uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
474
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
-930 kunlar
Postlar arxiv
ابرهای کومولوس پنبه‌ای زیبا
+5
ابرهای کومولوس پنبه‌ای زیبا

حالا مهاجرت خارجی که به ما نمی‌رسه ولی همین مهاجرت داخلی هم که کردم داره پدرم رو درمی‌آره. از ۲۰ اسفند درگیریم که چطور بریم برای عید به خانواده‌م سر بزنیم. مسیرا دور، جاده‌ها نکبت، ماشینا آشغال؛ حمل‌ونقل گرون، ناامن، طولانی. لوبیا رو هم نمی‌تونیم با خودمون ببریم چون راه طولانیه و خیلی استرس می‌گیره اگه ببریمش. قلبم تیکه‌پاره‌ست. سه روزه از فکرش دارم گریه می‌کنم چون وقتی خونه نیستیم بی‌قرار می‌شه و دلش می‌گیره. قراره هر روز چند ساعتی یه نفر بیاد پیشش ولی می‌دونم که دلش بازم آروم نمی‌گیره. از اون‌طرف، از وسط اسفند خواهرزاده‌م دوسه‌بار پشت تلفن گفته خاله عید می‌آی ببینمت؟ خیلی وقته نیومدی. من خیلی بزرگ شدم. و من هزارتا تیکه می‌شم دوباره. مامانم پشت تلفن مدام می‌گه همه‌چی خوبه ولی هر دفعه که می‌رم یه درد جدید داره. بابام می‌گه خیلی خوبم ولی هردفعه می‌رم می‌فهمم حاضر نیست برای درداش بره دکتر. کاش می‌شد خانواده‌مو بزنم زیر بغلم و بیارمشون پیش خودم چون تنها چیزی که آرومم می‌کنه اینه که می‌دونم از اون شهر کثافت و نکبت و تخمی متنفرم و هردفعه که نزدیک خونه می‌شیم دلپیچه و تهوع می‌گیرم. به خودم می‌گم اشکال نداره، عوضش مجبور نیستی اونجا باشی. ولی خدای مهربون همه‌ش اشکال داره. همه‌ش.

ماه رمضون چرا تموم نمی‌شه؟ چرا باید یه ماه باشه اصلا؟ عید چرا تموم نمی‌شه؟ چرا شیرینی‌نخودیا بهم نمی‌چسبن؟ این چه زندگی‌ایه؟ 😭

اینم عیدی من به شما.
اینم عیدی من به شما.

امسالم تموم شد. نمی‌دونم کِی گذر زمان می‌خواد کند بشه تا ما وقت کنیم یکم هم زندگی کنیم. امسال لوبیا اومد خونه‌مون، شغلم دو بار عوض شد، کلی تیرامیسو پختم و کلی از پلن‌های بیزینسی‌مون رفت هوا. :)))) یه روزی بود سه هزار تومن تو حسابم بود و یه روزی بود که صد میلیون (ما از این پولا نداریم خودمون. واسه جهیزیه‌م بود :))))) ). نصف گلام خشک شدن و نصف دیگه پر از برگ شدن. مادربزرگم هم پر کشید و رفت. عید امسال دیگه نیست که برامون چایی بریزه و شیرینی نخودی بهمون تعارف کنه. اولین پت‌مون هم پر کشید و رفت، یه مرغ عشق آبی جیغ‌جیغوی ظریف و کوچولو. شستیم و شکستیم و خندیدیم و دعوا کردیم و گریه کردیم. از بچگی بدبینی‌های خودم رو داشتم و هیچ‌وقت باور نکردم که خود عوض‌شدن سال می‌تونه اتفاق خاصی رو رقم بزنه. ولی متوجه شده‌م که وقتی بزرگ‌تر می‌شی زندگی‌ت رو با همین عددها و سال‌ها مرور می‌کنی، مهم نیست که اول سال چیزی عوض نشده. امیدوارم این فصل بعدی زندگی، با عدد جدیدش، با همه‌مون مهربون‌تر باشه. پر از شکوفه، نور، خبرهای خوب و پول و پول و پول (ای تف به نظام سرمایه‌داری که حتی متن احساسی رو هم خراب می‌کنه). سال خوبی داشته باشین ❤️

photo content

پایین خونه‌مون نمی‌دونم چه کوفتی بود ترکید، یکی آسیب دید. جیغاشو می‌شنیدی جگرت خون می‌شد. آمبولانس اومد و بردش و به فاصلهٔ ده دقیقه، جماعت دوباره داشتن در همون محل از همون کوفتا می‌ترکوندن. امنیت جانی برای هموطن جوکه واقعا. 🤡

به مردی می‌گم خیلی خوابم می‌آد. بخوابیم؟ می‌گه چایی نمی‌خوری؟ بیا یه دونه با هم بخوریم بعد بخواب. می‌گم چرا یکی دیگه می‌خورم. بعد در همون پنج دقیقه‌ای که چایی رو می‌آرم خودش می‌خوابه. از اون خوابا که صداش می‌زنی اصلا چشماش باز نمی‌شه. قشنگ حس می‌کنم بابای شصت‌ساله‌م اومده اینجا که می‌گه نه نمی‌خوابم، بعد سرشو می‌ذاره رو بالش و یهو تموم می‌شه. :))))

دو ماه نشده که کانال کولر رو پوشوندیم، حالا باید بریم کولر رو سرویس کنیم. مبارک خیلیا 😒

الهی جون‌به‌جون بشید با این ترقه‌ها و نارنجکا و کوفت و زهرمارتون. هنوز چهارشنبه نشده و لوبیا از صبح یه خواب راحت نداشته. هر نیم ساعت یه سگ‌تولهٔ تخم‌جن بی‌فرهنگ و احمق یه چیزی می‌ترکونه و قلب این بچه می‌آد تو حلقش. مرغ عشقام هم از صبح پف کرده‌ن و می‌لرزن. تازه این بی‌نواها توی خونه‌ن. حتما پرنده‌ها و گربه‌های اون بیرون صدبرابر اذیت می‌شن، هم از صدا، هم از نور و هم از بوش. جون‌به‌جون بشید. دربه‌در بشید. بی‌خبر بشید ایشالا. واقعا نمی‌دونم خود چهارشنبه برسه چه خاکی باید بریزم سرم که این بیچاره‌ها زنده بمونن. تف به مغزتون. آدم بالغ سالم هم سکته می‌کنه، حیوون زبون‌بسته که دیگه هیچی.

اینقدر احساس شرم می‌کنم که می‌خوام پساپس حلوا و کیک بپزم بفرستم براشون. 🧌

پشت دستم رو داغ کردم تا دیگه تو اسفند مهمونی نگیریم. با خونه‌تکونی مخلوط می‌شه و همه‌چی خراب می‌شه این شکلی 😭 دلم می‌خواد دفعهٔ بعد که مهمونی می‌دیم میزو چیده باشم، خونه رو چیده باشم، همه‌چیز تمیز و آماده و مرتب رو گاز باشه و اینقدر درحال دوییدن نباشم. دیشب ساعت ۵ عصر پاشدم از روی مبل، و به همین سوی چراغ قسم، تا ساعت ۱۱ و نیم شب دیگه نتونستم بشینم، جز ده دقیقه‌ای که شام خوردم. 🤡🤡🤡 قسمت بدش اونجاست که دسرم دیگه نمی‌رسید واسه سروکردن. نصفه‌کاره رهاش کردم. 🤡 نه حلوای هویج درست کردم، نه کوکی، نه کیک نه کوفت. 🤡🤡🤡

از دیشب فقط عکس این سه کیلو پیازی که خورد کردم رو دارم. :))) همه‌ش پیازداغ شد ☺️ خودمم پاره شدم 🙏
از دیشب فقط عکس این سه کیلو پیازی که خورد کردم رو دارم. :))) همه‌ش پیازداغ شد ☺️ خودمم پاره شدم 🙏

فیوز رو اومدن عوض کردن. یک میلیون و چهارصد 🤡 جوری کمرم شکست که میلیاردی هم دربیارم باز تا اسفند سال بعد به نظرم جبران خسارت نمی‌شه. 🤡

فیوز خونه‌مون سوخت. حتی یه جارو هم نمی‌تونم بکنم خونه رو. 🙂🙂🙂🙂🙂

Anyways, مهمونی‌م افتاده شنبه. وقت نمی‌کنم برای دسر تیرامیسو درست کنم. از اونجایی که حدودا سه کیلو ماسکارپونه دپو کردم تو یخچال، باید یه چیزی درست کنم که پنیر هم بخواد تا دویست گرمش که اول سال منقضی می‌شه رو مصرف کنم :)))))) به نظرتون کدوم یکی از اینا بهتره واسه دسر؟ کوکی تیرامیسو کیک تیرامیسو (با اسفنج ژنواز که بدون جوش شیرین پف می‌کنه) رول دارچینی

یک ساله اومدیم خونهٔ خودمون و هرچی می‌سابم بازم تموم نمی‌شه. بابا چطوری ممکنه روکش مبل اینقد کثیف بشه تو یه سال؟ 😭

خواهرزاده‌ها هم مگه بزرگ می‌شن؟ 😭😭😭
خواهرزاده‌ها هم مگه بزرگ می‌شن؟ 😭😭😭

عه وا. یهو فهمیدم بزرگ شدم. دو سال پیش همچین موقعیتی پیش می‌اومد کل هفته باید موهام رو می‌کندم. درود بر رشد قسمت فرونتال مغز در بیست‌وپنج‌سالگی. یا درود به اون یه دونه موی سفیدم؟ یکی از اینا مسئوله.

هنوز خونه‌تکونی نکردم. جمعه هم مهمون دارم. کارام هم عقب افتاده. ولی اصلا ناراحت نیستم. قبل از اینکه بیایم خونهٔ خودمون، هی به کامیار می‌گفتم من خیلی از مهمونی‌دادن بدم می‌آد. باید بسابی و بشوری و بپزی و از خستگی هلاک بشی که یکی دیگه بخوره و لذت ببره. ولی الان می‌بینم خوشگلی‌ش به همینه. بچگی‌م خیلی اتفاق می‌افتاد که به‌خاطر موقعیت‌های کاری بابام کلی آدم غریبه بیان مهمونی خونه‌مون. و خیلی‌هاشون هم که شعور نداشتن 🤡 مثلا صبح زنگ می‌زد بابام که فلانی گفته می‌شه ناهار بیام خونه‌تون و خب مامانم هم هیچ‌وقت نمی‌گفت نه. این می‌شد که ما (بیشتر مامانم) باید مثل مرغ سرکنده می‌افتادیم به جون خونه و به زور غذا آماده می‌کردیم تا ظهر. ولی الان، لذت می‌برم که مهمون داشته باشیم. حتی هی به کامیار می‌گم دوستات رو دعوت کن و اون مقاومت می‌کنه :))))) شاید چون غذا رو من نمی‌پزم :))) یا شاید چون با هم خونه رو تمیز می‌کنیم. :))) ولی این؟ این واقعا قشنگه. کسایی که دوستشون داری می‌آن و ازشون پذیرایی می‌کنی تا خوشحال بشن، نه کسی که هفت‌پشت غریبه‌ست. مهمونی‌دادن یک کار خانوادگیه، نه چیزی که می‌افته روی دوش زن، اون هم فقط چون زنه. هیچ‌کس نمی‌آد بگه وا چرا ته کمدتون خاک گرفته. همه از قبل خبر اومدنشون رو می‌دن. و از همه مهم‌تر، همه برام گل می‌آرن! 😌 این رفتار پدرم رفتار اشتباهی بود. خب پدرم مرد بی‌نقصی نیست. هیچ‌کس آدم بی‌نقصی نیست. ولی خوشحالم که مامانم بهم یاد داد تنهایی مهمونی‌گرفتن مصیبته تا بتونم الان از موقعیت‌هایی که قبلا برام وحشتناک به نظر می‌اومدن لذت ببرم. And for that, I'm thankful. پی‌نوشت: مامانم هم دیگه خیلی وقته مجبور نیست مصیبت بکشه و برای هر مهمونی‌ای، پدرم همراهش می‌شه. ولی هیچ‌وقت تصویر اون سابیدن‌های پر از استرس بچگی‌م رو یادم نمی‌ره و خوشحالم که مامانم بهم فهموند این رفتار اشتباهه و بهتره که بهش اعتراض بشه. دوست دارم بدونم خوشتون می‌آد این چیزا رو بخونین؟ چی بهش بگیم؟ روزمره‌های زنی که نیمچه خانه‌دار است؟ همچین چیزی. 🧌