SevenHells
Kanalga Telegram’da o‘tish
468
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-730 kun
Postlar arxiv
468
امسالم تموم شد. نمیدونم کِی گذر زمان میخواد کند بشه تا ما وقت کنیم یکم هم زندگی کنیم. امسال لوبیا اومد خونهمون، شغلم دو بار عوض شد، کلی تیرامیسو پختم و کلی از پلنهای بیزینسیمون رفت هوا. :)))) یه روزی بود سه هزار تومن تو حسابم بود و یه روزی بود که صد میلیون (ما از این پولا نداریم خودمون. واسه جهیزیهم بود :))))) ). نصف گلام خشک شدن و نصف دیگه پر از برگ شدن. مادربزرگم هم پر کشید و رفت. عید امسال دیگه نیست که برامون چایی بریزه و شیرینی نخودی بهمون تعارف کنه. اولین پتمون هم پر کشید و رفت، یه مرغ عشق آبی جیغجیغوی ظریف و کوچولو. شستیم و شکستیم و خندیدیم و دعوا کردیم و گریه کردیم.
از بچگی بدبینیهای خودم رو داشتم و هیچوقت باور نکردم که خود عوضشدن سال میتونه اتفاق خاصی رو رقم بزنه. ولی متوجه شدهم که وقتی بزرگتر میشی زندگیت رو با همین عددها و سالها مرور میکنی، مهم نیست که اول سال چیزی عوض نشده. امیدوارم این فصل بعدی زندگی، با عدد جدیدش، با همهمون مهربونتر باشه. پر از شکوفه، نور، خبرهای خوب و پول و پول و پول (ای تف به نظام سرمایهداری که حتی متن احساسی رو هم خراب میکنه).
سال خوبی داشته باشین ❤️
468
پایین خونهمون نمیدونم چه کوفتی بود ترکید، یکی آسیب دید. جیغاشو میشنیدی جگرت خون میشد. آمبولانس اومد و بردش و به فاصلهٔ ده دقیقه، جماعت دوباره داشتن در همون محل از همون کوفتا میترکوندن.
امنیت جانی برای هموطن جوکه واقعا. 🤡
468
به مردی میگم خیلی خوابم میآد. بخوابیم؟ میگه چایی نمیخوری؟ بیا یه دونه با هم بخوریم بعد بخواب. میگم چرا یکی دیگه میخورم. بعد در همون پنج دقیقهای که چایی رو میآرم خودش میخوابه. از اون خوابا که صداش میزنی اصلا چشماش باز نمیشه. قشنگ حس میکنم بابای شصتسالهم اومده اینجا که میگه نه نمیخوابم، بعد سرشو میذاره رو بالش و یهو تموم میشه. :))))
468
دو ماه نشده که کانال کولر رو پوشوندیم، حالا باید بریم کولر رو سرویس کنیم. مبارک خیلیا 😒
468
الهی جونبهجون بشید با این ترقهها و نارنجکا و کوفت و زهرمارتون. هنوز چهارشنبه نشده و لوبیا از صبح یه خواب راحت نداشته. هر نیم ساعت یه سگتولهٔ تخمجن بیفرهنگ و احمق یه چیزی میترکونه و قلب این بچه میآد تو حلقش. مرغ عشقام هم از صبح پف کردهن و میلرزن.
تازه این بینواها توی خونهن. حتما پرندهها و گربههای اون بیرون صدبرابر اذیت میشن، هم از صدا، هم از نور و هم از بوش. جونبهجون بشید. دربهدر بشید. بیخبر بشید ایشالا.
واقعا نمیدونم خود چهارشنبه برسه چه خاکی باید بریزم سرم که این بیچارهها زنده بمونن. تف به مغزتون. آدم بالغ سالم هم سکته میکنه، حیوون زبونبسته که دیگه هیچی.
468
پشت دستم رو داغ کردم تا دیگه تو اسفند مهمونی نگیریم. با خونهتکونی مخلوط میشه و همهچی خراب میشه این شکلی 😭 دلم میخواد دفعهٔ بعد که مهمونی میدیم میزو چیده باشم، خونه رو چیده باشم، همهچیز تمیز و آماده و مرتب رو گاز باشه و اینقدر درحال دوییدن نباشم. دیشب ساعت ۵ عصر پاشدم از روی مبل، و به همین سوی چراغ قسم، تا ساعت ۱۱ و نیم شب دیگه نتونستم بشینم، جز ده دقیقهای که شام خوردم. 🤡🤡🤡
قسمت بدش اونجاست که دسرم دیگه نمیرسید واسه سروکردن. نصفهکاره رهاش کردم. 🤡 نه حلوای هویج درست کردم، نه کوکی، نه کیک نه کوفت. 🤡🤡🤡
468
از دیشب فقط عکس این سه کیلو پیازی که خورد کردم رو دارم. :))) همهش پیازداغ شد ☺️
خودمم پاره شدم 🙏
468
فیوز رو اومدن عوض کردن. یک میلیون و چهارصد 🤡
جوری کمرم شکست که میلیاردی هم دربیارم باز تا اسفند سال بعد به نظرم جبران خسارت نمیشه. 🤡
468
Anyways,
مهمونیم افتاده شنبه. وقت نمیکنم برای دسر تیرامیسو درست کنم. از اونجایی که حدودا سه کیلو ماسکارپونه دپو کردم تو یخچال، باید یه چیزی درست کنم که پنیر هم بخواد تا دویست گرمش که اول سال منقضی میشه رو مصرف کنم :))))))
به نظرتون کدوم یکی از اینا بهتره واسه دسر؟
کوکی تیرامیسو
کیک تیرامیسو (با اسفنج ژنواز که بدون جوش شیرین پف میکنه)
رول دارچینی
468
یک ساله اومدیم خونهٔ خودمون و هرچی میسابم بازم تموم نمیشه. بابا چطوری ممکنه روکش مبل اینقد کثیف بشه تو یه سال؟ 😭
468
عه وا. یهو فهمیدم بزرگ شدم. دو سال پیش همچین موقعیتی پیش میاومد کل هفته باید موهام رو میکندم. درود بر رشد قسمت فرونتال مغز در بیستوپنجسالگی. یا درود به اون یه دونه موی سفیدم؟ یکی از اینا مسئوله.
468
هنوز خونهتکونی نکردم. جمعه هم مهمون دارم. کارام هم عقب افتاده. ولی اصلا ناراحت نیستم.
قبل از اینکه بیایم خونهٔ خودمون، هی به کامیار میگفتم من خیلی از مهمونیدادن بدم میآد. باید بسابی و بشوری و بپزی و از خستگی هلاک بشی که یکی دیگه بخوره و لذت ببره. ولی الان میبینم خوشگلیش به همینه.
بچگیم خیلی اتفاق میافتاد که بهخاطر موقعیتهای کاری بابام کلی آدم غریبه بیان مهمونی خونهمون. و خیلیهاشون هم که شعور نداشتن 🤡 مثلا صبح زنگ میزد بابام که فلانی گفته میشه ناهار بیام خونهتون و خب مامانم هم هیچوقت نمیگفت نه. این میشد که ما (بیشتر مامانم) باید مثل مرغ سرکنده میافتادیم به جون خونه و به زور غذا آماده میکردیم تا ظهر.
ولی الان، لذت میبرم که مهمون داشته باشیم. حتی هی به کامیار میگم دوستات رو دعوت کن و اون مقاومت میکنه :))))) شاید چون غذا رو من نمیپزم :))) یا شاید چون با هم خونه رو تمیز میکنیم. :)))
ولی این؟ این واقعا قشنگه. کسایی که دوستشون داری میآن و ازشون پذیرایی میکنی تا خوشحال بشن، نه کسی که هفتپشت غریبهست. مهمونیدادن یک کار خانوادگیه، نه چیزی که میافته روی دوش زن، اون هم فقط چون زنه. هیچکس نمیآد بگه وا چرا ته کمدتون خاک گرفته. همه از قبل خبر اومدنشون رو میدن. و از همه مهمتر، همه برام گل میآرن! 😌
این رفتار پدرم رفتار اشتباهی بود. خب پدرم مرد بینقصی نیست. هیچکس آدم بینقصی نیست. ولی خوشحالم که مامانم بهم یاد داد تنهایی مهمونیگرفتن مصیبته تا بتونم الان از موقعیتهایی که قبلا برام وحشتناک به نظر میاومدن لذت ببرم.
And for that, I'm thankful.
پینوشت: مامانم هم دیگه خیلی وقته مجبور نیست مصیبت بکشه و برای هر مهمونیای، پدرم همراهش میشه. ولی هیچوقت تصویر اون سابیدنهای پر از استرس بچگیم رو یادم نمیره و خوشحالم که مامانم بهم فهموند این رفتار اشتباهه و بهتره که بهش اعتراض بشه.
دوست دارم بدونم خوشتون میآد این چیزا رو بخونین؟ چی بهش بگیم؟ روزمرههای زنی که نیمچه خانهدار است؟ همچین چیزی. 🧌
468
بچهها شما روتون میشه کسی رو زیاد ماچ کنین؟ جمعه میخوام مامان کامیارو یه دهبیست بار بوسبوسی کنم روم نمیشه. 🤨
میترسم برم بوسبوسیش کنم با خودش بگه این پسر منم دلش خوش بوده زن روانی گرفته. 🤨🤨🤨
468
اعتمادبهنفس مردا در نظردادن درمورد بدن یک زن رندوم واقعا ستودنیه! من اگر راجعبه تخصص خودم همینقدر اعتمادبهنفس داشتم الان هفتهشتتا زیردست داشتم، با اینکه هیچی هم سرم نمیشه.
رفتم داروخونه میگم ژل شستشو میخوام. ازینا که پیاچش پایینه. (برای این نگفتم واژینال، چون میدونم اسمش این نیست. هر مارکی هم یه اسمی میذاره. اینجوری میفهمن چی میخوای). میگه چه مارکی؟ میگم فیروز. میگه نداریم، فقط خارجی داریم. گفتم مرسی که بیام بیرون، مردک از اون ته میگه آخه ایرانیاش فایده ندارن. انگار من کسخلم، خودم استفاده نکردم، نمیدونم چی میخوام و چی برام بهتره.
دفعهٔ بعد رفتم میگم لوبریکانت بده. داده میگم این عطریه، نمیخوام. میگه همهش عطریه! میگم من قبلا از جای دیگه گرفتم، اگر ندارین برم. میگه برای چی میخوای؟ اگه برای سونوگرافیه مهم نیست فلان. گفتم به تو چه برای چی میخوام. داری یا نه؟ به کونش برخورده میگه آخه فرقی ندارن. بعدم رفته یه دونه مثل همونی که میخواستم رو آورده. بعد با قیمت همون عطریه حساب کرد. اینقدر اعصابم خورد شده بود همینجوری اومدم بیرون.
آدم اختیار پول خودش که هیچی، اختیار بدن خودشم نداره انگار. اه. پفیوز الدنگ. کاش مملکت یک صاحابی داشت آدم این رفتارا رو گزارش میکرد. باز یادش افتادم. کاش میشد برم خفهش کنم.
468
بهدلیل شکایت مکرر لوبیاشاه از گردنبند الیزابت، براش تیشرت قربونی کردیم تا مجبور نباشه اون رو بپوشه.
خنگول 🥲❤️
