SevenHells
Відкрити в Telegram
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
468
لوبیاشاه بالاخره این مرحله رو هم باز کرد و موفق به بازکردن در کشوی آشپزخونه شد. از این بهبعد تخت توکار دارن ایشون. 😔🙏
468
افسردگیم بچه کرده و الان خودش و چندتا توله افسردگی دیگه تو مغزم زندگی میکنن. کاش بودی و میدیدی.
468
بیشتر دلیلی که پست نمیذارم هم بیپولیه. نه تجربهٔ جدیدی، نه آدم جدیدی، نه چیز جدیدی. اینقد خونهنشین شدم که حتی پول ندارم با همون آدمهای آشنای قدیمی هم تجربهٔ جدیدی داشته باشم که بیام اینجا راجعبهش حرف بزنم.
خب این شد جوونی خدای بزرگ؟ 🤡
468
این آتیشی که بیپولی به جوونی من زد، مغولها به کتابخونههای جهان نزده بودن. همینجوری جلوی چشمم میگذره و تموم میشه و من نمیتونم برم باشگاه. نمیتونم برم کلاس نقاشی. نمیتونم هیچ تفریح خاصی داشته باشم. حتی گاهی نمیتونم لباسی که میخوام رو بخرم یا غذایی که میخوام رو بخورم. حتی حتی حتی، نمیتونم راحت برم سر کار حضوری چون هزینهٔ رفتوآمدم تمام حقوقم رو میخوره. مجبورم خونهنشین بشم، برای چستومن روانی کنم خودم رو، به پنجره زل بزنم و آه بکشم. نفرین خدایان بر این جوانی.
خیلیها وقتی این حرفا رو براشون میگم، بهم میگن غصه نخور و فلان، میگذره، فوقش هم واسه ما خوب نشد، ایشالا واسه نسلای بعد میشه. ولی راستش وضعیت نسلای بعد به هیچجام نیست، همونجوری که وضعیت نسل من به هیچجای هیچکس نبود. اینکه واسه بقیه خوب میشه، دل من رو آروم نمیکنه. من پیر بشم واسه جوونا زندگی خوب بشه چیش به من میرسه؟ من دیگه تا اون موقع رفتم تو گور. لذا تا آخر عمر بدعنق، salty و grumpy خواهم ماند. باتشکر.
468
لوبیاشاه که طاقباز خوابیدهاند. گویا بالاخره قبول کردهاند که تنها شکارچی خانه خودشاناند و ما نوکری بیش نیستیم در درگاهشان.
بهار ۴۰۴
468
Anyways,
یکسره از یوتوب میپرم به توییتر و میپرم به بازی و میپرم به یوتوب. میخوام کار کنم ولی نمیخوام کار کنم. میخوام زندگی کنم ولی نمیخوام زندگی کنم. کمک. 😭
468
یه زمانی هر روز موسیقی جدید کشف میکردم و واقعا از شنیدنشون لذت میبردم ولی الان ممکنه چند روز هیچ موسیقیای نشنوم، حتی بیکلام، حتی کوتاه، حتی قدیمیای که مطمئنم ازش لذت میبرم. شاید این هم مدل پیرشدن منه. نمیدانم. ولی از همون موقعی که آهنگ و موسیقی از زندگیم رفت خوشحالیام هم رفت (دروغ گفتم، اون موقع هم حالم بد بود ولی الان از دور فکر میکنم حالم خوب بوده).
خلاصه که لذت کشف موسیقیهای جدید از زندگیمان حذف شد مشترک عزیز. یه دونه لذتبردن از غذا و چای مونده برام ببینم اونم کی از دست میدم.
468
لوبیا میاد کرم میریزه باهاش بازی خشن کنم (صورتشو میگیرم که اونم دستمو بکشه کنار و منو گاز بگیره، به کمتر از این هم راضی نمیشه کلا). بعد وسط بازی ناراحت میشه و میخواد بره. بعد که میذارم بره، به ثانیه نشده برمیگرده پامو گاز میگیره واسه بازی. تخم سگ.
دیگه خبری نیست. غمگینم و بیانگیزه.
میخواستم برای کنکور ثبتنام کنم و برم دانشگاه زبان روسی بخونم. دو نفر بهم گفتن ریدی با این برنامههای زندگیت. 🤡 پشیمان شدم و دوباره غمگین و بیانگیزه.
468
این عکس رو باید برای موضوع بیابانزایی بذارن تو کتاب درسیا.
زیر این تپههای شنی یه کوهه الان! 🥲
468
روی خاک کویر غم پاشیدهن اسماعیل. هر بار که میآم اینجا انسان غمگینتری میشم. خیلی خیلی خیلی غمگینتر.
468
وا
موقع آپلود کیفیتشون یکم اومده پایین. سعی کنین فولاچدی تصور کنید صحنه رو 😔🙏
اگرم کومولوس نیستن ازین ترکیبیای کومولونیمبوس-میمبوس هستن بهم بگید من تا قسمت «کومولو-» بلدم فقط 😔
468
حالا مهاجرت خارجی که به ما نمیرسه ولی همین مهاجرت داخلی هم که کردم داره پدرم رو درمیآره. از ۲۰ اسفند درگیریم که چطور بریم برای عید به خانوادهم سر بزنیم. مسیرا دور، جادهها نکبت، ماشینا آشغال؛ حملونقل گرون، ناامن، طولانی.
لوبیا رو هم نمیتونیم با خودمون ببریم چون راه طولانیه و خیلی استرس میگیره اگه ببریمش. قلبم تیکهپارهست. سه روزه از فکرش دارم گریه میکنم چون وقتی خونه نیستیم بیقرار میشه و دلش میگیره. قراره هر روز چند ساعتی یه نفر بیاد پیشش ولی میدونم که دلش بازم آروم نمیگیره.
از اونطرف، از وسط اسفند خواهرزادهم دوسهبار پشت تلفن گفته خاله عید میآی ببینمت؟ خیلی وقته نیومدی. من خیلی بزرگ شدم. و من هزارتا تیکه میشم دوباره.
مامانم پشت تلفن مدام میگه همهچی خوبه ولی هر دفعه که میرم یه درد جدید داره. بابام میگه خیلی خوبم ولی هردفعه میرم میفهمم حاضر نیست برای درداش بره دکتر.
کاش میشد خانوادهمو بزنم زیر بغلم و بیارمشون پیش خودم چون تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که میدونم از اون شهر کثافت و نکبت و تخمی متنفرم و هردفعه که نزدیک خونه میشیم دلپیچه و تهوع میگیرم. به خودم میگم اشکال نداره، عوضش مجبور نیستی اونجا باشی. ولی خدای مهربون همهش اشکال داره. همهش.
468
ماه رمضون چرا تموم نمیشه؟ چرا باید یه ماه باشه اصلا؟ عید چرا تموم نمیشه؟ چرا شیرینینخودیا بهم نمیچسبن؟ این چه زندگیایه؟ 😭
