‌کنه اما خودش مطمئن بود این‌جوری دلش آروم می‌گیره. و با مکث اضافه می‌کنم: -مامان می‌گه من و هدیه خیلی شبیه همیم. -جالبه... دو تا خواهر جذاب و شبیه هم. چینی به پیشانی‌ام می‌افتد. منظور من از شباهت از لحاظ چهره نبود. برداشت اشتباه او به کنار. همین چند دقیقه‌ی پیش از دچار سوءتفاهم نشدن می‌گفت. این آدم با من چی‌کار می‌کرد؟ سرم را به سمتش می‌چرخانم. حالا هر دو خیره‌ی هم هستیم. در میان صورتش سر تکان می‌دهم: -نمی‌ترسی با این جمله دچار سوءتفاهم بشم؟ دچار سوءتفاهم شدن که فقط نزدیک هم نشستن نیست.‌ گوشه‌‌ی چشمانش چین می‌خورد: -نه نمی‌ترسم. چون احتمالاً خیلی‌ها در مورد جذابیتت بهت گفتن و اون‌قدر برات عادیه که دچار سوءتفاهم نشی. از جانب من حرف می‌زد و من این را دوست نداشتم. دوست داشتم بپرسد "واقعاً دچار سوءتفاهم شدی؟" حتی اگر من برای پاسخ دادن به این سوال هم در مخمصه‌ی بدی گرفتار شوم. سکوتم که طولانی می‌شود با اشاره‌ی چشم به مچ پایم اشاره می‌کند: -چطوره؟ فراموشش کرده بودم و اشاره‌اش متوجهم می‌کند.‌ نگاه می‌گیرم. یکی از دست‌هایم را از روی زانو سر می‌دهم و با احتیاط رو محل ضرب‌دیده می‌کشم: -درد که داره اما غیرقابل تحمل نیست. سر تکان می‌دهد و راحت می‌گوید: -اون‌قدر می‌شینیم که قابل‌تحمل بشه. لعنتی. تک تک واکنش‌هایش جای سوءتفاهم داشت.‌ مخالفت می‌کنم: -یواش یواش بریم. دردش اون‌قدری نیست که لازم باشه این‌قدر لی‌لی به لالاش بذاریم. ضمن این‌که هوا هم داره سرد می‌شه. تعبیری که به کار برده‌ام به گوشه‌ی لبش انحنا می‌دهد و در مورد ادامه‌ی جمله‌‌ام هم اظهارنظر می‌کند: -کاپشن ندارم؛ برای سرمایی بودنت نمی‌تونم فکری بکنم..‌. ته تهش باید تیشرتمو در بیارم تنت کنم که اون‌وقت تو رو که نه، اما اون پایینی‌ها رو دچار سوءتفاهم می‌کنم. **** فضای بین‌مان، من را یاد پدرهایی می‌اندازند که با اصطلاح تاتی تاتی دست بچه‌های یک‌ساله‌شان را ‌می‌گیرند و برای قدم برداشتن حمایت‌شان می‌کنند. روبه‌روی هم و در حداقل فاصله ایستاده‌ایم. قرار بر این شده است که ساعد دست‌های او تکیه‌گاه دست‌های من باشد. پیشنهادی که او عادی داده بود و من با ظاهری عادی پذیرفته بودم. معتقد بود این کار فشار را از روی پایم کم می‌کند. #عادله_حسینی #آنچه_خوبان_همه_دارند

#پست_دویست_پنجاه چرا می‌پرسید و توقع چه جوابی داشت؟ سؤالش مثل این بود که من از او بپرسم از این‌که نگاه خیره‌ی من به خودش را شکار کرده، اذیت شده بود؟  احتمالاً از نظر خودش یک سوال ساده پرسیده بی‌آن‌که بداند من را لای منگنه قرار داده است. اگر می‌گفتم اذیت می‌شوم چه فکری در مورد نوع اذیت شدنم می‌کرد؟ و متعاقب آن فاصله گرفتنی که نمی‌خواستمش. و اگر جوابم منفی باشد چه؟ بی‌حیا و قبیح به نظر می‌رسیدم؟ تأخیرم در جواب دادن هم خودش داستان دیگری بود. می‌توانست معنادار به نظر برسد. لب‌هایم را تر می‌کنم. نگاه بر می‌دارم و بعد با لحنی که بی‌تفاوت به نظر رسیدنش یک سیاست زنانه است جواب می‌دهم: -من با این چیزا اذیت نمی‌شم. و بلافاصه "خاک تو سرت" کنندی نثار خودم می‌کنم. این جواب آن هم بعد از پشت سر گذاشتن آن وسواس‌های فکری؟ اگر قرار باشد فکر کند که من بی‌حیا و قبیحم با این پاسخ شرایطش کاملا مهیا است. -خوبه... گفتم باعث سوءتفاهم نشم. از سوءتفاهم می‌گفت؟ اما چرا؟ اگر قرار بود دچار سوءتفاهم نشوم پس نباید با من به تماشای ستاره‌ها می‌نشست، روی من خم می‌شد، کاپشنش را روی تنم می‌انداخت و الان نگران مچ پایم می‌شد. کمی برای دچار سوءتفاهم نشدن من دیر نیست؟ حجم سینه‌ام را از هوا پر می‌کنم و کم‌کم آزادش می‌کنم. مثل کسی که جملات قبل برایش هیچ مفهوم خاصی نداشته است عادی جواب می‌دهم: -مشکلی نیست. از خودم بابت این دورویی متشکرم. لبه‌ی تیشرت جذب سورمه‌ایش را می‌گیرد و با کشیدنش آن را در تنش مرتب‌تر می‌کند: -هانا آخرین بار کی غروب خورشیدو تماشا کردی؟ چه زود موضوع صحبت جور کرده بود. انگار در دلم با او قهرم. با تخفیفش این می‌شود که دلخورم. همین است که کمی سرد، کلی‌گویی می‌کنم: -تقریباً هر روز توی گلخونه. تک خنده‌ای می‌کند: -اون تماشا کردنو نمی‌گم. منظورم این مدلی توی یه فضای باز نشستن و غروبشو تماشا کردنه. "یادم نمیاد" جوابی است که اگر عاقل باشم باید بدهم. یک جواب سردِ از سر دلخوری. اما من کجا، عاقل بودن کجا: -خیلی سال پیش. با هدیه لب ساحل محمودآباد. سرش به سمت من می‌چرخد و نگاهش را به نیم‌رخم می‌دوزد. با تأخیر جواب می‌دهد: -خدا بیامرزه هدیه‌ رو... پس با این حساب تکرار این تجربه می‌تونه اذیتت کنه. یادم نمی‌آید کی برای او یا راحله و چقدر از هدیه گفته بودم. شاید هم مامان و رها این زحمت را کشیده بودند. به هر حال مشخص است که حداقل اطلاعاتی دارد. قسمت شگفت‌انگیز ماجرا این است که اولین شخص است که وقتی برایش از هدیه می‌گویم در مورد هدیه و علت فوتش سوال پیچم نمی‌‌کند، و از حال خودم می‌پرسد. از یک خورشید کامل نیم بیشترش بار سفر بسته است‌. سرم را روی شانه خم می‌کنم: #عادله_حسینی #آنچه_خوبان_همه_دارند

توصیه میشه 👆❤️

توصیه میشه 👆❤️

یک جسد… یک معما… و خبرنگاری که نباید در زندانِ زنان، از آن راز با خبر می‌شد… حالا نور باید انتخاب کند: حقیقت را فاش کند… یا برای زنده ماندن، همه‌چیز را فراموش کند؟ https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb

Repost from N/a
-خوش اومدی دختر همسایه! فکر کن خونه خودته... پالتوم رو روی مبل انداختم و معذب موهامو زدم پشت گوشم: -من تا به حال خونه‌ی پسر م
-خوش اومدی دختر همسایه! فکر کن خونه خودته... پالتوم رو روی مبل انداختم و معذب موهامو زدم پشت گوشم: -من تا به حال خونه‌ی پسر مجرد نیومده‌بودم گونه‌هایم رنگ گرفته بود‌. سرش را بلند کرد و مات نگاهم کرد : -شوخی می‌کنی؟ با خنده اضافه کرد : -نکنه با دوست پسرات کافه و رستوران میری همیشه ؟ لبم‌و گاز گرفتم. مهم نبود اگه مسخره‌ام می‌کرد. -من دوست پسر نداشتم -واسه چی ؟ مگه نیاز نداشتی به کسی؟ بغضم گرفت و پرغصه نالیدم. -تموم زندگیم سرم تو درس و کتاب بود... یه دختر خونگی واسه هیچ پسری جذاب نیست نزدیک شد. اونقدر نزدیک که می‌تونست به یه بوسه آتشین ختم بشه. -ولی واسه من جذابه... دختری که بکر بودنش رو خیلی‌ها ندارن... تب‌دار از لب هایم کام گرفت : -خونه همش تخت و هوس که نیست میتونه فقط یه بوسه پاک و از روی عشق باشه... دستش کمرم رو چنگ زد و نرمی لب‌هایش را سمت شاهرگم کشاند... https://t.me/+eidvxsx5R2hlNjBk https://t.me/+eidvxsx5R2hlNjBk https://t.me/+eidvxsx5R2hlNjBkفقط تا فردا صبح لینک عضویتش فعاله از دست ندید ❌

Repost from N/a
دوازده سال پیش مرا از خانه ام بیرون کشاندند اما هنوز دلم برای بن بست پرواز پر میزند. برای ان بن بست و خانه ای که با درخت صنوبر کنارش قد کشیدم. زیر همان درخت با او خاله بازی کردم. میان بازی بچگانه مان من مامان شدم و او بابا... حال پس از دوازده سال دوری، زمانی که از یک رابطه ی سمی بیرون امده ام سر و کله اش پیدا شده... همان پسرکی که همپای بازی های کودکانه ام بود حال قد کشیده، زیبا و برازنده تر شده‌. برازنده تر از اخرین باری که شانزده ساله بود و پیش از جداییمان در گوشم گفته بود: _ من همه ی گناها رو گردن گرفتم ولی نمیدونستم تهش میشه جداییمون... https://t.me/+qjuqTCKDTEs1YzQ0 https://t.me/+qjuqTCKDTEs1YzQ0 مژده💖 کانال جدید نویسنده #التیام و #شاهدخت به نام #آنجاکه‌تو‌رامنتظرند آغاز شد.

Repost from N/a
-کی تو این خونه بوده وقتی من نبودم ؟ با خشم می غرد و من دستم روی ظرف هایی که میشورم خشک می‌شود و کفی به سمتش می‌روم -چیشده ؟ کیف و سوئیچش را روی مبل پرت می‌کند : -حالا میفهممم و به سمت اتاق خواب می‌رود.چندشبی بود که بدجور خانه گمان شده‌بود.آن هم مردی که دوستم نداشت صدای عربده‌اش همزمان می‌شود با بیرون آمدنش از اتاق خواب و لباس زیر ناآشنایی که بالا می‌گیرد و چند چیز خصوصی زناشویی: -که وقتی من خونه نیستم بی‌آبرویی می‌کنی بی‌پدر و مادر لب‌هایم می لرزد.روحمم خبر نداشت : -اینا چی میثاق ؟ تا به خودم بیایم از سیلی که به گونه‌ام نواخته می‌شود گوش هایم سوت می‌کشد : -بی‌آبرویی کردی حرومزاده قلبم ترک برمی‌دارد.از فحش‌هایی که میدهد و القابی که نسبت می‌دهد.من بی‌گناه بودم. دست هایش نامهربانه روی سر و صورتم می‌کوبد و زهر حرف هایش را به جانم می‌ریزد : -من خونه نبودم مرد آوردی خونه آره نانجیب او به کهربا تک دختر حاجی که مجرد بودنش هم دوس پسر نداشت انگ می‌چسباند. -چی میگی میثاق ؟ بخدا من روحممم خبر نداره پورخند می زند‌.باورم نمی‌کند.در جهنم به سر می‌برم انگار.لباس هایم را جلو رویم پرت می‌کند : -بپوش تا دنیا رو خبر نکردم....بپوش تا بی آبرویت‌و جار نزدم نانجیب اشک هابم سر می خورد روی صورتم روی زد زخم‌های دردناکم -می‌خوای چیکار کنی میثاق ؟ -می خوام به حاجی بگم زن نانجیب واسم لقمه گرفتی....میخوام از خلوتت با مردهای دیگه بگم به پایش افتادم.از بی‌گناهایم گفتم.التماس کردم نشنید.میثاق مرد همیشگی نبود انگار شیطان تو جلدش رفته بود و من کهربا سنگ ارزشمند آقاجانم انگشت‌نشان و بی‌آبرو شدم حالا چندماه گذشته بود.چندماه که روی بیرون اومدن نداشتم.چندماهی که مهر طلاق وسط شناسنامه‌ام جاخوش کرده بود. صدای خسته آقاجان با مامان شنیدم : -امروز میثاق اومده بود حجره ؟ صدای بغض گرفته مامان رو از پشت در شنیدم: -نمیدونم چرا نمیتومم باور کنم حرفش‌و ؟ کهربای من از برگ گل پاکتر بود آقاجان هیچ نگفت.می‌دونستم باورم نداره.مامان غر زد : -حالا واسه چی اومده بود بابا صداش گرفته‌اش بلند شد : -نامه عروسیش‌و آورده بود قلبم انگار نزد.عروس آورده‌بود.پس همه‌ی اینا نمایشی بود واسه رسیدن به دختری که دوست داشت اشکام سر خورد و دستام از کینه مشت شد قسم می‌خورم ساده ازش نگذرم ❌❌❌ https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0

Repost from N/a
-یک دختر بچه‌ی مدرسه‌ای رو برداشتی اوردی بهم میگی این زنته؟ من این‌و چیکارش کنم بذارم تو کولم با خودم این‌ور و اون‌ور ببرمش؟ خجالت زده در خودم جمع شدم و  او را که با آن قد و هیکلش دلبری می‌کرد زیر چشمی دید زدم.نگاهم را شکار کرد و جلو امد. دست دور کمرم پیچید: - باشه اگه زن منه از امشب میاد خونه‌ام. ترس در جانم رسوخ کرد. سرم را کمی بالا گرفتم و ترسیده و مظلوم نامش را خواندم: - حامی! نگاهش را پایین داد و صورتم را خیره شد. پهلویم را چنگ زد و ارام زمزمه کرد: - حامی زهرمار بهت گفته بودم دور و لطراف من نباش که اگه باشی بد می‌بینی خودت خواستی فندقم. اشک به چشمانم نیش زد: - حامی! مجبور شدم بیام. دندان به هم سایید. فشار دستش ان‌قدر روی پهلویم زیاد شد که مطمئن شدم کبود می‌شود: - پس می‌خوای بگی من‌و نمی‌خوای مجبور شدی بیایی سراغم. ببین من چطوری پشیمونت کنم پناه، ببین من باهات چیکار کنم فندق کوچولوم https://t.me/+MeiFnnmQ8nkwMDZk https://t.me/+MeiFnnmQ8nkwMDZk

Repost from N/a
#دوشیزه‌ی_زیبا #حق_عضویتی #مائده_فلاح اولین بار ملورین را در آغوش پسرعمویش دیدم، در حال معاشقه‌ای ملایم... دست او زیر چانه‌اش
#دوشیزه‌ی_زیبا #حق_عضویتی #مائده_فلاح اولین بار ملورین را در آغوش پسرعمویش دیدم، در حال معاشقه‌ای ملایم... دست او زیر چانه‌اش و سر ملورین با موهای بلندش روی پای او؛ لب‌‌هایشان نزدیک به هم. میان درختانی که گمان می‌کردند از چشم همه دورند. من... ایستاده در ایوان خانه‌ی پدری، تنها تماشاگر آن معاشقه بودم. باد هر لحظه دامن ملورین را بالا می‌زد و ساق پاهای برهنه، سفید و هوس‌انگیزش را عریان می‌کرد. او می‌خندید، مرد چشم‌چرانی می‌کرد... و من؟ من دقیقاً همان لحظه عاشق شدم؛ عاشق زنی که مال دیگری بود. ملورین فقط زیبا نبود. او سراسر ناز و لوندی بود. تجسم توامان معصومیت و بی‌عفتی! حرکاتش، خنده‌ی شیطنت‌آمیزش و حتی فرار بازیگوشانه‌اش از چنگ دست‌های بی‌تاب مرد... همه چیز او مرا دیوانه می‌کرد. مسموم می‌کرد. می‌خواستمش... هر طور شده! به هر قیمتی، به هر ترتیبی. حتی اگر این خواستن، تنها از عشق نبود و فقط میل بود برای نابود کردن آرامش این خانواده ... تصاحبش برای من لذت داشت. داستانی از هوس‌ها‌، حسادت و جنون عشق. و جنون عشق... و مالکیت. برای اطلاع از شرایط عضویت به آیدی زیر مراجعه کنید: @Mehrr_2 @Mehrr_2

Repost from N/a
«وای خداجووون! اگه جواب آزمایش‌و بفهمه، حتما بال درمیاره!» تپش‌های قلبم را می‌شنیدم. گرومپ‌گرومپ می‌کوبید. هم هیجان داشتم، هم دلشوره. سالگرد آشنایی‌مان بود. یواشکی بهامین را تعقیب کرده بودم که مثلا توی مغازه‌اش، سورپرایزش کنم! ولی حالا رسیده بودم به این خانه‌باغِ درندشت و ترسناک! پشت ساختمان، قاتی زن‌های دیگر وارد راهرو شدم. همه جوان، قد بلند، با آرایش غلیظ. یکی شان پرسید: _ لابد توأم جزو ورودی‌های جدیدی. می‌خوای به «آقا» سرویس بدی؟ نفهمیدم منظورش از “سرویس” چیست. تته‌پته‌کنان گفتم: _ آ… آره. _ پس بجب آماده شو. یک دست بلوز و دامن کوتاه انداخت جلوی پایم. مجبور شدم بپوشم. معذب بودم. برگه‌ی آزمایش را زیرِ لباس پنهان کردم. _ شنیدم خودِ رئیس امروز می‌آن این‌جا. آن یکی که پاهای تپل و سفیدش را ریخته بود بیرون گفت: _ جووون به آقای خودمون! چاک سینه و لحنشان حالم را به هم می‌زد. دست و پایم می‌لرزید. همه‌چیز شبیه کابوس بود. خدمتکارها، جام‌های سرخ، تشریفاتِ تجملاتی، سلاح‌ها، کراوات‌های سیاه، سیگارهای برگ. مردان کت‌شلوار پوش، بالای سالن نشسته بودند و چندین زن نیمه‌عریان جلویشان می‌رقصیدند. تمام تنم از حرص و اضطراب داغ شده بود. بهامین چرا آمده بود این‌جا؟ یکی‌ از محافظ‌ها بلند گفت: _ جناب هامون دارن تشریف میارن. مردها فوری ایستادند. فهمیدم آقای هامونِ بزرگ، همان «رئیس» است. همین‌که سر چرخاندم سمت ورودی و بهامین را دیدم، دنیا روی سرم ریخت. قبض روح شدم. انگار شیره‌ی جانم را کشیدند بیرون… لباس‌هایش عوض شده بود. اخمو و جدی بود. با پالتوی بلندِ سیاه و قدم‌های محکم. همه از کوچک تا بزرگ، جلویش خم شدند. هیچ‌کس جرات تکان خوردن هم نداشت. قلبم از سینه درآمد. صدای مرد مسن‌تر در سالن پیچید: _ مفتخر کردید قربان. ده‌تا از خوشگل‌ترین زن‌های اردبیل رو براتون ردیف کردم، جناب هامون! _ خسته‌م کرده این شهر. _ قلم پای دشمناتون رو می‌شکنیم. _ پوستشون رو می‌خوام! زنده‌زنده و قِلفتی! او واقعا بهامینِ من بود؟ همانی که گفت بعداز ۳۵ سال عاشقِ تن ریزه‌ام شده و جان می‌دهد برایم؟ همانی که زیر برف در گردنه‌ی حیران توی یک سمند ساده‌ی نوک‌مدادی دیدم؟ همانی که با من کنار خیابان لبو خورد و توی سرعین برف‌بازی کرد؟ همانی که من نگران پول جیبش برای پول یک رستوران بودم؟ همانی که امشب می‌خواستم خبرِ پدر شدنش را بهش بدهم؟ یک‌دفعه کسی از پشت گردنم را گرفت و کشید. لوله‌ی سلاح را چسبانده بود به سرم. _ قربان یه نفوذی از دوربین‌ها شناسایی شده. شده بودم میّت. بی‌جان. بی‌رنگ. مات. فقط اشک‌هایم می‌ریخت. او شوکه به سر تا پایم نگاه کرد و بلند شد: _ شاپرک؟ خیز برداشت سمت محافظ: _ بکش دستتو از زن من، احممممق! محافظ افتاد زمین. همه شوکه به‌هم نگاه کردند. همین‌که “او” خواست بیاید سمتم، شروع کردم به دویدن. هق می‌زدم و می‌دویدم. اصلا نمی‌فهمیدم‌ چه می‌کنم. نفهمیدم چه‌طور از خانه‌باغ خارج شدم. برگ و خس‌وخاشاک خاک زیر پایم له می‌شد. _ شاااپرک! خطرناکهههه! همه رو چی رو می‌گم بهههت! وایساااا! صدای دویدن از پشت می‌آمد. یک‌بار زمین خوردم. بلند شدم. خودش و افرادش دنبالم بودند. _ نررررو! نروووو اون سمت! رفتم! نفهمیدم چه شد. یک‌دفعه پشت درختانِ راش دستی جلوی دهانم را گرفت. _ می‌دونی چند هفته‌ست دنبالتیم بانو! اول خیال کردم آدم‌های خودش هستند. ولی عربده‌اش که میان درختان پیچید، فهمیدم اشتباه کردم. _ حرررروو‌زاااده ولش کن!!!! آتیشت می‌زنممم ولللش کن! دنیا سیاه شد. پرت شدم توی یک ماشین. هرچه تقلا کردم فایده نداشت. فقط عربده‌های دردناک و عاشقانه‌ی او را شنیدم: _ شاااپرک! شاااپرکم! خدااا! https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk تو پارت بعد، عکس‌های دخترِ حامله و جنینش رو می‌فرستن برای شوهره و تهدیدش می‌کنن به این‌‌که زن و بچه‌ش رو… ولی نمی‌دونن شوهر اون دختر یه مجنون واقعیه و برای اولین بار بعداز سی سال عاشق شده! برسام دنیا رو به‌هم می‌زنه تا شاپرک‌و پیدا کنه!🥹 شدیدا عاشقانه و صحنه‌دار با قلم قوی اگه دنبال یه رمانید که آدرنالید خونتون‌و ببره بالا، حتما جوین شید!🩸🩸🩸 با همون ده پارت اول اگه عاشقش نشدید، لفت بدید🔥🔥🔥❤️ ولی امکان نداره🤭 #چاپی #توصیه‌ی‌ویژه https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk https://t.me/+v_zGznoSI9I0OGVk