ar
Feedback
SevenHells

SevenHells

الذهاب إلى القناة على Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

إظهار المزيد
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
لوبیاشاه بالاخره این مرحله رو هم باز کرد و موفق به بازکردن در کشوی آشپزخونه شد. از این به‌بعد تخت توکار دارن ایشون. 😔🙏
لوبیاشاه بالاخره این مرحله رو هم باز کرد و موفق به بازکردن در کشوی آشپزخونه شد. از این به‌بعد تخت توکار دارن ایشون. 😔🙏

photo content

افسردگی‌م بچه کرده و الان خودش و چندتا توله افسردگی دیگه تو مغزم زندگی می‌کنن. کاش بودی و می‌دیدی.

بیشتر دلیلی که پست نمی‌ذارم هم بی‌پولیه. نه تجربهٔ جدیدی، نه آدم جدیدی، نه چیز جدیدی. اینقد خونه‌نشین شدم که حتی پول ندارم با همون آدم‌های آشنای قدیمی هم تجربهٔ جدیدی داشته باشم که بیام اینجا راجع‌بهش حرف بزنم. خب این شد جوونی خدای بزرگ؟ 🤡

این آتیشی که بی‌پولی به جوونی من زد، مغول‌ها به کتابخونه‌های جهان نزده بودن. همین‌جوری جلوی چشمم می‌گذره و تموم می‌شه و من نمی‌تونم برم باشگاه. نمی‌تونم برم کلاس نقاشی. نمی‌تونم هیچ تفریح خاصی داشته باشم. حتی گاهی نمی‌تونم لباسی که می‌خوام رو بخرم یا غذایی که می‌خوام رو بخورم. حتی حتی حتی، نمی‌تونم راحت برم سر کار حضوری چون هزینهٔ رفت‌وآمدم تمام حقوقم رو می‌خوره. مجبورم خونه‌نشین بشم، برای چس‌تومن روانی کنم خودم رو، به پنجره زل بزنم و آه بکشم. نفرین خدایان بر این جوانی. خیلی‌ها وقتی این حرفا رو براشون می‌گم، بهم می‌گن غصه نخور و فلان، می‌گذره، فوقش هم واسه ما خوب نشد، ایشالا واسه نسلای بعد می‌شه. ولی راستش وضعیت نسلای بعد به هیچ‌جام نیست، همون‌جوری که وضعیت نسل من به هیچ‌جای هیچ‌کس نبود. اینکه واسه بقیه خوب می‌شه، دل من رو آروم نمی‌کنه. من پیر بشم واسه جوونا زندگی خوب بشه چی‌ش به من می‌رسه؟ من دیگه تا اون موقع رفتم تو گور. لذا تا آخر عمر بدعنق، salty و grumpy خواهم ماند. باتشکر.

لوبیاشاه که طاق‌باز خوابیده‌اند. گویا بالاخره قبول کرده‌اند که تنها شکارچی خانه خودشان‌اند و ما نوکری بیش نیستیم در درگاهشان.
لوبیاشاه که طاق‌باز خوابیده‌اند. گویا بالاخره قبول کرده‌اند که تنها شکارچی خانه خودشان‌اند و ما نوکری بیش نیستیم در درگاهشان. بهار ۴۰۴

Anyways, یک‌سره از یوتوب می‌پرم به توییتر و می‌پرم به بازی و می‌پرم به یوتوب. می‌خوام کار کنم ولی نمی‌خوام کار کنم. می‌خوام زندگی کنم ولی نمی‌خوام زندگی کنم. کمک. 😭

فرشتهٔ نگهبان من در اولین فروردین عمرش 🧚‍♀✨ بهار ۴۰۴
فرشتهٔ نگهبان من در اولین فروردین عمرش 🧚‍♀✨ بهار ۴۰۴

یه زمانی هر روز موسیقی جدید کشف می‌کردم و واقعا از شنیدنشون لذت می‌بردم ولی الان ممکنه چند روز هیچ موسیقی‌ای نشنوم، حتی بی‌کلام، حتی کوتاه، حتی قدیمی‌ای که مطمئنم ازش لذت می‌برم. شاید این هم مدل پیرشدن منه. نمی‌دانم. ولی از همون موقعی که آهنگ و موسیقی از زندگی‌م رفت خوشحالیام هم رفت (دروغ گفتم، اون موقع هم حالم بد بود ولی الان از دور فکر می‌کنم حالم خوب بوده). خلاصه که لذت کشف موسیقی‌های جدید از زندگی‌مان حذف شد مشترک عزیز. یه دونه لذت‌بردن از غذا و چای مونده برام ببینم اونم کی از دست می‌دم.

لوبیا میاد کرم می‌ریزه باهاش بازی خشن کنم (صورتشو می‌گیرم که اونم دستمو بکشه کنار و منو گاز بگیره، به کمتر از این هم راضی نمی‌شه کلا). بعد وسط بازی ناراحت می‌شه و می‌خواد بره. بعد که می‌ذارم بره، به ثانیه نشده برمی‌گرده پامو گاز می‌گیره واسه بازی. تخم سگ. دیگه خبری نیست. غم‌گینم و بی‌انگیزه. می‌خواستم برای کنکور ثبت‌نام کنم و برم دانشگاه زبان روسی بخونم. دو نفر بهم گفتن ریدی با این برنامه‌های زندگی‌ت. 🤡 پشیمان شدم و دوباره غم‌گین و بی‌انگیزه.

photo content

این عکس رو باید برای موضوع بیابان‌زایی بذارن تو کتاب درسیا. زیر این تپه‌های شنی یه کوهه الان! 🥲
این عکس رو باید برای موضوع بیابان‌زایی بذارن تو کتاب درسیا. زیر این تپه‌های شنی یه کوهه الان! 🥲

روی خاک کویر غم پاشیده‌ن اسماعیل. هر بار که می‌آم اینجا انسان غمگین‌تری می‌شم. خیلی خیلی خیلی غمگین‌تر.
روی خاک کویر غم پاشیده‌ن اسماعیل. هر بار که می‌آم اینجا انسان غمگین‌تری می‌شم. خیلی خیلی خیلی غمگین‌تر.

photo content

وا موقع آپلود کیفیتشون یکم اومده پایین. سعی کنین فول‌اچ‌دی تصور کنید صحنه رو 😔🙏 اگرم کومولوس نیستن ازین ترکیبیای کومولونیمبوس-میمبوس هستن بهم بگید من تا قسمت «کومولو-» بلدم فقط 😔

ابرهای کومولوس پنبه‌ای زیبا
+5
ابرهای کومولوس پنبه‌ای زیبا

حالا مهاجرت خارجی که به ما نمی‌رسه ولی همین مهاجرت داخلی هم که کردم داره پدرم رو درمی‌آره. از ۲۰ اسفند درگیریم که چطور بریم برای عید به خانواده‌م سر بزنیم. مسیرا دور، جاده‌ها نکبت، ماشینا آشغال؛ حمل‌ونقل گرون، ناامن، طولانی. لوبیا رو هم نمی‌تونیم با خودمون ببریم چون راه طولانیه و خیلی استرس می‌گیره اگه ببریمش. قلبم تیکه‌پاره‌ست. سه روزه از فکرش دارم گریه می‌کنم چون وقتی خونه نیستیم بی‌قرار می‌شه و دلش می‌گیره. قراره هر روز چند ساعتی یه نفر بیاد پیشش ولی می‌دونم که دلش بازم آروم نمی‌گیره. از اون‌طرف، از وسط اسفند خواهرزاده‌م دوسه‌بار پشت تلفن گفته خاله عید می‌آی ببینمت؟ خیلی وقته نیومدی. من خیلی بزرگ شدم. و من هزارتا تیکه می‌شم دوباره. مامانم پشت تلفن مدام می‌گه همه‌چی خوبه ولی هر دفعه که می‌رم یه درد جدید داره. بابام می‌گه خیلی خوبم ولی هردفعه می‌رم می‌فهمم حاضر نیست برای درداش بره دکتر. کاش می‌شد خانواده‌مو بزنم زیر بغلم و بیارمشون پیش خودم چون تنها چیزی که آرومم می‌کنه اینه که می‌دونم از اون شهر کثافت و نکبت و تخمی متنفرم و هردفعه که نزدیک خونه می‌شیم دلپیچه و تهوع می‌گیرم. به خودم می‌گم اشکال نداره، عوضش مجبور نیستی اونجا باشی. ولی خدای مهربون همه‌ش اشکال داره. همه‌ش.

ماه رمضون چرا تموم نمی‌شه؟ چرا باید یه ماه باشه اصلا؟ عید چرا تموم نمی‌شه؟ چرا شیرینی‌نخودیا بهم نمی‌چسبن؟ این چه زندگی‌ایه؟ 😭

اینم عیدی من به شما.
اینم عیدی من به شما.