SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
484
المشتركون
-324 ساعات
-47 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
484
فیوز رو اومدن عوض کردن. یک میلیون و چهارصد 🤡
جوری کمرم شکست که میلیاردی هم دربیارم باز تا اسفند سال بعد به نظرم جبران خسارت نمیشه. 🤡
484
Anyways,
مهمونیم افتاده شنبه. وقت نمیکنم برای دسر تیرامیسو درست کنم. از اونجایی که حدودا سه کیلو ماسکارپونه دپو کردم تو یخچال، باید یه چیزی درست کنم که پنیر هم بخواد تا دویست گرمش که اول سال منقضی میشه رو مصرف کنم :))))))
به نظرتون کدوم یکی از اینا بهتره واسه دسر؟
کوکی تیرامیسو
کیک تیرامیسو (با اسفنج ژنواز که بدون جوش شیرین پف میکنه)
رول دارچینی
484
یک ساله اومدیم خونهٔ خودمون و هرچی میسابم بازم تموم نمیشه. بابا چطوری ممکنه روکش مبل اینقد کثیف بشه تو یه سال؟ 😭
484
عه وا. یهو فهمیدم بزرگ شدم. دو سال پیش همچین موقعیتی پیش میاومد کل هفته باید موهام رو میکندم. درود بر رشد قسمت فرونتال مغز در بیستوپنجسالگی. یا درود به اون یه دونه موی سفیدم؟ یکی از اینا مسئوله.
484
هنوز خونهتکونی نکردم. جمعه هم مهمون دارم. کارام هم عقب افتاده. ولی اصلا ناراحت نیستم.
قبل از اینکه بیایم خونهٔ خودمون، هی به کامیار میگفتم من خیلی از مهمونیدادن بدم میآد. باید بسابی و بشوری و بپزی و از خستگی هلاک بشی که یکی دیگه بخوره و لذت ببره. ولی الان میبینم خوشگلیش به همینه.
بچگیم خیلی اتفاق میافتاد که بهخاطر موقعیتهای کاری بابام کلی آدم غریبه بیان مهمونی خونهمون. و خیلیهاشون هم که شعور نداشتن 🤡 مثلا صبح زنگ میزد بابام که فلانی گفته میشه ناهار بیام خونهتون و خب مامانم هم هیچوقت نمیگفت نه. این میشد که ما (بیشتر مامانم) باید مثل مرغ سرکنده میافتادیم به جون خونه و به زور غذا آماده میکردیم تا ظهر.
ولی الان، لذت میبرم که مهمون داشته باشیم. حتی هی به کامیار میگم دوستات رو دعوت کن و اون مقاومت میکنه :))))) شاید چون غذا رو من نمیپزم :))) یا شاید چون با هم خونه رو تمیز میکنیم. :)))
ولی این؟ این واقعا قشنگه. کسایی که دوستشون داری میآن و ازشون پذیرایی میکنی تا خوشحال بشن، نه کسی که هفتپشت غریبهست. مهمونیدادن یک کار خانوادگیه، نه چیزی که میافته روی دوش زن، اون هم فقط چون زنه. هیچکس نمیآد بگه وا چرا ته کمدتون خاک گرفته. همه از قبل خبر اومدنشون رو میدن. و از همه مهمتر، همه برام گل میآرن! 😌
این رفتار پدرم رفتار اشتباهی بود. خب پدرم مرد بینقصی نیست. هیچکس آدم بینقصی نیست. ولی خوشحالم که مامانم بهم یاد داد تنهایی مهمونیگرفتن مصیبته تا بتونم الان از موقعیتهایی که قبلا برام وحشتناک به نظر میاومدن لذت ببرم.
And for that, I'm thankful.
پینوشت: مامانم هم دیگه خیلی وقته مجبور نیست مصیبت بکشه و برای هر مهمونیای، پدرم همراهش میشه. ولی هیچوقت تصویر اون سابیدنهای پر از استرس بچگیم رو یادم نمیره و خوشحالم که مامانم بهم فهموند این رفتار اشتباهه و بهتره که بهش اعتراض بشه.
دوست دارم بدونم خوشتون میآد این چیزا رو بخونین؟ چی بهش بگیم؟ روزمرههای زنی که نیمچه خانهدار است؟ همچین چیزی. 🧌
484
بچهها شما روتون میشه کسی رو زیاد ماچ کنین؟ جمعه میخوام مامان کامیارو یه دهبیست بار بوسبوسی کنم روم نمیشه. 🤨
میترسم برم بوسبوسیش کنم با خودش بگه این پسر منم دلش خوش بوده زن روانی گرفته. 🤨🤨🤨
484
اعتمادبهنفس مردا در نظردادن درمورد بدن یک زن رندوم واقعا ستودنیه! من اگر راجعبه تخصص خودم همینقدر اعتمادبهنفس داشتم الان هفتهشتتا زیردست داشتم، با اینکه هیچی هم سرم نمیشه.
رفتم داروخونه میگم ژل شستشو میخوام. ازینا که پیاچش پایینه. (برای این نگفتم واژینال، چون میدونم اسمش این نیست. هر مارکی هم یه اسمی میذاره. اینجوری میفهمن چی میخوای). میگه چه مارکی؟ میگم فیروز. میگه نداریم، فقط خارجی داریم. گفتم مرسی که بیام بیرون، مردک از اون ته میگه آخه ایرانیاش فایده ندارن. انگار من کسخلم، خودم استفاده نکردم، نمیدونم چی میخوام و چی برام بهتره.
دفعهٔ بعد رفتم میگم لوبریکانت بده. داده میگم این عطریه، نمیخوام. میگه همهش عطریه! میگم من قبلا از جای دیگه گرفتم، اگر ندارین برم. میگه برای چی میخوای؟ اگه برای سونوگرافیه مهم نیست فلان. گفتم به تو چه برای چی میخوام. داری یا نه؟ به کونش برخورده میگه آخه فرقی ندارن. بعدم رفته یه دونه مثل همونی که میخواستم رو آورده. بعد با قیمت همون عطریه حساب کرد. اینقدر اعصابم خورد شده بود همینجوری اومدم بیرون.
آدم اختیار پول خودش که هیچی، اختیار بدن خودشم نداره انگار. اه. پفیوز الدنگ. کاش مملکت یک صاحابی داشت آدم این رفتارا رو گزارش میکرد. باز یادش افتادم. کاش میشد برم خفهش کنم.
484
بهدلیل شکایت مکرر لوبیاشاه از گردنبند الیزابت، براش تیشرت قربونی کردیم تا مجبور نباشه اون رو بپوشه.
خنگول 🥲❤️
484
احساساتم چقد به چس بنده. بیخود نیست اختلال خلقی دارم. یه ماهه قرصم رو قطع کردم و اینجوری همهٔ زندگیم رو خراب کردم بیخودی. فردا برمیگردم دکتر و با حقارت دوباره برمیگردم رو قرصم. 🤨
484
دلم میخواد به همه زنگ بزنم حالشون رو بپرسم و حرف بزنم تا دلم باز شه. ولی میدونم تا بگن «الو؟» میزنم زیر گریه.
484
شب با فکر خودکشی خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم لوبیا روی پام خوابیده. به خودم گفتم «درهرصورت که خودم رو نمیکشتم».
ولی از اون موقع دارم فکر میکنم چقدر از این حرفم درسته و چقدرش رو ناخودآگاهم بهم تلقین کرده تا دوباره بهش فکر نکنم؟ تا عذابوجدان خفهم نکنه؟
بههرحال، هنوز زندهام. سعی میکنم به لوبیا بیشتر نگاه کنم تا وقت نکنم زیاد فکر کنم. یا شجاعم یا احمق. اینکه کدومش رو نمیدونم و نمیخوام بدونم. شاید فقط مهم اینه که هستم. شایدم نیست. (؟)
ولش کن. وقتشه یک جاروی بزرگ بیارم این فکرا رو بکنم زیر فرش.
484
دکتر بهش آرامبخش زده بود من همینجوری داشتم گریه میکردم.
گفت بابا چرا گریه میکنی این الان اصلا متوجه نیست دیگه. حالش خوب خوبه.
– آخه از ظهر گشنه بود. هقهق. تشنه هم بود بچهم. خیلی یزید بودم آقای دکتر. اینقد گشنه بود میخواست پلاستیک بخوره. هقهق.
ولم میکرد روضه میخوندم تا صبح.
484
خیلی دوستش دارم. واقعا طوریش بشه دیگه هیچی حالیم نیست و آدم میکشم. 😭😭😭
در اوج گیجزدن، باز هم نرفت توی خونهش و تصمیم گرفت روش بخوابه. شمشیر رو همینجا فرو کنید تو قلبم. من باید گوشت قربونی این چسبچه بشم.
484
این جوجو هم اینجا سرپرست میخواد. خیلی هم بغلیه. من عاشق دندونشم 😭
دارو ایناشم گفتن گرفته واکسنشم زده. بیاین مامانش بشین 😭 لوبیا خواهر/برادر نمیپذیره بگیرمش خودم 😭
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
