fa
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

رفتن به کانال در Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

کانال آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 300 مشترک است و جایگاه 1 593 را در دسته کتب و رتبه 15 786 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 300 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 17 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 43 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -2 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.35% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 16.27% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 631 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 3 466 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 18 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

21 300
مشترکین
-224 ساعت
+417 روز
+4330 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
#پارت۱۰۸ _ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟ _ ن‌نه… نه مامان‌بزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست... رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانه‌ی مامان‌بزرگ غش‌غش بهم خندیدند. پیرزن در یخچال را محکم کوبید. زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین. گرسنه بودم… دیشب هم سر سفره‌ی شام راهم ندادند. داد زد: _ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازده‌ست و از فرنگ اومده. می‌خوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟ رستا تمسخرآمیز گفت: _ مامان‌جونی نمی‌دونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟ _ تازه ترشیده‌ام هست. هیچ‌کس گردنش نمی‌گیره. دیگه به میوه‌ی خواستگاری من دست نزن. دوباره زدند زیر خنده. بغض تا بالای گلویم بالا آمد. بی‌انصافی تا کجا؟ این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ… ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردن‌کلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! می‌گفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند. مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت: _ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پاره‌پوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست. تا شب همه‌ی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دست‌های کوچکم درد می‌کرد و کمرم تیر می‌کشید، بوم‌نقتشی‌ام را برداشتم و امدم حیاط. مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود. بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند. گرسنه نشسته بودم کنار درخت. دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد. دست مردانه‌ای مقابلم دراز شد و چند گیلاس‌ به سمتم گرفت: _ بگیر دخترکوچولو! بند دلم پاره شد. همین‌که با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم. زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کت‌شلوار خوش‌دوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یک‌وری لبخند زد. _ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه. اخم داشت. ولی نگاهش می‌خندید. جثه‌ام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ می‌کرد، از ترس جان به جان آفرین می‌دادم! _ می‌دونم اسمت‌و خانم کوچیک! تا خواستم بپرسم از کجا، گفت: _ گیلاس نمی‌خوری؟ از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر می‌فهمید خواستگارش امده این‌جا و من با او صحبت کرده‌ام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه می‌شد… _ شما… شما چرا اومدین این‌جا؟ شما همونید؟ _ کدوم؟ شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبرو‌برایم‌ نماند. _ همون خواستگار… آقای برسام هامون! سرش را جلو کشید. انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم. _ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی! _ من؟… من چرا؟ صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاس‌ها را سمت لب‌هایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت: _ من واس داشتن تو و تن ریزه‌میزه‌ت پا گذاشتم تو این خونه! هنوز در شوک حرفش بودم که یک‌دفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای این‌که تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسی‌ام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد. _ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام! همان لحظه مامان‌بزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد: _ دختر به‌دردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟! هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت: _ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم می‌کنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و می‌ندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه! همه لال شدند از ترس! قلبم ایستاده بود… مهناز گریان و بُهت‌زده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد… تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید… ادامه‌ی این رمان عاشقانه‌معمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاق‌هایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب می‌افته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼 https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk

Repost from N/a
_ آخ.... آی.....مُــردم... خـــــدا.... درد دارم _ آخ دســتم....  آییی....  مُردَم.... بدادم برسید.... _ خوبی خانم؟؟ زنگ بزنیم اورژانس؟ طرف رو بگیرید فرار نکنه. یکی از مردهای اطرافم پشت یقه مرد رو گرفت و از روی موتور پایین کشید. _  کوری مگه آشغال نفهم... تو که موتور سواری بلد نیستی برو خرسواری... یابو. اینا رو با جیغی از درد و عصبانیت به مردی گفتم که بهم زده بود و چند قدم اون‌طرف‌تر از من، روی ترک موتورش نشسته بود، گفتم. _ مرتیکه مثل بز وایستاده به منه لت‌وپار شده نگاه می‌کنه! -زدی دختر مردم رو ناکار کردی مرد حسابی... یه نفر زنگ بزنه اورژانس... بلاخره از موتور پایین اومد و کلاه ایمنی رو از سرش برداشت. موهای حالت دارش روی پیشونیش ریخت.اومد و بالای سرم ایستاد، پشت به نور بود، صورتش رو واضح نمی‌دیدم و اما قد بلندش منو وادار کرد سرمو بالاتر بگیرم با پوزخندی گفت: _این حالش از منم بهتره. عصبی از حرفش با حرص گفتم: _ خرو چه به خرسواری...اصول که رعایت نشه نتیجه اش میشه داغون کردن مردم...یکی زنگ بزنه پلیس...زنگ بزنید اورژانس...اخ خدا دارم می‌میرم از درد... البته که درحال مردن نبودم اما پرو بازی این مردک دراز باعث شد کولی بازی کنم. خانمی کنارم نشست وگفت: یه جوون مرد پیدا نمیشه این طفلکو ببره بیمارستان ؟ آقایی از پشت سرش رو به مردک دراز گفت: _ من ماشین دارم اما چون زدی باید همراهم بیایی...من تا جلوی بیمارستان می برمت. _ این هیچیش نیست ...چرا باید ببریمش بیمارستان؟ _ من پدرت رو درمیارم... اخ مردم. _ الان بدنش داغه شاید خونریزی داخلی کرده باشه. باحرف زن واقعا وحشت کردم اگه می مردم برای کی مهم بود؟ معلومه هیچ کس حتی همه هم راحت میشدن و من اصلا همچین آدم بخشنده ای نبودم که اینو براشون بخوام.   _وای وای منو برسونید بیمارستان  مردک دراز بد قواره مقابلم نشست وبا پوزخند گفت: _ حالا از ترس سکته نکنه خونش بیوفته گردن من! _بلایی سرم بیاد پدرتو درمیارم... میام سراغت. -اگه زنده بمونی...که فکر نکنم وضعت خرابه... _بمیرم هم روحم میاد سراغت. نگاهی به سر تا پام کرد و چشمکی زد و با صدای آرومی گفت: _خوب چیزی هستی، حتما خودت تنها بیا. _ خفه شو... خنده‌ای که کرد نفسم بند اومد. دراز جذاب چه خنده نفس گیری داشت آب دهنم رو قورت دادم می خواستم بگم من خفه میشم تو بخند... به لباش خیره بودم. اخماش رو کشید توهم و بعد هم مثل گونی برنج منو زد زیر بغلش، دستم کشیده شد و از دردش جیغم در اومد. -چیکار میکنی آقا آروم تر...بچه مردم رو کشتی! صورتش رو نمی دیدم اما جواب اون خانمی که اینو گفت رو اینطوری داد: _ بچه مردم حالش از همه ی ما بهتره، اگه درد داشت زبونش صد اسب بخار کار نمی‌کرد. رو به خودم زمزمه کرد : _با نگاهش بچه مردمو نمی خورد +رو دستم افتادم نه زبونم ...آخ... اخی که تنگ جمله ام چسبوندم برای خالی نبودن عریضه بود. تا به خودم بیام منو انداخت توی ماشینی و ماشین حرکت کرد. https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk ❌❌ پسره با راننده ماشین دست به یکی می کنند و دختره رو تهدید می کنند که اگه صدات رو نبری توی یه کوچه خلوت .... 😱 https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk

Repost from N/a
-توی جغله می‌خوای با من کشتی بگیری؟ نیم نگاهی به هیکلش می‌اندازم. دقیقا شبیه جوجه در برابر شیری هستم که جیک جیک می‌کند. -چیه؟ فکر کردی کشتی‌گیر مملکتی و چندتا مدال داری کسی به گرد پات نمی‌رسه؟ اعتماد به نفسم خنده‌اش را در پی دارد. -مطمئنی؟ بعدا نزنی زیر حرفت! بلوف می‌زنم و آماده رفتن می‌شوم: -باشه یه روز نشونت می‌دم کشتی یعنی چی! الان که باید برم رستوران منتظرم هستند. دستی دور دهانش می‌کشد: -مگه من صاحب کارت نیستم؟ امروز مرخصی! ولی... یک باره گارد حمله می‌گیرد: -باید با هم کشتی‌ بگیریم. بسم‌الله اگه حریف مایی، بیا ببینم چند مرده حلاجی. آب دهانم را قورت می‌دهم. واقعا می‌خواست با من کشتی بگیرد؟ -چیه؟ ترسیدی؟ خب بلبل زبونی می‌کردی تا الان که. -اوم... چیزه، فکر کنم دارن صدام می‌زنند، گوش کن. جلوتر می‌آید و خنده‌اش را مهار می‌کند: -چیزی نمی‌شنوم، هر کی هم باخت باید تاوانش بو.سیدن باشه. امان نمی‌دهد. جیغ خفیفی می‌کشم و پا به فرار می‌گذارم. -حاتم غلط کردم، شکر خوردم، وویی نخو.ری من‌و... مثل همان شیری که تصورش کرده بودم سمتم یورش می‌آورد. تا به خود آیم دست دور کمر.م می‌اندازد و بلند.م می‌کند. راحت کله‌پا می‌شوم. چشم که باز می‌کنم روی صورتم خم می‌شود و... https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 ورزشکار معروف کشور که عاشق پرسنل رستورانش می‌شه🥹

- گروگانم گرفتی طبق آیین‌نامه‌ی حقوق بشر وظیفه‌ته خورد و خوراک منو تأمین کنی. چشمانش پر خنده شد. - یعنی این شورای حقوق بشر گروگان‌گیری رو آزاد کرده که براش آیین‌نامه داده؟ دستی در هوا تکان داد و سمت وسایل روی میز برگشت. - حالا هر چی! و سرش را بلند کرد. - ببینم این فسنجونی که می‌گی چطور می‌پزن؟ با نگاه به روجا سری تکان داد. - انداختنت بهم به خدا! یعنی این‌قدر ذوق‌زده شدن که نیستی باز هزار تا بلا سرشون بیاری، فکر کنم کلا هم از پس گرفتنت پشیمون شدن. چشم تنگ کرد. - چطور؟ نفسی کشید. نگرانی از لحنش مشخص بود. - عطا چند روزیه نه جوابم رو می‌ده و نه کلا در دسترسه. دست روجا روی قلبش نشست. - جدی که نمی‌گی؟ موبایل را در دستش فشرد و با گرفتن شماره‌ی عطا کنار گوشش نگه داشت. با شنیدن پیام تکراری در دسترس نمی‌باشد. آن را به بلندگو زد و سمت روجا گرفت. - بفرما. احتمالا امروز فردا ازم شماره حساب بخوان تا برای نگه داشتنت بهم رشوه بدن!! ❌❌پسره دخترمون رو گروگان گرفته الان هیشکی حاضر نیست پسش بگیره از بس شره 🤣🤣🤣🤣 رمانی شاد و عاشقانه با کلی هیجان و جذابیت. قول می دم در حین خودندنش لبخند از رو لبتون کنار نره... ❌❌ https://t.me/+92dg65UvkFMwZDM0 https://t.me/+92dg65UvkFMwZDM0 https://t.me/+92dg65UvkFMwZDM0 فقط اگه تا دو هفته امکان خوندن رایگان این رمان هست، بعد چاپ می شه. اگه می‌تونید 700 پست رو تا دو هفته سریع بخونید تموم بشه عضو بشید.😍😍 عروس بلگراد موضوعی کاملا جدید با عاشقانه گرم و فوق‌العاده‌اش شما رو از تالش و شمال ایران می‌کشه تا اروپا و بلگراد...  در کمتر از یک ماه بعد چاپ می شه، قیمت چاپیش هم بالای یک میلیون و دویسته! تا رایگانه سریع بخونیدش🥰

Repost from N/a
-من ارگ بمم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهانی و هر وجبت ترمه و کاشی... با صدای بم لعنتی اش دستش روی کادوی اهدایی اش چنگ شد. قلبش طوری بنای تپیدن گرفت که هراس این را داشت هر آن از سینه اش بیرون بزند. کادو را روی میز رها کرد و دستانش را زیر میز درهم گره کرد. اگر می دانست قرار به این قسم دلبری هاست اصلا پایش را اینجا نمی گذاشت. -چی شد پس؟... چرا بازش نکردی؟!... لب های خشکش را با زبان تر کرد. نفسش طوری بند رفته بود انگار کیلومترها دویده است. به هزار زور و زحمت کلمه ها راهی برای بیرون آمدن پیدا کردند: -مناسبتش رو نگفتین.... نفس عمیقی کشید که نشان از کلافگی اش داشت: -آدم برای کادو دادن به عزیزترینش که نیاز به مناسبت نداره... روی عزیزترین مکث دلنشینی کرده بود. در مقابل این مرد به مانند دخترک نوجوانی می شد که با هر حرف و حرکتی دست و دلش می لرزید. سرش را برای دیدنش بلند کرد. تیله های مشکی اش منتظر به او چشم دوخته بودند. چرا بعد از این همه وقت دیلماجی چشمانش را یاد نگرفته بود. او زیادی مرموز بود یا خودش زیادی ساده که نگاهش هنوز برایش ناخواناترین نگاه دنیا بود. با ابرو به کادو اشاره کرد و گفت: -بازش کن لطفا.... با تردید دست های سردش را جلو برد و کاغذ کادو را پاره کرد. جلد نفیس دیوان حافظ بود. از درون جعبه اش درش آورد و صفحه اولش را باز کرد همان بیتی که ابتدای صحبت هایشان برایش خوانده بود را با خطی خوش بالای صفحه نوشته بود. در پایینش تاریخ زده بود و نوشته بود: -روزت مبارک عزیزترین دخترک دنیام.... پلکش پرید و صحنه ها یکی یکی از جلوی چشمانش رژه رفتند. انگار همین دیروز بود که بخاطر همخوابگی با فلان دختر و پیچیدن حرفش در خانواده پدرش در گوشش زده بود و او را از خانواده طرد کرده بود یا قبل تر از آن شاهد معاشقه اش با منشی اش در دفتر کارش بود. او کی عزیزترین این مرد زنباره شده بود که خودش خبر نداشت. در دلش آرزو کرد این کادو و دعوت به همین جا ختم شود. -رعنا.... چرا لحن آهنگین صدای لعنتی اش را دوست داشت؟! او نباید دچار همچین حالاتی بعد از کامران می شد. آن هم کامرانی که عاشقش بود و آوازه ی عشق شان زبانزد خاص و عام بود. مگر نه اینکه او الان بیوه زنی سی و اندی ساله بود که یک پسر داشت و برای ساختن آینده ی خودش و پسرش در تلاش بود. -این دیگه گوشی گرون قیمت نیست که بخوای ردش کنی.... اشاره اش به پس دادن گوشی آیفونی بود که به بهانه ی روز زن برایش گرفته بود. سر انگشتان کرخت شده اش را روی جلد چرمی کتاب کشید. دلش می خواست مکالمه اشان به همین جا ختم شود و او به خانه اش برود و مثل روتین هر روز خودش را در امور روزانه اش طوری غرق کند که انگار نه انگار خانی آمده و رفته است. دستش را روی سر انگشتانش گذاشت. خواست دستش را پس بکشد که مانع شد. برعکس دستان یخ زده ی او دستانش انگار کوره ی آتش بودند. در چشمانش زل زد و گفت: -سبز نمی شوم مگر... ریشه زنی به جان من... دلش نمی خواست به معنای پس کلماتش فکر کند. دستانش را از زیر دستانی که منبع گرمای بی نظیری بود پس کشید. دستی به پر شالش کشید و هول زده گفت: -من باید برم... دیرم شده.... بی توجه به حرفی که شنیده بود حرف هایش را ادامه داد: -نگو که معنای پس حرفام رو متوجه نشدی؟.... دلش میل عجیبی به گریه داشت. از جایش به سرعت بلند شد اما مرد مقابلش بی توجه به حالات او تحکم کرد: -بشین... نمی دانست چه سری در صدایش بود که بی اختیار سرجایش نشست. ادامه ی حرف هایش را از سر گرفت: -دلم میخواد جدی به درخواستم فکر کنی... نه به عنوان کسی که تا به حال شناختی... بذار خود واقعیم رو بهت بشناسونم... برخلاف خواسته ی دلش پوزخندی زد. دست خودش نبود که زخم زد: -خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد... با این حرفش حتی ذره ای تغییر در چهره اش هویدا نشد. کیفش را روی دوشش انداخت و زیر لب خداحافظی زمزمه کرد. با آن صدای بم لعنتی اش دوباره صدایش کرد. رو به او برگشت و منتظر نگاهش کرد: -میدونی بیت آخر اون شعری که برات نوشتم چیه؟... سری به معنای نه برایش بالا انداخت. صدایش را صاف کرد و گفت: -از شوق هم آغوشی و از حسرت دیدار... بایست بمیریم چه باشی چه نباشی رعنا خانم... با این حرف زیر پاهایش خالی شد و... https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7

Repost from N/a
-الو... -قربون صدای خواب‌آلود بداخلاقت برم. کمی هوشیار می‌شوم و چشمانم را می‌مالم. -الو جانان؟ خوابیدی دوباره؟ صدای حاتم باعث می‌شود گوشی را پیش چشمانم بیاورم و اسمش را ببینم: -حاتم تویی؟ -آره عزیزم. سعی می‌کنم صدایم را صاف کنم. -سلام..چیزی شده؟ این وقت صبح؟ -اومدم ببینمت، سر کوچه‌تونم. خواب از چشمانم می‌پرد و با ضرب از روی تخت پایین می‌افتم. -صدای چی بود الو جانان؟ -نگو اومدی این‌جا... -بیای بیرون بهتر می‌تونیم حرف بزنیم. محکم به سرم می‌کوبم: -وای حاتم با اون ماشین گنده و تابلوت کله صبح اومدی سر خیابونمون دیدن من؟ می‌خوای رسوام کنند؟ خنده‌اش بلند می‌شود: دلتنگی این چیزا رو نمی‌فهمه، تا سه نشمرده بیرون باش وگرنه میام جلو خونتون. https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 کشتی‌گیر معروفی که عاشق دختر پایین‌شهر قصه‌مون می‌شه و وقت و بی‌وقت می‌ره در خونشون🫠

Repost from N/a
😍😍وااای اصلا این دو تا عشقن😍😍 دختره داره تلفنی با دوستش حرف می‌زنه 👇🤣😂 *- وای نیستی ببینی استاد با شلوار اسلش و تی شرت جذب چه ناناسی می‌شه، دلم می‌خواد بپرم ماچش کنم. - خاک بر اون سرت معصوم، قبلا مردا هیزی می‌کردن الان دخترا... معصوم خم شد تا شکمش از تکان خنده درد نگیرد. - ولی جون تو، مرد واقعی باید پیجامه راه‌راه بپوشه بعد تا گردنش بکشه بالا... صدای خنده سحر تو گوشش پیچید - بیچاره استاد امنیت نداره تا تو اونجایی. راستی به بابا و مامانت چی گفتی. - گفتم مسموم شدم.اونام گفتن با هواپیما بیای، منم گفتم تا سوار الاغ نشم مسافرت بهم نمی‌چسبه‌. یهو صدای یکی اومد. - الاغ نبود این دور و برا واست کرایه کنم، با هواپیما مجبوری بری. دختر حس کرد آب جوش بر سرش ریختند. - واااای! استاد شما از کی اینجایین دقیقا؟* https://t.me/+QG9upfeIDJ9mQ6rw یه استاد جذاب سختگیر داریم که از بدشانسیش سرنوشت شیطون‌ترین دانشجوش رو صاف انداخته تو خونه اینا 🤣🤣🤣

Repost from N/a
#پست_319 صدای ناز و کشدار منشی اش باعث شد همه ی حس هایش بیدار شود. سرش را از روی پرونده ی زیر دستش بلند کرد و صورت دختر روبرویش را نگاه کرد. لب های فیلر زده اش را جلو داده بود و همزمانی که خم شد و سینی حاوی قهوه و کیک را روی میز قرار داد منظره ی جالبی از بازی یقه ی مانتویش مشخص شد. -چیز دیگه ای نمیخوایید آقای بزرگمهر؟... با دقت بیشتری به قیافه ی دخترک نگاه کرد. لب های قرمز رنگ و لاک های جیغش بدجوری در چشم بود‌. به چشم خریدار از نظرش به عنوان سرگرمی بدک نبود. از وقتی که رعنا دست رد به سینه اش زده بود حتی نتوانسته بود پارتی درست و حسابی برود چه رسد به اینکه بخواهد روابط وان نایت داشته باشد. دو ماهی می شد که با کسی نبود. خودش هم از طولانی شدن این مدت تعجب کرد. قبل تر اگر کسی به او می گفت در این مدت رابطه نداشته او را به سخره می گرفت و مردانگی اش را زیر سوال می برد. دخترک فنجان قهوه را برداشت و جلوی او گذاشت. -تا سرد نشده میل کنید... صدای کشدار و حالت خمار چشم هایش نشان می داد انگار او هم بی میل نیست. نگاهی به صورت به شدت برنز شده اش انداخت. تاثیر سولاریوم روی پوستش به شدت بدرنگ شده بود. خارج از ایران این نوع برنزه شدن را به مسخره سوخته ی کارگری می گفتند. گردنش را تابی داد که همین باعث شد شالش دور گردنش بیفتد. موهای لایت شده اش را از نظر گذراند. در سلیقه ی او نبود اما از نظرش ارزش یکبار امتحان کردن را داشت. ساعت را نگاه کرد و پرسید: -مرجوعی نداریم؟ -نه تا ظهر کسی نیست. آقای سالاری وقت داشتن که تماس گرفتن گفتن کاری براشون پیش اومده نمی تونن بیان عذر خواستن... تمام مدتی که حرف می زد به لب هایش زل زده بود. انگار دخترک فهمید که از قصد لب هایش را بیشتر جلو داد. دستی در موهایش کرد و کشید. انگار واقعا ریاضت این چند وقت به او نساخته بود. قبل ترها هیچوقت اینقدر هول نبود که بخواهد با نگاهش کسی را متوجه منظورش کند. آن هم اویی که رنگ به رنگ دوست دختر عوض می کرد. آن هم چه دوست دخترهایی... همیشه بهترین ها را انتخاب می کرد حتی برای روابط وان نایتش هم حساس بود و هر کسی را قبول نمی کرد... دخترک که دوباره خم شد و پیش دستی را کنار فنجان قهوه گذاشت مچ دستش را گرفت. تجربه در دفتر کارش می توانست برایش جالب باشد. دخترک که بی حرف به او خیره شد از جایش بلند شد. او را همراه خود تا کنار میز کارش کشاند. صدای کفش پاشنه بلند قرمز رنگ دخترک تنها صدایی بود که بین سکوتشان خط می انداخت. دخترک را به میز چسباند و بی قرار لب هایش را به کام کشید. انگار منشی اش از او بیقرارتر بود که دست هایش را بلافاصله دور گردنش حلقه کرد و خودش را به او نزدیک کرد. هوم کشداری کشید. بدک نبود از تازه کارهایی که مجبور بود به آن ها راه و چاه را نشان دهد متنفر بود. بعد از بوسه ی عمیق کمی از او فاصله گرفت و او را هل داد همزمان با خم شدن دخترک روی میز به او نزدیک شد. انگار دخترک منظورش را گرفت. سرش را که برای بوسیدن او جلو آورد گردنش را کج کرد و همین باعث شد لب های دخترک به جای لب هایش صورتش را ببوسد. دستش را پیش برد و بند دکمه های مانتویش کرد. همزمان به لب هایش خیره بود. دخترک با ناز در آغوشش چرخی خورد و لب هایش را به گردنش رساند. همینکه دست هایش بیشتر پیشروی کرد چشمش به آستانه ی در افتاد که رعنا با تعجب و چشم های گرد شده داشت نگاهشان می کرد و... ❌❌ پارت رمانه سرچ کنید داخل کانال براتون میاره... https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7

Repost from N/a
-انقدر پوست لبت رو نکن، خون زد بیرون بابا. بی‌توجه دوباره به کارم ادامه می‌دهم و نگران می‌پرسم: -تو مطمئنی می‌خوان رستوران رو بفروشند؟ یعنی قراره هممون از کار بی‌کار بشیم؟ کیمیا با افسوس شانه بالا می‌دهد: -منم پنهونی شنیدم. ببین صاحب جدید رستوران اونجاست. داره می‌ره طبقه بالا. یک مرد کت شلواری می‌بینم که هیکلی است و چهارشانه. پشتش به من است اما هیبتش ترسناک به نظر می‌رسد. -شنیدم که می‌خوان رستوران رو بکوبند و باشگاه بسازند. -ووی چه قد و بالای ترسناکی داره، کی جرئت داره به این یارو حرف بزنه نکوبه این‌جا رو؟ درسته ما رو قورت می‌ده. -منم ازش ترسیدم که تو رو با خودم اوردم، جان جدت تو چایی رو براشون ببر. تا به خود بجنبم سینی قوری چای را توی دستانم می‌گذارد و غیب می‌شود. من می‌مانم و چایی که باید برای آن غول بیابانی ببرم که می‌خواهد همه‌مان را از کار بی کار کند... اما نمی‌دانستم که با دیدنش قراره... https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0 حاتم، کشتی‌گیر معروف ملی کشور، کافه رستورانی به قصد کوبیدن و ساختن سالن ورزشی می‌خره... ولی...🥹 با ورودش به رستوران همون شب اول توسط سرآشپزش سوزونده می‌شه😂 بعد اون شب نه تنها دست از کوبیدن رستوران برمی‌داره بلکه دلش‌و هم به سرآشپز رستورانش بند می‌زنه و وقت و بی‌وقت مزاحم دخترخانم ما می‌شه😎 https://t.me/+4-0UX_xm1qkyYmM0

Repost from N/a
💞💞💞💞عالیه این رمان💞💞💞💞 جاویدم، مردی که بخاطر شهریه دندانپزشکی از گارسونی گرفته تا تمیز کردن راهپله و هر کاری که پولش حلال باشه انجام دادم، ولی تو بدترین روزهای مالیم دختر بی‌قیدی با چشمان محشرش اومد و با تهمتش زندگیم رو نابود کرد. الان سالها از اون روز گذشته و دختری با رنگ پریده روی صندلی مطبم نشسته که فراموش کرده یه روز هم با تهمت و هم با چشماش چه بلایی سرم آورده! اما من یادمه و براش نقشه‌ها دارم... 😎 https://t.me/+RyJUl6laG9s3NjFk *بدون لباس تو خونه خالی، دستگیر شدن قربان.* سرباز ادای احترام می‌کند و بیرون می‌رود. - چه نسبتی با هم دارین؟ سروان زیر چشمی به زن و مرد دستگیرشده نگاه می‌کند، اما جوابی نمی‌شنود. پس با صدای بلند رو به مامور می‌کند: - بفرستید دادسرا... دخترک اخم کرده، لب می‌زند: - قربان بگم باور نمی‌کنید که... مرد کنار دستش نفسش را فوت می کند و سروان دوباره ادامه می‌دهد: - فیلم تخیلی تعریف کنی، خب معلومه باور نمی‌کنم. میدونید مجازاتش چیه... *- من مجبورش کردم...* سر دخترک و سروان، هر دو سمت مردی که با او دستگیرش کرده بود برمی‌گردد. اما دخترک سریع جواب می‌دهد: - دروغ می‌گه سروان... این من بودم که... پلیس پوفی می‌کشد و می‌گوید. - باید بری پزشکی قانونی؟ مرد به سمتش برمی‌گردد و آهسته داشت می پرسد *- دختری؟* که در اتاق باز می‌شود و مامور می‌گوید - پدر دختر اومده. نگاه همه به سمت مرد تازه‌وارد می چرخد و او جدیت خاص خود می‌گوید *- مشکل چیه؟ اینا محرمن!* نگاه متعجب و حیران دختر و پسر سمت مرد تازه وارد می‌رود... https://t.me/+RyJUl6laG9s3NjFk یه دکتر جنتلمن و باابهت داریم با یه دختره جغله شیطون. اگه دنبال رمانی هستین که هیجان و عاشقانه رو با هم داشته باشه، از دستش ندین🥰🥰🥰 توصیه میکنم به هیچ عنوان از دستش ندین

Repost from N/a
-دهنی بود.... با شنیدن صدای دلنشینش سرش را بالا آورد ولی دست خودش نبود که یک تای ابرویش را بالا انداخت و به تمسخر گفت: -چی بود؟... معذب بودن دخترک را متوجه شد اما باید از جایی شروع به گفتن آنچه در قلب و مغزش می گذشت می کرد. -یعنی منظورمه اینه که... اون شام من بود داشتم میخوردم که گوشیم زنگ خورد... با دست به داخل ویلا اشاره زد و گفت: -رفتم جواب بدم.... برگشتم دیدم شما مشغول خوردن هستین.... او را روی تراس دیده بود که مشغول غذا خوردن بود. تصویر بی نظیر روبرویش به حدی برایش زیبا و دلنشین بود که دلش نیامده بود جلو بیاید و آن را خراب کند. از دور ایستاده بود و دخترک چشم عسلی را با آن موهای پدر درارش پوشیده در اشارپ زیبایش نگاه کرده بود. با ولع از سیگارش کام های عمیق گرفته بود و دودش را به معده ی خالی اش فرستاده بود که از سرشب گزگز می کرد. آن لحظه را با گوشی موبایلش ثبت کرده بود. عکسش به مانند پرتره ی زیبای الهه های یونانی قابل ستایش بود. -البته نوش جونتون اما اجازه بدین برم داخل براتون بکشم... زیاد درست کردم از شام مونده... همین که برگشت صدایش کرد: -رعنا... دخترک ایستاد دلش می خواست موهای افتاده در صورتش را که دل او را به بازی گرفته بودند پشت گوشش بزند. او عاشق تر از آن بود که بتواند این قسم دلبری ها را تاب بیاورد. -چرا تا این موقع شام نخوردی؟... دست هایش را در هم پیچاند و با صدایی که به زور درمی آمد گفت: -میل نداشتم... با شادی که به جانش تزریق شد پرسید: -بخاطر جر و بحث سر شب من و پدرم شام نخوردی؟... با چشم های فراری از او سر بالا انداخت. -نه یعنی میدونید ناراحت شدم... با لبخندی که سعی در پوشاندنش داشت دلخوش پرسید: -برای من؟... دخترک شیرین هنوز مثل گذشته که خجالت می کشید سر گونه هایش رنگ می گرفت. -نه یعنی هم برای شما هم برای طفلی مهیار هم برای این وضعیتتون... با دلی بیقرار قاشقش را پر کرد و به دهانش برد. نمی توانست خنده اش را به شکل دیگری مهار کند. دخترک بامزه با چشم های گرد نگاهش کرد و نالید: -گفتم که دهنی بود... آخ که امشب قصد دیوانه کردنش را داشت. دلش می خواست بگوید هلاک چشیدن مزه ی لب هایش است اما در عوض قاشق آخر را هم به دهان برد و بعد از قورت دادن گفت: -خوشمزه ترین باقالی پلویی بود که به عمرم خوردم... کمی این پا و آن پا کرد: -ممنونم... نوش جان... کاش متوجه میشد که منظورش تعریف از دست پختش نیست و اشاره ی غیرمستقیمش به قاشق دهنی او بود. با درد شدیدی در ناحیه ی شقیقه اش آخی گفت. چشم هایش را بست و دستش را روی سرش گذاشت. -چی شدین؟... دوباره میگرنتون گرفت؟... صدای نگرانش را از فاصله ای نزدیک شنید اما درد اجازه نداد که چشم هایش را باز کند. از آستین لباسش گرفت و کشید: -من یکم ماساژ بلدم اگه اجازه بدین سرتون رو ماساژ بدم شاید دردتون کمتر شد... حتی شنیدن صدایش در اوج درد هم برای او مانند مسکن بود. حواسش بود که دستش روی سرش نشست و آن را به آرامی عقب برد. به پشتی صندلی تکیه اش داد و شروع به ماساژ کف سرش کرد. انگشت هایش که روی شقیقه اش نشست بوی خوش دستانش او را مسخ کرد. چشم هایش را باز کرد و از زاویه ی زیر صورت زیبای دلبرکش را نگاه کرد. هیچوقت تا به این حد به او نزدیک نشده بود. کاش می توانست تصویر زیبای پیش رویش را قاب بگیرد. انگشتش را به خط اخمش کشید و آرام تر از حد معمول گفت: -حالتون بهتر شد انگار؟... زمزمه ی نصفه شبی اش در جانش خوش نشست اما مغموم از اینکه تاب دوری دوباره از او را ندارد لب زد: -اگر دردم یکی بودی چه بودی... و صورتش را خم کرد؛ مچ دستش را بوسید و.... ❌پارت واقعی رمان هست. سرچ کنید #پست_812 براتون میارهhttps://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7

#پست_دویست_و_بیست_و_یک چهره‌اش درهم می‌شود: -گند یه چیزیو در نیار هانا... باشه؟ نگاهم را از شیشه‌ی سرتاسری مغازه به پاساژ می‌دهم: -معین حرف حق، تلخه... منتهی نگفتنش باعث نمی‌شه که یادمون بره؛ همه‌چی از همون‌جا شروع شد. نچی می‌کند: -از اون‌جا شروع نشد. خیلی قبل‌ترش... اون‌موقع که نه تو بودی و نه هدیه، نه حتی عقل من می‌رسید یه سری اشتباها اتفاق افتاده که نباید می‌افتاده و هر کی قد تقصیر خودش تاوانشم داده... انتخابای بعدش چه ربطی داره به گندکاری اون سالا؟ چرا مسائلو با هم قاتی می‌کنی؟ با انگشتِ دست آزادم خودم را نشان می‌دهم: -چه بخوایم و چه نخوایم مسائل با هم قاتی هست. بعد از اون اشتباه‌هایی که به قول تو هر کی قد خودش تاوان داده نباید تصمیمای غیر‌عادی و عجیب می‌گرفتن. اونم توی اون شرایطی که هنوز هیچ‌چیزی عادی نشده بود. و بعد با لبخندی تلخ اضافه می‌کنم: -البته که خاله از این قاعده مستثنی است. استثناً تو این مورد تفاهم داریم و اونم معتقده که انتخابشون احمقانه بوده.  معین چهره درهم می‌کشد: -هانا یه وقتا حالمو بهم می‌زنی. مامان من اگه منطق داشت یه‌کم توی رفتارای خودش تجدیدنظر می‌کرد‌ و اوضاعش این نبود. بعد تو خودتو موافق نظرات هچل هفت اون می‌دونی؟ چایم را تلخ می‌خورم. آن هم در حالی‌ که با قندان فاصله‌ی چندانی ندارم. معین چه می‌دانست از چیزی که از بعد ده یازده سالگی سر من آمده بود. چه می‌دانست از ای کاش‌های پر تعدادی که شبیه زالو به نقطه نقطه‌ی روح من چسبیده بودند و شیره‌ی روان و آرامشم را می‌مکیدند‌. معین چرا نمی‌خواست برای یک‌بار هم که شده با کفش‌های من این مسیر سنگلاخی را قدم بزند. با چشمان باریک شده می‌پرسم: -از چی دفاع می‌کنی معین؟ از ماجرایی که سرتا‌پاش شره؟ از تصمیم جوگیرانه و احساسی مامان و بابام؟ چند ثانیه خیره خیره نگاهم می‌کند و بعد بدون نرمش می‌گوید: -اگه من و تو هم اون‌روز جای خاله و آقا خسرو بودیم دقیقاً همین کارو می‌کردیم. منتهی من نمی‌دونم تو چرا مدام دنبال متهمی. اونم توی ماجرایی که برای امروز و دیروز نیست. استکان به نیمه رسیده را روی پیشخوان می‌گذارم و از جا بلند می‌شوم: -اگر من و تو هم شرایطمون غیرعادی بود و به عواقبش فکر نمی‌کردیم و اون تصمیم رو می‌گرفتیم متهم بودیم. ضمن این‌که بعضی چیزها هست سال‌ها هم که ازشون بگذره زخمش تازه می‌مونه. این مورد دقیقاً از اوناست. نایلون شلوارهای مام‌استایل را با حرص بیرون می‌کشم و بدون این‌که نگاهش کنم ادامه می‌دهم: -یا چایتو بخور یا پاشو بقیه‌ی رگالو بچین زودتر تمومش کنیم‌. من تا شب وقت ندارم باید برم. خرید تره‌بار مامان مونده. #عادله_حسینی #آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند

#پست_دویست_و_بیست -دفعه‌ی قبل بهت گفتم برو دکتر گفتی دوست دخترم برام ماساژ می‌ده. الان می‌فهمی که راه‌حل پیشنهادی من آدم‌وارتر بوده. به ماساژ گردنش ادامه می‌دهد: -الانم اگه باهام قهر نبود بازم انتخابم راه‌حل خودم بود. حیف که الان تو قیافه‌ست. ابرو بالا می‌اندازم و صندلی‌ام را به چپ و راست تکان می‌دهم. آن دختری که من داخل عکس دیده بودم با آن حجم از دک و پز باید هم اهل قیافه گرفتن باشد. -یه پیام بهش بده بگو غلط کردم... چیز اضافه خوردم. حداقل به خاطر گردنت‌ بذار آشتی کنه. به خنده‌ می‌افتد: -گمشو بابا... پیام بدم؛ منت‌کشی کنم اونم فقط به خاطر یه گردن درد؟ این‌کارو که پماد پیروکسیکامم می‌کنه. "قول می‌دم تمام پیام‌هام با دوست دخترمو اشتباهی اول برای تو بفرستم." نمی‌دانم یادآوری این پیام چه دارد که باعث می‌شود از جا بلند شوم. انگار این پیام باعث فعل و انفعالاتی در وجودم می‌شود که تجربه‌ای در موردشان ندارم.‌ برای این‌که بلند شدنم بی‌هدف نباشد به سمت چای‌ساز می‌روم: -صلاح مملکت خویش خسروان دانند. کمی سکوت برقرار می‌شود و بعد معین است که می‌پرسد: -عزیز چطوره؟ چای نپتون را از جعبه‌ی کاغذی در می آورم: -بد... گاهی حتی یادش میره لقمه‌ی تو دهنشو فرو بده. پوفی می‌کشد: -چه بساطی شده. چه‌جوری می‌شه پیشرفت این بیماری این‌قدر سریع باشه. مگه ما بار اوله بیمار آلزایمری می‌بینیم. بعد از رنگ دادن تی‌بگ چای را درون استکان بعدی می‌گذارم: -شده دیگه. -خب چی‌کار می‌شه کرد؟ با دو استکان چای به سمتش می‌روم و بی‌حوصله می‌گویم: -باید تو خونه آرامش باشه که نیست. باید باهاش اعداد و‌ جدول و ریاضی رو سر و کله بزنیم که نمی‌زنیم. استکان را می‌گیرد. جدی و ناراضی می‌گوید: -کاش خاله و آقا خسرو یه فکری به حال آرامش اون خونه می‌کردن. حالا سر و کله زدن با عزیز پیش‌کش‌شون. انگشتم را روی دسته‌ی استکان می‌کشم و به گفت‌‌وگوی چند روز پیش مامان و بابا فکر می‌کنم. نمی‌توانم برای معین تکرارش کنم اما می‌توانم به خودم اطمینان بدهم که کسی قرار نیست در آن زندگی خیرش برسد و فکری به حال آرامش گم شده آن کند. -یه وقتا می‌گم کاش می‌شد زمان به عقب بر‌می‌گشت. مثلاً به قبل از مریض شدن عزیز. یا حداقل زودتر تشخیص دادن مریضیش. شاید اون‌موقع می‌شد یه کاری براش کرد. یا نه اصلاً عقب‌تر از اون... مثلاً وقتی که هدیه داشت برای کنکورِ پزشکی می‌خوند. اون‌موقع که هم خودش هم بقیه‌مون مخصوصاً خاله فکر می‌کردیم یا باید هدیه پزشکی قبول بشه یا دنیا به آخر می‌رسه. پوزخند می‌زنم: -اگه قرار به برگشتن به گذشته و درست شدن این زندگی باشه باید آرزو می‌کردیم زمان به وقتی که مامان هدیه رو حامله بود برگرده. #عادله_حسینی #آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند

#پست_دویست_و_نوزده شلوارهای تا شده را روی هم نظم می‌دهم و داخل قفسه‌ی مورد نظر قرار می‌دهم. کمی بعد از داخل کیسه‌ی مشکی بزرگ، نایلون دیگری از شلوارهای مام‌فیت را بیرون می‌کشم و روی پیشخوان می‌گذارم. در حال مرتب کردن‌شان بر اساس سایز، معین را مخاطب قرار می‌دهم: -از این مدل زیادی نیاوردی؟ فروش می‌ره؟ پیراهن به چوب‌لباسی زده را به رگال چرخشی آویزان می‌کند و جوابم را می‌دهد: -آخرای بهمنیم‌ها. شب عید فروش نره کی می‌خواد بره؟ "خدا کنه‌ای" زمزمه می‌کنم و به سمت قفسه‌ی پشت سر می‌چرخم‌. -هانا هیچ‌کسی عین تو نمی‌تونه این قفسه‌ها رو مرتب بچینه. هر وقت تو میای کمک این مغازه اصولی سر و سامون می‌گیره. با قلدری، امروز من را تا اینجا کشانده بود و مثل اسب عصاری از من کار می‌کشید. -می‌خوای ابولفضلو رد کن من جاش وایسم که قفسه‌هات همیشه مرتب باشه‌. منظورم از ابولفضل فروشنده‌ایست که چند ماهی‌ است معین استخدامش کرده و گاهی معین را بابت استخدامش به غلط کردن می‌اندازد‌. به سراغ آب سردکن گوشه‌ی مغازه می‌رود و در حال پر کردن لیوان یک‌بار مصرف جواب می‌دهد: -آخ که کاش می‌شد. تازه سرت تو گوشیت هم نیست‌‌. کسی نمی‌تونه چیزی از مغازه بلند کنه..‌‌. می‌خوری؟ نگاهی به لیوان می‌اندازم: -نه. چای می‌خوام... هم سرم تو گوشیم نیست و هم چون خوشگلم حکم جاذبه‌ی گردشگری رو برای مغازه‌ات دارم. لیوان را از همان‌جا داخل سطل پرت می‌کند: -زرت و پرت نکن بی‌ریخت خانم. قلم پای اونیو که به خاطر شکل و قیافه‌ی تو پاشو توی این مغازه بذاره خرد می‌کنم. چینی به بینی می‌اندازم. زیادی جدی گرفته بود. دکمه‌ی چای‌ساز را می‌زند و مخاطبم قرار می‌دهد: -بسه دیگه. تا چای‌ساز جوش میاد بیا یه‌کم بشینیم. دنبالمون که نکردن. سرم را کمی عقب می‌گیرم تا از صاف بودن ردیف شلوارها مطمئن شوم: -من نهایت یه ساعت یه ساعت و نیم دیگه هستم. باید زودتر برم. مامان خرید تره‌بار داره. روی صندلی پشت پیشخوان می‌نشیند: -غلط کردی. یه امروزتو برای من گذاشتی اونم با ده نفر تقسیمش کردی. سرم را به سمتش می‌چرخانم. من روزم را به او نداده بودم. او به زور گرفته بود: -امروز منو کُنترات گرفتی؟ و به سراغ نایلون بعدی می‌روم. سرش را بالا می‌گیرد و با دست گردنش را فشار می‌دهد. جا‌به‌جا کردن خریدها یک‌بار در بازار و یک‌بار این‌جا اذیتش کرده است: -حالا هر چی می‌خوای اسمشو بذار... بشین ترو قرآن. از خستگی حالم داره بهم می‌خوره... این گردن درد دهن منو سرویس کرده. من به اندازه‌ی او خسته نیستم اما روی صندلی چرخ‌دار با فاصله از او می‌نشینم: #عادله_حسینی #آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند

از دوست نوقلممون حمایت کنید لطفا ❤️

نسیم، زن جوان و مادری پرتلاش و سخت کوش، پس از تجربه‌ی تلخ یک ازدواج ناموفق رها شده، و با برادرش آرمان، در تهران زندگی می کند. او در حالی که برای تربیت پسر کوچکش، سینا، سخت می‌کوشد، ادامه‌ی تحصیل در مقطع دکتری، و جست‌وجوی یک شغل پایدار، روزهای سخت اما پرامیدی دارد...در مسیر ساختن آینده‌ای روشن، نسیم برای مصاحبه کاری به شرکتی معتبر می‌رود؛ جایی که نگاهش با نگاه مردی گره می‌خورد. ا مردی که خود نیز در انزوای سال‌های دور فرو رفته بوده، اما حضور گرم و بی‌ریای نسیم، چیزی را در دلش بیدار می‌کند؛ چیزی شبیه امید، شبیه عشق و... https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0