آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
前往频道在 Telegram
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
显示更多📈 Telegram 频道 آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی 的分析概览
频道 آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 676 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 589,并在 伊朗 地区排名第 15 706 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 676 名订阅者。
根据 05 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 29,过去 24 小时变化为 -9,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 7.08%。内容发布后 24 小时内通常能获得 17.32% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 512 次浏览,首日通常累积 3 699 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
凭借高频更新(最新数据采集于 06 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 676
订阅者
-924 小时
+187 天
+2930 天
帖子存档
Repost from N/a
❗️عشق_تلخ❗️
-فقط تا فردا شب بهت وقت میدم و بهتره جوابتم مثبت باشه وگرنه به زور جواب مثبتتو میگیرم.
زیر نگاه خشمگین شوهر خواهرم، همان کسی که خواهرم را به من ترجیح داد، دستش را پشت کمرم گذاشت. خواستم فاصله بگیرم که اجازه نداد و زیر گوشم غرید:
-عاشق قدیمتم که بهت خیره شده، جلوی چشمش نباش، از نگاهاش خوشم نمیاد.
-چه کاره منی که هی برام تصمیم میگیری؟
-همه کاره، به زودی خودتم اینو میفهمی...
https://t.me/+5qu781kIe7ZlMGNk
❗️وصال رویا_پارت وی آی پی❗️
به هوش که آمدم، به سختی نشستم. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم...
میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من ماندهام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفهای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل دادهام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. برگ برندهای که دارد، نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد...
https://t.me/+5qu781kIe7ZlMGNk
Repost from N/a
_ حامد برادرشوهرته و تو بیوهی برادرش... نباید اجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودنتون درست نیست مگه این که محرم هم بشید.
قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟!
_ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن...
صدایم می لرزد:
_ خودش چی؟
_خودشم موافقه!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
_حاملهای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری!
ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم. حالا که شوهرم مرده بود؟!
نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من انگار خشکشان زده بود.
_ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه.
خانجون جای ما جواب می دهد:
_این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر.
چشمان دکتر درشت می شود:
_یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
#جنجالیترینوجدیدتریناثرخانمخودیزاده
😍👇😍👇😍👇😍😍👇😍👇😍👇
جناب سروان حامد احمدی فقط قرار بود مراقبِ زنِ برادرش باشه…اما هیچکس نگفته بود مراقبت کردن گاهی آدمو تا مرزِ نابودی میکشونه و پناهی که کمکم میانِ حمایتهای حامدی که نباید دوستش میداشت،دلش لرزید و درست وقتی فهمید عاشق شده…حامد گفت:
*تو هنوز زنِ برادرمی…*
یک عشقِ ممنوعه…یک عذابِ وجدانِ نفسگیر…و مردی که از ترسِ خیانت به خاطرهی برادرش،جرئتِ دوست داشتن نداشت *#رمانی_که_رهات_نمیکنه*
Repost from N/a
-بچهها عجب عکسایی شد. خوراک بکگراند گوشی هستن.
آزاده خواهر کوچکتر ندا این را میگوید و کنارمان مینشیند.
آزاده دختر خونگرمی است که تنها چهار ماه از نامزد کردنش گذشته است. بُلدترین موضوع در رابطه با او، دلتنگیهایش برای نامزدِ مدام در حال ماموریتش است.
همگی ردیف روی یکی از تپههای شنی مینشینیم و به هیاهوی زیر پایمان نگاه میکنیم.
-امیرمحمد گفت برای عکس گرفتن زیاد دور نشید. چقدرم که ما گوش کردیم.
راحله جواب ندا را با بیخیالی میدهد:
-برو بابا الان هر چهار تا مردا از خداشونه ماها دور و برشون نیستیم. راحتتر میتونن دید بزنن و هَوَلبازی در بیارن.
و بعد سرش را به سمت من میچرخاند:
-هانا دعا کن از اینجا میریم هورمونهای صدرا بهم نریزه بگه زن میخوام.
رها بین من و صدف نشسته است. آرام طوری که فقط ما دو نفر بشنویم میگوید:
-والا هورمونهای ما هم بهم ریخته از بس پسر خوشتیپ ریخته.
خودم را عقب میکشم و دستهایم را ستون بدنم میکنم. گرمای شنها با نزدیک شدنمان به غروب آفتاب دلچسب میشود. جواب راحله را با تأخیر میدهم:
- اگه صدرا زن خواست حداکثر کاری که میتونیم براش بکنیم اینه با امیررضا مجدد بفرستیمش کویر.
میخندد و با بیقیدی میگوید:
-هع...کجای کاری. من قبل اینکه بیایم اینجا تو غذای امیررضا کافور ریختم. نهایت بتونی با امیرعلی بفرستیش.
همه میخندیم. آزاده انگار یاد موضوع جالبی افتاده باشد با هیجان میپرسد:
-بچه ها امیرعلی دوست دختر داره؟ من از اول سفر ندیدم سرش تو گوشیش باشه یا تلفن مشکوکی حرف بزنه.
ندا شانه بالا میاندازد:
-داشته باشه یا نداشته باشه چه فرقی میکنه. طرف مجرده از هفت دولت آزاد.
راحله توضیح ندا را کافی نمیداند که ادامه میدهد:
-به خدا اگه کسی از کارش سر در بیاره. اگه داشته باشه هم خیلی محافظهکاره.
شنهای زیر دستم را به بازی میگیرم "نه وقتشو دارم، نه شرایطشو و نه حتی تمایلشو."
صدف پا برهنه وسط بحث میپرد:
-شماها گیجید بابا... مگه میشه یکی با شرایط امیرعلی رل نداشته باشه. خودشم نخواد دخترا ولش نمیکنن... شماها اصلاً کاریتون نباشه. تو این دو روز بسپریدش به من، ته و توی همه چیو در میارم. این خط این نشون.
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
#آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤
قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد...
اما عروس با لباسِ خونآلود ماند، یک تماس هرگز نرسید، و رازی در آخرین مکالمهی برج مراقبت دفن شد.
بعضی پروازها، بازگشتی ندارند.🔥🔥
https://t.me/+ejEvC50wKkkyMjA0
–تو فکری!
–تو فکر نیستم، تو آرامشم! دارم از تک تک لحظاتم لذت میبرم!
خندید و گفت:
–منم نقشی توی آرامشت دارم؟!
نگاهی پر از احساس بهش انداختم و گفتم:
–تو خود آرامشی برام!
دستشو دورم انداخت و گفت:
–قلب منی! دفعه ی بعد دوتایی و بدون مزاحم میایم اینجا!
گفتم:
–همینطوری هم خوش میگذره!
–آره اما دوتایی یه چیز دیگه ست! جنگل، مه، آتیش، بغل، اوووف!
خندیدم و گفتم:
–فقط فکر بغلی، نه؟!
–فکر بغل نیستم، فکر بغلِ توام!
خندیدم، خندید و بوسه ای کنار ابروم کاشت!
.
نویسنده : خورشید 🌞
.
https://t.me/khorshidkhanom1
بخشی از فایل بدون سانسور آچمز👇
-امیر کاش ما یه جور دیگه ای با هم آشنا میشدیم.
امیر از بالا نگاهش می کند. چشمان دلارام سرخ است:
-مثلا توی راهروهای دانشگاه محکم می خوردیم بهم. کتاب های من می ریخت و همزمان میشستیم و جمعشون می کردیم. درنهایت تو استاد من از کار در می اومدی!
امیر لبخند تلخی می زند. دلارام ادامه میدهد:
-مثلا من با ماشین می زدم به ماشین پارک شده ی تو و شماره تلفنمو میذاشتم زیر برف پاک کنت برای اینکه بهت خسارت بدم.
چشمان امیر روی صورت دلارام مانور می دهد. دلارام سر تکان می دهد:
-اصلا چرا تو پسر همسایه ی ما نشدی تا من توی یه درس خنگ بازی در بیارم و از تو کمک بخوام. تو توی اتاقم به من درس بدی و من هیچی نفهمم. تو بگی حواست کجاست و من بگم به یقه ی باز لباس تو!
قیمت فایل ۱۱۰ تومن
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسین
Repost from N/a
- باید همینجا تو زندان ازت حامله بشم!
پلک سیاوش پرید:
- چی؟
دخترک جنونزده مانتو را از تن درآورد.
- بچهدار بشیم دلشون به رحم بیاد. نمیتونن پدر بچهم رو بکشن بالای دار!
سیاوش را هل داد روی تخت. او نگهش داشت و گفت:
- ازم میخوای بهخاطر جون خودم چشم رو آیندهی تو و بچهم ببندم؟
دکمهی پیراهن مردانهی او را با شرمی دخترانه باز کرد و نالید:
- سیاوش برای من سخته. توروخدا کمکم کن...
سیاوش نرم به مچش چنگ زد:
- تمام این مدت بهت دست نزدم تا حرمتت حفظ شه. اینجا آخه قربونت برم؟!
نیلوفر گوش نکرد و به کارش ادامه داد.
نفسهای سیاوش تند شد.
- صبر منو لبریز نکن دختر. آخه مگه جون من چقدر ارزش دا...
سر نیلوفر که جلو رفت و نفس سیاوش که بند آمد، مرد جوان، پاسخ سوال ناتمامش را گرفت...
https://t.me/+JrSJDHC2fgFjZDNk
https://t.me/+JrSJDHC2fgFjZDNk
https://t.me/+JrSJDHC2fgFjZDNk
پارت واقعی از قسمتهای آیندهی رمان!❤️
Repost from N/a
«خب خانمخانما… بالاخره رخ نشون دادن. ماشالا چقدر خوشگلتر از گذشته شدی… انگار بعدِ رفتنِ من خیلی بهت خوش گذشته، هان؟ اون دخترِ ساده و دستوپاچلفتیِ شهرستانی کجا، این خانمدکترِ امروزی کجا…»
و این فقط شروعِ حرفهای زهرآلودش بود…
مردی از گذشته برگشته، با چشمایی که از خشم خون افتاده، و زخمهایی که هنوز بعدِ سالها تازهان…
اون لحظهای که روبهروش ایستاد، نه فقط سکوتِ لابی شکست… بلکه تمام بغضهای چند سالهی یه زن فرو ریخت.
اما درست وقتی همهچی داشت از کنترل خارج میشد… آرمان از آسانسور بیرون اومد.
و فریادی که توی لابی پیچید، شروعِ یه آشوبِ واقعی بود…🔥
https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0
نسیم...
زنی جوان، مادری فداکار و دانشجوی دکتری که بعد از یک ازدواج تلخ، تصمیم گرفته زندگیاش را از نو بسازد.
همهچیز آرام پیش میرود...
تا روزی که برای یک مصاحبه کاری به شرکتی معتبر میرود.
جایی که نگاهش با مردی گره میخورد که قرار نبود دوباره سر راهش قرار بگیرد...
و درست وقتی جرقهای از امید در دلش روشن میشود...
گذشته از راه میرسد.
«فکر کردی بعد از رفتن من همهچی تموم شده؟»
مردی که سالها پیش زندگی نسیم را ویران کرده بود، دوباره مقابلش ایستاده بود.
با خشم...
با زخمهای کهنه...و حرفهایی که هنوز درد داشتند.
بغض چندسالهی نسیم شکست.
اما پیش از آنکه همهچیز از کنترل خارج شود...آرمان از آسانسور بیرون آمد...و این فقط آغاز ماجراست...
📌 پارتهایی که موقع خوندنش قلبتون تند میزنه و آخرش فقط میمونید با ش…این داستان مهیج و عاشقانه را در لینک زیر دنبال کنید.🖤
https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0
Repost from N/a
فردا مجلسی به نام عروسی برگزار میشد و من همچو پرندهای در قفس خودم را به در و دیوار میکوبیدم!
چند روزی از آن روز پرکار جهازبرون گذشته و حالا فقط امشب را مهمان این خانه بودم و این برایم سخت بود وقتی قرار بود به خانهای غریب بروم و مابقی عمرم را آنجا باشم.
من زنِ دومِ مردی شدم برای آوردنِ وارث!
منِ ۱۸ ساله و لالی که از نظر آنها معیوب بودم
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و .....😭😭😭😭😭🥹
#پست۱۳۰
در خانهای که هیچکدام از اهالیاش چشم دیدن من را نداشتند و من هم.
روزگار سختی بود که ناچار بودم به تحملش وقتی کسی من را نمیدید و خودم هم هربار به در بستهای میخوردم.
در این چند روز افکار مختلفی برمن مستولی شدند تا بلکه باز هم شانسم را امتحان کرده و طناب دار را دور گردنم بیاندازم اما گویی مامان و بابا بیشتر از هر زمانهای دیگری زیر نظرم گرفته بودند که چشم از من برنمیداشتند و این در حالی بود که خانهمان از وجود مهمان پر و خالی میشد.
در تاریکی اتاق پاهایم را در شکمم جمع کرده و به فردا فکر میکردم. روزی که مدام باید این طرف و آن طرف میرفتم.
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
از آرایشگاه گرفته تا محضر و بعد هم خانهی آنها که قرار بود مجلس عروسی را برگزار کنند.
و من در تمامی این مدت باید حضور او را در کنارم تحمل میکردم و بعدش...
بعدش زیادی برایم خوفناک و تیره و تار میآمد.
صدای زنگ آیفون بلند میشود و کمی بعد صدای بفرمایید گفتن بابا میآید.
تکانی در جایم نمیخورم. به این رفت و آمدها در این روزها و شبها عادت کردهام.
طولی نمیکشد صدای بشاش عمه و شوهرش خانه را پر میکند.
طبق معمول عمه چند دقیقه بعد سراغ من میآید. اتاق تاریک را با روشن کردن چراغ روشن میکند و کنارم روی دو زانو مینشیند اما اینبار گویی عجله دارد.
-آمین عمه حموم رفتی یا نه؟
جوابی نمیدهم. حتی سرم را هم از روی زانوهایم بلند نمیکنم.
دستش را به موهایم رسانده و تکانی میدهد.
-نه دیگه نرفتی! بچه تو فردا شب عروسیته! صبح بعد صبحونه میآن دنبالت ببرنت آرایشگاه اون وقت همینطور نشستی؟
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
باز هم تکانی نمیخورم.
-خدا شاهده منم کلی کار دارم اما امون از تو! فکر و ذکرم تو شدی. پاشو برو حموم منم بیام کلی حرف دارم باهات!
سنگ شدهام که حرکتی نمیکنم.
زیر بغلم را گرفته و بلندم میکند.
-اینجور نمیشه! زور باید بالاسرت باشه.
زور بخرج میدهد. وادارم میکند و من را با غرغرهایش داخل حمام میبرد.
بیرون میرود و صدای مامان را از داخل اتاق میشنوم.
-چیشد سهیلا؟ تونستی راضیش کنی؟
-آره براش لباس بذار خودمم تو حمومم باید یه سری چیزا حالیش کنم بالاخره!
چه چیزهایی را حالیام کند؟ اینکه گوش به حرف آنها باشم و سر عقل آمده و با این ازدواج کنار بیایم؟
دیگر چه چیزهایی را میخواهند حالیام کنند؟
بس نبود شنیدن و دم نزدن؟
عمه سراغم میآید. مثل همیشه و اینبار شاکی است.
-فردا شبی عروسیته. شوهرت یه دختر برورودار پیششه پس خوددار نمیشینه که تو بزنی زیر گریه و دلش به حالت بسوزه و کاری باهات نداشته باشه! اونا واسه فردا شب دارن لهله میزنن که اون کارو تموم کنه و تو باردار بشی. فردا نطفه بسته نشه دفعههای بعدی ولی خیالت راحت نباشه که کار تمومه و راحت میشی نه! تو تازه کارت شروع میشه.
کف موهایم را میشوید و بعد از آبکشیشان میبافد. از سبد طبقات ژیلتی برداشته و بدستم میدهد.
-این یکی و خودت انجام میدی یا من دست بکار بشم؟
نگاهش نمیکنم و او بازویم را فشاری داده و ناچارم میکند نگاهش کنم.
سر بالا میگیرم.
با وجود بخار حمام عرق کرده و لباسهایش کمی خیس و موهایش هم.
-حالا که کارت به اینجا کشیده پس خودت بفکر خودت باش. به همه نشون بده با اینکه زبون نداری ولی دختر عاقل و زبر و زرنگی هستی!
❌پستِ خود رمانه. کپی ممنوع❌
خواستگاریای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانوادهاش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی!
حرفها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آنها من را دیده و پسندیده بودند. نمیدانم در خیابانی یا در مهمانیای یا در کجا؟!
مهم این بود که خانوادهی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانوادهی متوسط.
چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست!
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده .....😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹😞😞😞
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
این یه پیشنهاد فوقالعادهس برای شما👌
رمانی که بدون شک خوشتون میادوجزرمانهای پیشنهادیتون میشه
Repost from N/a
در آخرین لحظه قبل از خواب، بیاد شکلات تلخی افتادم که نواب داده بود....برداشتم و یکیشو بدهن گذاشتم و از طعم دلپذیرش لذت بردم.
بهش پیام دادم
«ممنون بابت شکلات تلخ و دلنشینت.... خیلی خوشمزس»
بلافاصله جوابداد«اینطوری حرف نزن زشته.... شکلات تلخ و دلنشینت چیه دختره ی منحرف؟» ...واقعا خیلی خُلی»
متعجب به پیامم نگاه کردم....
من فقط تشکر کرده بودم
«عه مگه چی گفتم؟»
«یبار پیش خودت جمله رو تکرار کن میفهمی چی گفتی....»
«حرف بدی نزدم....نمیشه ازت تشکر کرد یه چیزی توش در میاری پسره ی هیز»
«باز که منحرف بازی در آوردی»
«توش در میاری چیه؟ 😉»
ای خدااا....
این پسره امشب چه مرگش شده؟؟
دیوونه ی عبدل آبادی....
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
👈 دوست داشتنی ترین و جذاب ترین رمانی که تا بحال خوندین....
Repost from N/a
-صدای قربون صدقه رفتنش واسه یه زن دیگه رو شنیدمو جون دادم...
صدایم میلرزد.گلههایم را مامان درک نمیکند.
-دیوونه شدی دختر...میثاق بندهخدا این قدر نجیبه که سر بالا نمیآورد نگات کنه اون وقت...؟
از نجابتش نبود.انگشتش را به لبش میرساند و تند گاز میگیرد :
-استغفرالله....استغفرالله
دستانش را سفت میچسبم.
- شبا تا دیر وقت بیرونه صبحم که میاد رو کاناپه خوابش میبره
مظلوم میشود و دلش برای داماد بیاحساسش میسوزد :
-بندهخدا خستهاس....تو هم عین اینا تازه عروسا بهش برسی مدام غُرغُر کن بیفت به جونش
همین که میخواد از آشپرخانه پا بیرون بگذارد با حرفم مکث میکند :
-میخوام به حاج آقا بگم....
برمیگرد و اخم نازک به پیشانیاش میافتد :
-که چی بشه ؟
بغض کرده دستهایم را دور تنم میپیچم :
-که یه چی بهش بگه...؟ که بگه تا نیمه شب تنهایی واسه تازه عروس خوب نیس ؟
نفسش را بیرون می دهد و باز به سمتم میآید :
-به حاج آقا و حاج خانم بگی میگن دختره رو نگاه چه بیسیاسته شوهره تو مشتش نیست
پوزخند میزنم.سیاست کجا بود وقتی از تازه عروس بودن فقط سنگینی اسمش را داشتم.
چشم باز و بسته میکند از فکری که به زبان میآورد لبخند میزند:
-یه غذای خوشمزه یه لباس خوشگل بپوش بشین پای درددلش....مردا دیوونه این کارهان
شب از نیمه میگذرد.لباس زیبای تنم....موهای کرلی شده....غذای چندبار گرم شده....
صدای کلید انداختنش میآید و پشت بندش قامت بلندش سایه میاندازد
-سلام
با سر جواب میدهد و نگاهش روی لباسهای تنم و میز شام سرسری میچرخد و سرد میگوید :
-شام خوردم
التماس نگاه و صدایم باعث میشود کوتاه بیاد.
-میخوام حرف بزنیم
همین که میخواهم از قورمه سبزی خوش رنگ و لعاب بکشم امتناع میکند :
-نمیخورم حرفت بزن
با انگشتان دستم بازی میکنم و دلو به دریا میزنم :
-ما از وقتی ازدواج کردیم دوکلمه باهم حرف زدیم میثاق ؟
سکوت میکند.دلخوریهایم سنگینی میکند.دست به سمت اتاق خواب نشانه میگیرم :
-اون اتاق خواب تا حالا جز شب عروسی رنگ یه تازه و عروس داماد دیده ؟
همین که میخواهد بلند شود دستش را میچسبم و تند خروش میکنم :
-نمیزارم بری تا جواب سوالام ندی
نفسش را بیرون میدهد و دل من هری میربزد:
-میخوای دلیلشو بدونی...باشه خودت خواستی ؟
منتظر میمانم.دلش پرش سر زیر میکند.
-نخواستمت دختر حاجی....حاجی مجبورم کرد
دلم هزار تیکه میشود.زخم حرفهایش درد دارد به جان خستهام :
-مثل همین حالا با این لباس...با این زیبایی هر مردی نمیگذزه ولی من میگذرم
نفس در سینهم حبس میشود و ضربه کاری را میزند :
-چون دوست ندارم
❌❌
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
توصیهی ویژه این روزها🥲
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
