fa
Feedback
SevenHells

SevenHells

رفتن به کانال در Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

نمایش بیشتر
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
الان لوبیا رو آوردیم برای عقیم‌کردن. اگه چیزیش بشه خودم و دکتر و همهٔ دنیا رو با هم آتیش می‌زنم.

دیروز اولین موی سفید روی سرم رویت شد. ایشالا که چرخش بچرخه و به‌زودی همهٔ موهام سفید شه. بعد بیام از این شعرای حافظ بخونم که فلک منو شکنجه کرد و پیرم کرد و این چیزا.

photo content

دلم می‌خواد از این عکس قشنگا بگیرم که مثلا خیلی درگیرم ولی همه‌چی خیلی خوشگله و دارم موکام رو می‌خورم و زندگی‌م خیلی هم عالیه. منتها اگه در عمق تمرکزم ازم عکس بگیرید یه چیزی‌ام مثل سیبیل لوراکس که دست‌وپا در آورده و وسط آشغال‌های سر کوچه، درحال خاروندن موهای آشفته‌ش، قوزکرده و خموده به لپتاپش زل زده و هی می‌گه «یعنی چی؟» 🥸🥸🥸

رسما ده کیلو رو رد کردم و اصلا باورم نمی‌شه. جالب‌تر از اون، سه ماه رعایت‌کردن و نتیجه‌دیدن و دو ماه تزریق، رابطهٔ من با غذا رو تغییر داده. قبلا هر شیرینی‌ای می‌دیدم می‌خوردم و هر غذایی که دوست داشتم رو تا حد ترکیدن می‌خوردم. ولی الان نگاهم به غذا عوض شده. شیرینی دیگه برام یه خوراکی عادی نیست، یک مراسمه. و هر مراسمی هم برام ارزش نداره درش شرکت کنم. شیرینی واقعا دیگه خوراکی نیست. شیرینی یک سرگرمی و بازیه که مغزم رو خوشحال می‌کنه ولی معده‌م رو نه. اگر شکلات معمولی جلوم باشه، احساس می‌کنم نمی‌ارزه که با چایی‌م بخورم، اون هم وقتی که از یک حبهٔ بدون قند همون‌قدر لذت می‌برم که از اون شکلات معمولی. شیرینی خامه‌ایم باید تازه و لطیف باشه و خامه‌ش هم لذیذ باشه و مزهٔ لبنی بده. شیرینی خشک هم فقط کیک شیرازی خیلی تازه و دانمارکی خیلی تازه می‌خورم. خیلی بترکونم، شیرینی نخودی وارد میکس می‌شه. و در کمال تعجب، در هر جلسه فقط دو تا شیرینی می‌خورم. من! فقط دو تا! منی که می‌تونستم پنج-شیش‌تا از هر کدوم رو ببلعم و ککم هم نگزه! نگاهم به فست‌فود، غذای چرب و غذای بی‌خاصیت هم همین شده. واقعا اون غذا و حال بد معده‌م باید به خوشحالی بعدش بیرزه که حتی بهش فکر هم بکنم. هنوز هم گاهی کره‌مربا می‌خورم. هنوز هم گاهی توی برنجم روغن حسابی می‌ریزم. هنوز هم گه‌گداری چیپس و ژامبون و فلافل می‌خورم ولی وقتی که واقعا از ته ته ته ته دلم، مدت‌ها بهش فکر کرده باشم و هوس کنم. همین‌قدر ساده، با سه ماه کنترل اشتها و قند خون، عادت غذایی‌م تا حد زیادی اصلاح شد! درود بر علم. درود بر پزشکی. درود بر زندگی بدون زانودرد! و البته، درود به پولی که تونستم این مدت خرج کنم. :) می‌ارزید. واقعا می‌ارزید.

شما هم موافقید با لوبیا گربه‌سبزی بپزم و قورتش بدم؟ 😔🙏 امروز هوا نیمه‌ابری بود و تا وقتی ابرا بودن پشت پنجره خوابیده بود بچه‌م. گلبم. 😭😭😭😭

این منم: یک قورباغه با عطر هل.
این منم: یک قورباغه با عطر هل.

لوبیاشاه و چرت‌های صبح‌گاهی (تا وقتی که آفتاب پشت پنجره یکم بیاد پایین و توی چشمش نیفته). زمستان ۴۰۳
+3
لوبیاشاه و چرت‌های صبح‌گاهی (تا وقتی که آفتاب پشت پنجره یکم بیاد پایین و توی چشمش نیفته). زمستان ۴۰۳

این ظرف شستنم باگه ها. باید آدم ظرفشو لیس بزنه و تمیز حساب بشه. یعنی چی هر دفعه یه چیزی می‌خوری باید ظرفشم بشوری؟

دیشب نخوابیدم. صبح امروز با دوستم رفتیم بیرون. تازه هم برگشته‌م. چنان خسته‌ام که چشمام باز نمی‌مونه. درود به خواب اول شب. درود به بیدارشدن کلهٔ سحر، حتی کمی بعد از نیمه‌شب. درود به خستگی. درود به دوست‌ها. درود کلا. خیلی خوشحالم که دوباره ساعت خوابم رو انداختم این موقع. شاید نیازی به خودکشی نباشه فعلا. درود.

photo content

ته‌دیگمو سوزوندم. ولی بازم می‌گه لوبیاپلوی موردعلاقه. اِند مرام و معرفت. 😔🙏

Repost from N/a
لوبیا پلوی موردعلاقم🥹
لوبیا پلوی موردعلاقم🥹

دوست داشتن خیلی خوبه. کاش پولدار بودم ده تا خونه می‌خریدم دورم همه‌ش رو می‌دادم به دوستام. 😭

دوست کامیار یه دوستی داره که پنج تا مار داره. یکیشم ازین بند کفشیاست. هرچی می‌گم باهم آشنا بشیم مردی می‌گه نه. من مار می‌خوام بچه‌ها. مارمولک و مار و آفتاب‌پرست و اژدها. 😔🙏

دیشب لوبیا اذیت می‌کرد و تا صبح نتونستم بخوابم. تازه یک ساعته بیدار شدم و بر سرم می‌کوبم. کلی کار باید انجام بدم. 🤡 دیگه نمی‌دونم من خونه‌داریم بده یا مامانم دیگه خیلی وسواسی خونه نگه می‌داره یا هر دوش. :)) چون بااینکه می‌دونستم مهمون می‌آد و بااینکه خیلی وقت نیست مهمون داشتم، بازم خونه رو به خاک و خون کشیدم و باید با حمالی تمیزش کنم. 😭 خدا منو بخوره 😭

اون حالی که خیلی مریض و بدبخت می‌ری دکتر، از بدن‌درد نمی‌تونی صاف بشینی، لرز داری، تب داری، چشمات می‌سوزه، نفست تنگه، بعد دکتر می‌بینه علائمت خیلی بده و می‌گه برو سرم بزن و بعد می‌ری با گریه روی تخت می‌خوابی چون بدنت خیلی درد می‌کنه و بعد سرمت رو می‌زنن و چشماتو می‌بندی و سرمای مایع سرم یکم تبت رو آروم می‌کنه و کم‌کم درد بدنت فروکش می‌کنه و حتی یه ذره خواب می‌دوعه پشت چشمات... اون حال رو می‌خوام. مخصوصا وقتی بعدش می‌ری خونه و بالاخره می‌تونی بدون درد و نفس‌تنگی چشمات رو روی هم بذاری و بخوابی. اون یک شب فروکش درد و دغدغه رو، با تمام حال بد قبل و بعدش، به قیمت یک سال از عمرم می‌خرم.

خبر خوب دیگه اینکه:
خبر خوب دیگه اینکه:

شنبه مهمان قند و عسل دارم. 😔🙏 خبر خوبیه چون بالاخره تنگ می‌کنم خودم رو و تیرامیسو رو می‌زنم. :)))))))))))))))

دستمزدم رو گرفتم.
دستمزدم رو گرفتم.