fa
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

رفتن به کانال در Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

کانال آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 844 مشترک است و جایگاه 1 554 را در دسته کتب و رتبه 15 507 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 844 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 02 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 177 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -16 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 5.95% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 18.64% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 1 299 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 4 073 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 03 سپتامبر, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

21 844
مشترکین
-1624 ساعت
+787 روز
+17730 روز
آرشیو پست ها
توصیه‌ی امروز پیشنهاد می‌شود

📚 من و شایان بعد از سال‌ها مخالفت پدرم، بالاخره با هم ازدواج کردیم. اما درست شب عروسیمون، یه اتفاق، همه چیز رو به هم ریخت. اتفاقی که زوج جوونی رو سر راهمون قرار داد، زندگی‌هامون رو به هم گره زد و من و شایان رو نرسیده به هم، دوباره از هم جدا کرد، اونم تو شبی که می‌تونست بهترین شب زندگی‌مون باشه... .
همه‌چیز از یه شبِ بارونی شروع شد. دوستی، عشق، خیانت و...🔥 ‌
https://t.me/+GBDKekl632xlNmRk

#پیشنهاد_می‌‌شود.

کمتر از ۴۸ ساعت وقت باقی‌مانده

#پیشنهاد_می‌‌شود.

مرده برای اینکه از باجناقش آتو بگیره، از زنِ دومش می‌خواد باهاش باشه و ازش فیلم بگیره... .🔥
- می‌خوام با ناصر باشی و ازش فیلم بگیری. - چی؟! راجع‌به من چی فکر کردی که به خودت اجازه دادی همچین حرفی رو بزنی؟ - منظوری نداشتم نوشین. این فقط یه پیشنهاد بود. - از این پیشنهادای بی‌منظور، به پروا جونتم میدی؟ زنتم می‌فرستی با دیگرون باشه و فیلم تحویلت بده؟ بهزاد چشم بست. حتی فکر کردن به چنین چیزی هم عذابش می‌داد. نوشین به گریه افتاد. - درسته دوستم نداری و اسمم تو شناسنامه‌ت نیست، ولی من زنتم بهزاد! https://t.me/+GBDKekl632xlNmRk

کمتر از ۴۸ ساعت باقی است و تا این لحظه همه فایل هاشونو تحویل گرفتن

Repost from N/a
+ کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید می‌رفتی سراغ نامزد من... یارا التماس‌وار کنار سانیا لب می‌زنه، اما دخترک چش
+ کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید می‌رفتی سراغ نامزد من... یارا التماس‌وار کنار سانیا لب می‌زنه، اما دخترک چشم‌هایش از اشک و خشم پر شده بود. + به خدا من نامزدِ تو رو همین امروز دیدم... من... من نمی‌دونم چرا می‌گه #عاشق_منه... شاید دیوونه‌ست... 🥀 صورت یارا از سیلی ناگهانی قرمز می‌شه. + خفه‌شو دروغگو... چون عموم بهت پا نداد، حالا افتادی دنبال نامزدم؟ چی از جونم می‌خوای؟ چه بدی در حق تو کردم؟ یارا مبهوت و گیج به زمین خیره می‌شود اما شاهرخ ناگهان.... 🔥 https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 یارا عاشق عموی پولدار و جذاب دوستش می‌شه، در عین سادگی با هزار خجالت عشقش رو اعتراف میکنه، ولی شاهرخ در جواب تحقیرش می‌کنه، غرورش رو خورد می‌کنه... یارا می‌مونه و قلبی که لبریز نفرت شده... پس ‌برای انتقام می‌ره سراغ نقطه‌ضعف شاهرخ، برادر زادهٔ عزیزش... کاری می‌کنه که ... عاشقش بشه، اما شاهرخ... https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 کانالی با دو رمان جذاب😍

Repost from N/a
#پارت_1 نان سنگک را روی دستم جا به جا کردم، تکه‌ای کندم و در دهانم گذاشتم. نسبت به داغی چند دقیقه‌ی قبلش، قابل خوردن شده بود. داخل کوچه باریک‌مان پیچدم، همزمان توپ پلاستیکی فوتبالِ راه راهِ سفید آبی، که رویش دو جلد پاره از نوع خودش کشیده شده بود، آمد و به ساق پایم خورد. چشمم به توپ بود و صدای داد بچه‌ها از آخر کوچه بلند شد: -خاله شوت بزن، زود باش... خبیثانه پایم را روی توپ گذاشتم. تکه‌ای نان دیگر کندم و خوردم. -بنداز دیگه. توپ را زیر کفش به بازی گرفتم و دو قدمی جلو رفتم. هشت نفر بودند. قد و نیم قد. با نگاهی منتظر و کلافه که زودتر توپ را پس بدهم. اعتراض امیر قدرتمندتر از بقیه بود: -جونِ خاله‌مرمر بنداز بیاد، شرط بستیم بابا. با نگاهی به سمت چپ و دیدنِ ساحل جلوی در خانه‌شان، چشمکی زدم و فرا خواندمش. نگاهِ براقش به من بود و عروسک بدون پایش هم طبق معمول در آغوشش، فوری سمتم قد تند کرد. دوست و یاور همیشگی‌اش هم پشت سرش دوید و آمد. به من که رسیدند، ساحل نفس‌زنان پرسید: -بله خاله‌جون؟ نان را به او سپردم که می‌دانستم مثل خودم دوست دارد خالی خالی بخورد و کیفم را هم به بهار دوستش دادم. -حواستون به اینا باشه، پوزه اینارو به خاک بمالم، خب؟ -اه، چقدر لفتش می‌دی خاله، بنداز دیگه. دخترها هیجان‌زده تأییدم کردند. با احتیاط پشت سرم پیش راه آمدند. از دروازه اول گذشتم و سعید جرئت نکرد سمتم بیاید و نظری به توپ داشته باشد. ایستادم‌ و توپ را زیر پایم نگه داشتم. دست به کمر زدم و به چهره‌های ناراضی و آفتاب‌سوخته‌شان که می‌دانستم بوی گند عرق و مرد هم می‌دهند، چشم دوختم. البته که من هم دست کمی از آن‌ها نداشتم و چهل دقیقه از آخرین تمریناتم می‌گذشت. -جا نداریما... چهار به چهاریم. بنداز توپ‌و دیگه. با یک نگاه کلی به کوچه فقط مادر ساحل و بهار را بیرون و جلوی در خانه‌شان مشغول صحبت، دیدم. خوب بود، کارم راحت‌تر می‌شد و توبیخ مامان اگر به گوشش می‌رسید کمتر. -خاله، هوی... مارو نگاه. -دفعه پیش ما جورت‌و کشیدیم، سر کیسه رو شل نکردی. فکر اینکه امروز بازیت بدیم از سرت بیرون کن. ابرو بالا انداختم. علیرضا نطق غرایی کرده بود. جلوتر رفتم. رو به هشت‌نفرشان که دست به سینه و اخم‌آلود نگاهم می‌کردند، لبخند حرص درآری زدم و... ناغافل حمله کردم: -اگه بتونید بگیرید و گل نزنم، خرجِ شرط امروزتون با من. تنها چند ثانیه مکث کردند تا حرفم را حلاجی کردند و بعد... چون اسپند روی آتش به تکاپو افتادند. از هر طرف سمتم هجوم آوردند. دخترها به همراه مادرانشان که حواسشان جمع ما شده بود، شروع به تشویقم کردند. پسرها فریاد می‌زدند و فحش نثار هم می‌کردند که دست بجنبانند. حرفه‌ای و دقیق از میان‌شان گذشتم. دوبار روپایی زدم و به تلافی نطق غرای علیرضا لایی دادمش. صدای خنده‌ی بچه‌ها از عصبانیت سرخ و کبودش کرد. با بدجنسی نیشخندی زدم و جلوتر رفتم. مسیر صد متری را می‌توانستم خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردند، طی کنم و گل بزنم، اما اذیت کردن و حرص دادنشان توفیق دیگری داشت و نمی‌خواستم از دست بدهم. امیررضا و سروش چون کنه به دست و پایم پیچیدند. لحظه‌ای توپ را از دست دادم و دور شدن. سمت‌شان قدم تند کردم و دوباره توپ را گرفتم. شالم را از سرم کشیدند و روی شانه‌هایم افتاد. موهایم در هوا رقصان شد. راه را به رویم بستند. دوباره رو پایی زدم و با چرخشی کوتاهِ همراه توپ، دورشان زدم. فقط ده قدم دیگر با دروازه فاصله داشتم. دوباره شبیه زنبورهای مدافع که به قلمروشان حمله کرده بودم، سمتم هجوم آوردند. حریفم نمی‌شدند. بردیا هم لایی خورد و خنده‌ دخترها و دادِ دوستانش کر کننده شد. بی‌توجه جلو رفتم و درست در سه قدمی اینکه گل را داخل دروازه شوت کنم به تنه‌ی محکمی خوردم. تنه یک‌باره و چون رعد و برقی بی‌موقع خودش را جلوی من انداخته بود. توپ را از دست دادم. علیرضا سریع آن را قاپید و دور شد. تعادلم بر هم خورده بود که دستِ همان تنه بی‌خاصیت و مزاحم، سریع روی کمرم نشست. می‌خواست از افتادنم جلوگیری کند. در لحظه، خشمگین خودم را عقب کشیدم. دستانش بلاتکلیف در هوا ماند. لبخندی دندان‌نما زد و با سرخوشی چشمکی روی هوا پراند: -ببخشید خانم مربی، نفهمیدم چی شد از خونه دراومدم یهو بت خوردم. https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk رمان کالسکهٔ خاطرات😍 رمان جدید زهرا سادات رضوی استارت خورد🫰😌

Repost from N/a
فردا مجلسی به نام عروسی برگزار می‌شد و من هم‌چو پرنده‌ای در قفس خودم را به در و دیوار می‌کوبیدم! چند روزی از آن روز پرکار جهازبرون گذشته و حالا فقط امشب را مهمان این خانه بودم و این برایم سخت بود وقتی قرار بود به خانه‌ای غریب بروم و مابقی عمرم را آنجا باشم. من زنِ دومِ مردی شدم برای آوردنِ وارث! منِ ۱۸ ساله و لالی که از نظر آن‌ها معیوب بودم دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور می‌خوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و .....😭😭😭😭😭🥹 #پست۱۳۰ در خانه‌ای که هیچ‌کدام از اهالی‌اش چشم دیدن من را نداشتند و من هم. روزگار سختی بود که ناچار بودم به تحملش وقتی کسی من را نمی‌دید و خودم هم هربار به در بسته‌ای می‌خوردم. در این چند روز افکار مختلفی برمن مستولی شدند تا بلکه باز هم شانسم را امتحان کرده و طناب دار را دور گردنم بیاندازم اما گویی مامان و بابا بیشتر از هر زمان‌های دیگری زیر نظرم گرفته بودند که چشم از من برنمی‌داشتند و این در حالی بود که خانه‌مان از وجود مهمان پر و خالی می‌شد. در تاریکی اتاق پاهایم را در شکمم جمع کرده و به فردا فکر می‌کردم. روزی که مدام باید این طرف و آن طرف می‌رفتم. https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 از آرایشگاه گرفته تا محضر و بعد هم خانه‌ی آن‌ها که قرار بود مجلس عروسی را برگزار کنند. و من در تمامی این مدت باید حضور او را در کنارم تحمل می‌کردم و بعدش... بعدش زیادی برایم خوفناک و تیره و تار می‌آمد. صدای زنگ آیفون بلند می‌شود و کمی بعد صدای بفرمایید گفتن بابا می‌آید. تکانی در جایم نمی‌خورم. به این رفت و آمدها در این روزها و شب‌ها عادت کرده‌ام. طولی نمی‌کشد صدای بشاش عمه و شوهرش خانه را پر می‌کند. طبق معمول عمه چند دقیقه بعد سراغ من می‌آید. اتاق تاریک را با روشن کردن چراغ روشن می‌کند و کنارم روی دو زانو می‌نشیند اما این‌بار گویی عجله دارد. -آمین عمه حموم رفتی یا نه؟ جوابی نمی‌دهم. حتی سرم را هم از روی زانوهایم بلند نمی‌کنم. دستش را به موهایم رسانده و تکانی می‌دهد. -نه دیگه نرفتی! بچه تو فردا شب عروسیته! صبح بعد صبحونه می‌آن دنبالت ببرنت آرایشگاه اون وقت همین‌طور نشستی؟ https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 باز هم تکانی نمی‌خورم. -خدا شاهده منم کلی کار دارم اما امون از تو! فکر و ذکرم تو شدی. پاشو برو حموم منم بیام کلی حرف دارم باهات! سنگ شده‌ام که حرکتی نمی‌کنم. زیر بغلم را گرفته و بلندم می‌کند. -این‌جور نمی‌شه! زور باید بالاسرت باشه. زور بخرج می‌دهد‌. وادارم می‌کند و من را با غرغرهایش داخل حمام می‌برد. بیرون می‌رود و صدای مامان را از داخل اتاق می‌شنوم. -چی‌شد سهیلا؟ تونستی راضیش کنی؟ -آره براش لباس بذار خودمم تو حمومم باید یه سری چیزا حالیش کنم بالاخره! چه چیزهایی را حالی‌ام کند؟ اینکه گوش به حرف آن‌ها باشم و سر عقل آمده و با این ازدواج کنار بیایم؟ دیگر چه چیزهایی را می‌خواهند حالی‌ام کنند؟ بس نبود شنیدن و دم نزدن؟ عمه سراغم می‌آید. مثل همیشه و این‌بار شاکی است. -فردا شبی عروسیته. شوهرت یه دختر برورودار پیششه پس خوددار نمی‌شینه که تو بزنی زیر گریه و دلش به حالت بسوزه و کاری باهات نداشته باشه! اونا واسه فردا شب دارن له‌له می‌زنن که اون کارو تموم کنه و تو باردار بشی. فردا نطفه بسته نشه دفعه‌های بعدی ولی خیالت راحت نباشه که کار تمومه و راحت می‌شی نه! تو تازه کارت شروع‌ می‌شه. کف موهایم را می‌شوید و بعد از آب‌کشی‌شان می‌بافد. از سبد طبقات ژیلتی برداشته و بدستم می‌دهد. -این یکی و خودت انجام می‌دی یا من دست بکار بشم؟ نگاهش نمی‌کنم و او بازویم را فشاری داده و ناچارم می‌کند نگاهش کنم. سر بالا می‌گیرم. با وجود بخار حمام عرق کرده و لباس‌هایش کمی خیس و موهایش هم. -حالا که کارت به اینجا کشیده پس خودت بفکر خودت باش. به همه نشون بده با اینکه زبون نداری ولی دختر عاقل و زبر و زرنگی هستی! ❌پستِ خود رمانه. کپی ممنوع❌ خواستگاری‌ای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانواده‌اش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی! حرف‌ها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آن‌ها من را دیده و پسندیده بودند. نمی‌دانم در خیابانی یا در مهمانی‌ای یا در کجا؟! مهم این بود که خانواده‌ی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانواده‌ی متوسط. چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست! دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور می‌خوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده .....😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹😞😞😞 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 این یه پیشنهاد فوق‌العاده‌س برای شما👌 رمانی که بدون شک خوشتون میادوجزرمانهای پیشنهادیتون میشه

کمتر از ۴۸ ساعت باقی است و تا این لحظه همه فایل هاشونو تحویل گرفتن

تا صبح تمام فایل ها تحویل داده میشه. آچمز و لوکیشن فراموش نشه😁

تا صبح تمام پیام ها پاسخ داده میشه. لوکیشنو یادتون نره 😁

فقط ۴۸ ساعت تا افزایش قیمت فایل‌ها زمان باقی است✅️

Repost from N/a
من سیاوش اِکوانم، تاجر جاه‌طلب و قدرتمندی که همه‌چی داره اما تا خرخره تشنه‌ی‌ تصاحب یک زنه🔥 https://t.me/+QFBhNqjIC8BmMWRk ـ
من سیاوش اِکوانم، تاجر جاه‌طلب و قدرتمندی که همه‌چی داره اما تا خرخره تشنه‌ی‌ تصاحب یک زنه🔥 https://t.me/+QFBhNqjIC8BmMWRk ــ دیدم هی ول می‌کنی و می‌ری به سرم زد بدزدمت! من‌من کرد. + با من شوخی نکن سیاوش، من واقعاً می‌ترسم! ــ "ش" رو‌ یه جوری می‌گی؛ آدم همش دوست داره بشنودش! با لبخند به نگاه ترسیده‌اش زل زدم. ــ نه تازه‌کارم، نه جوون هجده‌ساله‌ی بی‌مکان که چنین لوکیشنی رو برای چیزی که توی مخ بیمار توئه انتخاب کنم! نگاهش خجالتی شد. جدی شدم و قدمی جلو رفتم. _ولی من فکر می‌کنم که اگه ولت کنم، تو همین امشب، درست وقتی همه خوابن، چمدونتو می‌بندی همین رژ قرمزتو می‌زنی و بعدشم می‌ری... بالاخره لبخند زد. +حالا چرا قرمز؟! ــ مگه ندیدی توی فیلما همیشه زن‌هایی که خیلی بی‌رحم و دست‌نیافتنی‌ن، یه نصفه‌شبی رژ قرمزشون رو می‌زنن و برای همیشه می‌رن؟ https://t.me/+QFBhNqjIC8BmMWRk برای به‌ چنگ آوردنش حاضر بودم هرکاری بکنم چون اون با گلیمای خاصش مشهورم می‌کرد... پس یه شب بدون این‌که خودش بفهمه از بغل نامزدش دزدیدمش و بعدم عقدشو بهم زدم اما...🔥

Repost from N/a
هر بار که شال از روی سرش لیز می‌خورد، نگاه من هم مثل پسرای ۱۸ ساله‌ی چشم‌چرون، روی اون دختره‌ی موفرفری قفل می‌شد. 🔥⛔️🔥⛔️🔥⛔️🔥 https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0 با هر «نچ» گفتنش، از حساب‌وکتاب‌های روی لپ‌تاپ کنده می‌شدم و نگاهم به گردن ظریف و سفیدش می‌افتاد. و این بار اوضاع بدتر شد. وقتی رفته بود روی نردبان تا لوستر را تمیز کند، نگاهم بی‌اختیار روی ساق‌های خوش‌تراش و پابند طلاش قفل شد. آب دهانم را قورت دادم و بی‌قرار دست بردم به کراواتی که دور گردنم سنگینی می‌کرد. در همان حال غریدم: ــ داری چیکار می‌کنی؟! از ترس هینی کشید و پیش از آنکه تعادلش به هم بخورد، به خودش مسلط شد. بعد با اخمی پر از گلایه به سمتم برگشت: ــ معلوم نیست دارم چیکار می‌کنم؟ تا چند دقیقه دیگه مهموناتون میان می‌خوام همه چیز عالی باشه. با اخم بلند شدم. ــ مگه تو مستخدمی؟ طراح دیزاینری. بشین سر جات... حواس واسه من نذاشتی! بهت‌زده نگاهم کرد. لب‌هایش نیمه‌باز مانده بود، بعد آرام گفت: ــ دوست دارم همه‌چیز مرتب باشه تا کسی نتونه از کارم ایراد بگیره. حالا شما ناراحتی چون دارم دفتر کارتو تمیز می‌کنم؟! ای کاش می‌دانست چه می‌کند با من... درست مانند پسرهای تازه بالغ، تحت تاثیر جاذبه‌های زنانه‌اش قرار گرفته بودم. سکوت بین‌مان سنگین بود که ناگهان در باز شد و منشی خبر داد: ــ آقای مهندس، مهموناتون رسیدن. گرما تا مغزم دویده بود اما بالاجبار کراواتم را دوباره مرتب کردم. او هم با لبخند از نردبان پایین آمد و بی‌خیال کنارم ایستاد. با اخم غریدم: ــ شالت! متعجب نگاهم کرد: ــ چی؟ حرصی شدم: ــ شالتو درست کن. بپیچش دور گردنت، گره بزن... یه کاریش بکن. اینجا محیط کاره. کل گردنت معلومه! با دلخوری شال را مرتب کرد، اما غرغر ریزش زیر لب به گوشم رسید: ــ دوست‌دخترش میاد با یه من آرایش... دستتو بکنی تو صورتش، تا آرنج گم میشه، اینقدر کرم پودر داره. بعد به من گیر میده... از غرولندش لبخند کوتاهی، روی لبم نشست. صدایم آرام بود، اما پر از احساسی بود که دیگر نمی‌توانستم پنهان کنم: ــ دوست‌دخترم نیست... دخترخالمه! با اخمی پر از دلخوری به سمتم برگشت. این بار سرم را اندکی خم کردم و زمزمه کردم: ــ و تو... برای من با دخترخاله‌م فرق داری! با هر دختر دیگه‌ای فرق داری! از چیزی که بر زبان آورده بودم، چشم‌هاش گرد شده بود. و درست همان لحظه، در دفتر به صدا درآمد؛ مهمان‌ها وارد شدند... https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0 و این شروع داستان پر درد سر من با اون دختر آتیشپاره‌ی چشم رنگی بود! https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0 https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0یه داستان عاشقانه_ معمایی بی‌نظیر با قلم قوی که نباید از دستش بدین.❤️‍🔥🗝 ✅کانال بدون تبلیغات ✅پارتگذاری منظم ✅#توصیه‌ی_ویژه♨️

Repost from N/a
آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش سیاوس میزنه، اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه ، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته، اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد. ولی در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه ، امااااا... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk _ من هیچ وقت درباره ی رابطه ی تو و سیاوش یا علاقه ی سیاوش به تو با هیچ کدومتون جدی و مستقیم مثل حالا صحبت نکردم الآنم اگه اینکارو میکنم برای این نیست که بخوام ترحم بخرم یا ازت برای سیاوش عشق گدایی کنم... دستان یخ کرده ام را روی میز در هم چفت میکنم و می شنوم: _ فقط میخوام بدونی اون شبایی که تو و فرزاد میومدید خونه اتون... سیاوش نگاه نمیکرد که هوا سرده یا گرمه، ساعت چنده، بارون میاد یا نه! با همون لباس خونه تا خود صبح میزد بیرون!....زیر بارون تو اون سرمای نصفه شبای پاییز اونقدر خیابونا رو با ماشین یا پای پیاده گز میکرد که من و ایرج نگران منتظر می موندیم تا برگرده... بغضی سخت و دردناک گلویم را میفشارد و آرزو میکنم کاش نگوید که طاقت شنیدن درد و رنج اویی که حتی اشکهای من برایش مهم بود را ندارم. خودش را روی میز جلو می کشد و با لحنی پر بغض و مغموم، آتش غم و غصه را در من فزونی می بخشد: _ شب عقدت اگه ماهان نبود معلوم نبود چه بلایی سر بچه ام میومد... بعد اون منو ایرج از ترس اینکه همون نیمچه لبخندی که به خاطر مراعات ما تو خونه میزد و دریغ نکنه لام تا کام حرف از هیچی نمیزدیم تا حداقل جلوی ما حفظ ظاهر کنه و فکر کنه ما باورمون شده که همه چی براش حل شده و یه چند دقیقه که کنارمون میشینه از هر دری بگه... چشمانش به اشک می نشیند و دلم به تنگ می آید، تا میتوانم لب روی هم میفشارم تا بغضم نشکند. اما زور حرفهایی که درگوشم زنگ میزند و حال چشمان سیاوش به وقت ادا کردنشان در نظرم جان میگیرد، میچربد و مقاومتم را در هم می شکند " من وقتی تو رو کنار اون بی همه‌ چیزِ پفیوز میدیدم می مردم دیگه زنده نمی‌شدم آتیه " نگاهی به جانب مخالفم می اندازم و فورا با کف دستم اشک راه گرفته را پاک میکنم و زن عمو با لحنی متزلزل تر و شکسته تر میگوید: _ چیزی به روش نیاوردم اما من آوارگی بچه امو جلو چشمم می‌دیدم، یه خنده ی از ته دلش حسرت من شد، تو افتادی زندان انگار خود سیاوش هرشب تو حبس بود. قلبش هزار پاره بود، آب شد، خواب و خوراک نداشت، منت کارای کرده اشو نمیخوام سرت بذارم که همه امون یه خانواده ایم وظیفه امونه اما وقتی آقاجون گفت با هم برید تو شرکت من فاتحه ی آرامش قلب سیاوشو خوندم. https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk

#پیشنهاد_می‌‌شود