uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
468
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-730 kun
Postlar arxiv
احساساتم چقد به چس بنده. بیخود نیست اختلال خلقی دارم. یه ماهه قرصم رو قطع کردم و اینجوری همهٔ زندگی‌م رو خراب کردم بیخودی. فردا برمی‌گردم دکتر و با حقارت دوباره برمی‌گردم رو قرصم. 🤨

لوبیا برای اولین‌بار در عمرش برام خرخر کرد. قضیهٔ خودکشی هم کنسله 🙏

دلم می‌خواد به همه زنگ بزنم حالشون رو بپرسم و حرف بزنم تا دلم باز شه. ولی می‌دونم تا بگن «الو؟» می‌زنم زیر گریه.
دلم می‌خواد به همه زنگ بزنم حالشون رو بپرسم و حرف بزنم تا دلم باز شه. ولی می‌دونم تا بگن «الو؟» می‌زنم زیر گریه.

شب با فکر خودکشی خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم لوبیا روی پام خوابیده. به خودم گفتم «درهرصورت که خودم رو نمی‌کشتم». ولی از ا
شب با فکر خودکشی خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم لوبیا روی پام خوابیده. به خودم گفتم «درهرصورت که خودم رو نمی‌کشتم». ولی از اون موقع دارم فکر می‌کنم چقدر از این حرفم درسته و چقدرش رو ناخودآگاهم بهم تلقین کرده تا دوباره بهش فکر نکنم؟ تا عذاب‌وجدان خفه‌م نکنه؟ به‌هرحال، هنوز زنده‌ام. سعی می‌کنم به لوبیا بیشتر نگاه کنم تا وقت نکنم زیاد فکر کنم. یا شجاعم یا احمق. اینکه کدومش رو نمی‌دونم و نمی‌خوام بدونم. شاید فقط مهم اینه که هستم. شایدم نیست. (؟) ولش کن. وقتشه یک جاروی بزرگ بیارم این فکرا رو بکنم زیر فرش.

من خیلی حالم بدتره. قضیهٔ خودکشی پابرجاست. 🙏

لوبیاشاه خیلی حالش بهتره. قضیهٔ قتل و اینا کنسله. 🙏

دکتر بهش آرام‌بخش زده بود من همین‌جوری داشتم گریه می‌کردم. گفت بابا چرا گریه می‌کنی این الان اصلا متوجه نیست دیگه. حالش خوب خوبه. – آخه از ظهر گشنه بود. هق‌هق. تشنه هم بود بچه‌م. خیلی یزید بودم آقای دکتر. اینقد گشنه بود می‌خواست پلاستیک بخوره. هق‌هق. ولم می‌کرد روضه می‌خوندم تا صبح.

خیلی دوستش دارم. واقعا طوریش بشه دیگه هیچی حالیم نیست و آدم می‌کشم. 😭😭😭 در اوج گیج‌زدن، باز هم نرفت توی خونه‌ش و تصمیم گرف
خیلی دوستش دارم. واقعا طوریش بشه دیگه هیچی حالیم نیست و آدم می‌کشم. 😭😭😭 در اوج گیج‌زدن، باز هم نرفت توی خونه‌ش و تصمیم گرفت روش بخوابه. شمشیر رو همین‌جا فرو کنید تو قلبم. من باید گوشت قربونی این چس‌بچه بشم.

این جوجو هم اینجا سرپرست می‌خواد. خیلی هم بغلیه. من عاشق دندونشم 😭 دارو ایناشم گفتن گرفته واکسنشم زده. بیاین مامانش بشین 😭
این جوجو هم اینجا سرپرست می‌خواد. خیلی هم بغلیه. من عاشق دندونشم 😭 دارو ایناشم گفتن گرفته واکسنشم زده. بیاین مامانش بشین 😭 لوبیا خواهر/برادر نمی‌پذیره بگیرمش خودم 😭

الان لوبیا رو آوردیم برای عقیم‌کردن. اگه چیزیش بشه خودم و دکتر و همهٔ دنیا رو با هم آتیش می‌زنم.

دیروز اولین موی سفید روی سرم رویت شد. ایشالا که چرخش بچرخه و به‌زودی همهٔ موهام سفید شه. بعد بیام از این شعرای حافظ بخونم که فلک منو شکنجه کرد و پیرم کرد و این چیزا.

photo content

دلم می‌خواد از این عکس قشنگا بگیرم که مثلا خیلی درگیرم ولی همه‌چی خیلی خوشگله و دارم موکام رو می‌خورم و زندگی‌م خیلی هم عالیه. منتها اگه در عمق تمرکزم ازم عکس بگیرید یه چیزی‌ام مثل سیبیل لوراکس که دست‌وپا در آورده و وسط آشغال‌های سر کوچه، درحال خاروندن موهای آشفته‌ش، قوزکرده و خموده به لپتاپش زل زده و هی می‌گه «یعنی چی؟» 🥸🥸🥸

رسما ده کیلو رو رد کردم و اصلا باورم نمی‌شه. جالب‌تر از اون، سه ماه رعایت‌کردن و نتیجه‌دیدن و دو ماه تزریق، رابطهٔ من با غذا رو تغییر داده. قبلا هر شیرینی‌ای می‌دیدم می‌خوردم و هر غذایی که دوست داشتم رو تا حد ترکیدن می‌خوردم. ولی الان نگاهم به غذا عوض شده. شیرینی دیگه برام یه خوراکی عادی نیست، یک مراسمه. و هر مراسمی هم برام ارزش نداره درش شرکت کنم. شیرینی واقعا دیگه خوراکی نیست. شیرینی یک سرگرمی و بازیه که مغزم رو خوشحال می‌کنه ولی معده‌م رو نه. اگر شکلات معمولی جلوم باشه، احساس می‌کنم نمی‌ارزه که با چایی‌م بخورم، اون هم وقتی که از یک حبهٔ بدون قند همون‌قدر لذت می‌برم که از اون شکلات معمولی. شیرینی خامه‌ایم باید تازه و لطیف باشه و خامه‌ش هم لذیذ باشه و مزهٔ لبنی بده. شیرینی خشک هم فقط کیک شیرازی خیلی تازه و دانمارکی خیلی تازه می‌خورم. خیلی بترکونم، شیرینی نخودی وارد میکس می‌شه. و در کمال تعجب، در هر جلسه فقط دو تا شیرینی می‌خورم. من! فقط دو تا! منی که می‌تونستم پنج-شیش‌تا از هر کدوم رو ببلعم و ککم هم نگزه! نگاهم به فست‌فود، غذای چرب و غذای بی‌خاصیت هم همین شده. واقعا اون غذا و حال بد معده‌م باید به خوشحالی بعدش بیرزه که حتی بهش فکر هم بکنم. هنوز هم گاهی کره‌مربا می‌خورم. هنوز هم گاهی توی برنجم روغن حسابی می‌ریزم. هنوز هم گه‌گداری چیپس و ژامبون و فلافل می‌خورم ولی وقتی که واقعا از ته ته ته ته دلم، مدت‌ها بهش فکر کرده باشم و هوس کنم. همین‌قدر ساده، با سه ماه کنترل اشتها و قند خون، عادت غذایی‌م تا حد زیادی اصلاح شد! درود بر علم. درود بر پزشکی. درود بر زندگی بدون زانودرد! و البته، درود به پولی که تونستم این مدت خرج کنم. :) می‌ارزید. واقعا می‌ارزید.

شما هم موافقید با لوبیا گربه‌سبزی بپزم و قورتش بدم؟ 😔🙏 امروز هوا نیمه‌ابری بود و تا وقتی ابرا بودن پشت پنجره خوابیده بود بچه‌م. گلبم. 😭😭😭😭

این منم: یک قورباغه با عطر هل.
این منم: یک قورباغه با عطر هل.

لوبیاشاه و چرت‌های صبح‌گاهی (تا وقتی که آفتاب پشت پنجره یکم بیاد پایین و توی چشمش نیفته). زمستان ۴۰۳
+3
لوبیاشاه و چرت‌های صبح‌گاهی (تا وقتی که آفتاب پشت پنجره یکم بیاد پایین و توی چشمش نیفته). زمستان ۴۰۳

این ظرف شستنم باگه ها. باید آدم ظرفشو لیس بزنه و تمیز حساب بشه. یعنی چی هر دفعه یه چیزی می‌خوری باید ظرفشم بشوری؟

دیشب نخوابیدم. صبح امروز با دوستم رفتیم بیرون. تازه هم برگشته‌م. چنان خسته‌ام که چشمام باز نمی‌مونه. درود به خواب اول شب. درود به بیدارشدن کلهٔ سحر، حتی کمی بعد از نیمه‌شب. درود به خستگی. درود به دوست‌ها. درود کلا. خیلی خوشحالم که دوباره ساعت خوابم رو انداختم این موقع. شاید نیازی به خودکشی نباشه فعلا. درود.

photo content