633
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
-230 kun
Postlar arxiv
633
...
زندگی نمایشیما داریم وارد دورهای میشویم که در آن، حتی «واقعی بودن» هم تبدیل به محتوا شده است. یک زوج روی کشتی، سالگردشان را جشن میگیرند؛ لبخند، آغوش، بوسه، نگاههای عاشقانه... دوربین روشن است. اما چند ثانیه بعد، ... نمایش تمام می شود و مسئله فقط این زوج نیستند. مسئله، فرهنگی است که در آن انگار هر چیزی باید دیده شود تا ارزش داشته باشد. عشق باید فیلم گرفته شود. سفر باید استوری شود. مهمانی باید ثبت شود. رابطه باید به نمایش گذاشته شود. حتی ناراحتی، گریه و جدایی هم تبدیل به محتوا میشود. چرا؟ برای ویو. برای لایک. برای فالوئر. برای دیدهشدن. کمکم مرزِ میانِ «زندگی کردن» و «نمایش دادنِ زندگی» دارد محو میشود. دیگر نمیدانیم این لحظه را واقعاً تجربه میکنیم یا داریم به این فکر میکنیم که چطور میتوانیم آن را برای دیگران جذابتر نمایش بدهیم. و ترسناکترین بخش ماجرا: آدم ممکن است آنقدر نقشِ زندگیِ خوب را بازی کند که دیگر یادش برود زندگیِ خوب واقعاً چه شکلی است. ما به جایی رسیدهایم که حتی خوشبختی هم باید مخاطب داشته باشد. اما حقیقت زندگی، در لحظههایی اتفاق میافتد که هیچ دوربینی روشن نیست؛ هیچ لایکی وجود ندارد؛ هیچکس قرار نیست تشویقت کند. آنجا که فقط خودت هستی و چیزی که واقعاً داری تجربه میکنی. شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم: اگر قرار نبود هیچکس این لحظه را ببیند، آیا باز هم همینطور زندگیاش میکردم؟ @simar50
633
...
حریصان تاریکی
#رسول_بهروش
طالع تلخ ایرانی، فقط آنجا که دولتمردانش، به جای رویای آبادانی، حسرت ویرانی در سینه دارند، دشمنان دیرینهی روشناییاند و ستایشگران سینهچاک تاریکی، چنان با آب و تاب از تنگنا و تهیدستی و تیرهروزی سخن میگویند که گویی تلخی و تباهی، قاموس و آیینشان است و فقر و فلاکت، مایه مباهاتشان.
در مشتی از خروار، فقط مسعود پزشکیان، رییس خجسته دولت را ببینید که چطور با برقی در چشمانش، فخر گرما و گرفتاری دوران کودکیاش را میفروشد و حتی اطمینان میدهد هنوز به همان سنت معاشقه با مشقت وفادار است: «چطور طاقت یک ساعت بیآبی را ندارید؟ ما زمانی که بچه بودیم تا خیلی سال پنکه نداشتیم. اصلا همین الان بیایید خانه ما ببینید چه خبر است!».
آنکه برای خانهی خودش تاریکی خواست، چه گلی میتواند به سر این سرزمین بزند؟
زندگیهای بزرگ را ذهنهای بزرگ میسازند. حریصان رنج و رخوت اما، اوج مهارتشان این است که روی دریای نفت و گاز، دایم به مردم احساس عذاب وجدان بدهند و حتی گناه تشنگی و خشکسالی را هم گردن آنها بیندازند، در حالی که کمتر از ده درصد آب کشور در شبکه خانگی مصرف میشود!
گویا تقدیر این است که گرسنگی و نومیدی و نگونبختی از سر و کول مردم بالا برود، چون پزشکیان پنجاه سال پیش پنکه نداشته و زیاد هم ناراحت نمیشده!
حالا چه اهمیتی دارد که در همین پنجاه سال، امارات و قطر از بادیهنشینی و بیابانهای تشنه یک لیوان آب سالم، به هاب تجاری و حملونقل منطقه تبدیل شدند و بزرگترین سلبریتیهای جهان آنجا خانه خریدند؟
چه اهمیتی دارد که در همین بازهی زمانی، رشد اسمی سرانه درآمد در عربستان پنج برابر شد و قدرت خرید مردم به بیش از دو برابر افزایش یافت؟
چه اهمیتی دارد که در همین نیمقرن، کشور دوست و برادرتان چین، صدها میلیون شهروند را از زیر خط فقر بیرون کشید و به دومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل شد؟ یا کره جنوبی جنگ زده، در همین فاصله غول صنعتی و فناوری جهان لقب گرفت؟
از قضا درست پنجاه سال پیش بود که در سفر شهردار وقت پایتخت به کره، نام خیابانی در سئول را «تهران» گذاشتند؛ خیابانی که آن زمان در منطقهای توسعهنیافته و عمدتا کشاورزنشین قرار داشت، اما حالا در قلب مدرنیته، میزبان دهها نشان معتبر تجاری، از جمله برند سامسونگ است.
اشکالی ندارد مسعود؛ به پرههای پنکه نداشتهات!
@simar50
#حریصان_رنج
633
...
خیالهای پرچرب
#سیدجواد_میرموسوی
نقل است مردی فقیر از همسرش پرسید: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و من بروم یک مَن برنج بخرم، چقدر روغن لازم داریم؟
زن گفت: «دو مَن روغن!»
مرد با تعجب پرسید: چطور ممکن است برای یک مَن برنج، دو مَن روغن لازم باشد؟ زن پاسخ داد: حالا که قرار است با خیال پلو بپزیم، لااقل بگذار چربتر بخوریم.
این حکایت کوتاه، شاید بیش از آنکه یک شوخی با فقر باشد، تصویری از یک واقعیت اجتماعی است؛ واقعیتی که وقتی جمعیت کثیری زیر خط فقر هستند، سفرهی واقعی کوچک میشود، و مردم تنها با خیال خود سرِ سفرههای رنگین مینشیند.
وقتی قیمتها بالا میروند و درآمدها توان هزینهها را ندارند، مردم ناچار به بازتعریف زندگی خود میشوند. ابتدا بسیاری از خواستهها را کنار میگذارند. سپس برخی مایحتاج ضروری و بعد نیز بسیاری از اقلام خوراکی از سبد خانوار حذف میشوند.
خانوادهای که زمانی برای کیفیت غذا، آموزش، درمان، تفریح و آینده فرزندانش برنامه داشت، به تدریج به این فکر میکند که «همین که امروز بگذرد، کافی است.»
مسئله فقط این نیست که امروز یک خانواده کمتر گوشت و مرغ و... میخرد. مسئله عمیقتر آن است که آیا خانواده میتواند برای فردای خود برنامهریزی کند یا نه؟
آیا جوان میتواند به ازدواج و تشکیل خانواده فکر کند؟ آیا خانواده میتواند برای تحصیل فرزندانش بدون اضطراب تصمیم بگیرد؟
آیا بیمار میتواند بدون ترس از هزینه درمان به پزشک مراجعه کند؟ آیا یک کارمند یا کارگر میتواند پس از سالها کار، به آیندهای بهتر امیدوار باشد؟
و مهمتر از همه: آیا مردم هنوز احساس میکنند فردا میتواند از امروز بهتر باشد؟
در چنین وضعیتی است که، «سفرههای پرچرب خیالی» شکل میگیرند. مردم در خیال خود سبزی پلو با ماهی میخورند، سفر میروند، خانه میخرند، صاحب خودرو میشوند و برای فرزندانشان آیندهای بهتر میسازند؛ اما وقتی به واقعیت برمیگردند، حساب و کتاب دیگری پیش روی آنهاست.
تلختر از این خیالپردازیها اینه که حاکمیت به جای اصلاح ریشههای مسئله، صرفاً از مردم بخواهد در همه چیز از آب و برق و گاز و بنزین گرفته تا سایر مایحتاج زندگی کم مصرف کنند، چون همیشه باید توپ در زمین ملت باشد...!!!!
@simar50
#گسترش_فقر
#سراشیبی_سقوط
#حسین_جنتی
#شاعر
633
...
خیالهای پرچرب
#سیدجواد_میرموسوی
نقل است مردی فقیر از همسرش پرسید: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و من بروم یک مَن برنج بخرم، چقدر روغن لازم داریم؟
زن گفت: «دو مَن روغن!»
مرد با تعجب پرسید: چطور ممکن است برای یک مَن برنج، دو مَن روغن لازم باشد؟ زن پاسخ داد: حالا که قرار است با خیال پلو بپزیم، لااقل بگذار چربتر بخوریم.
این حکایت کوتاه، شاید بیش از آنکه یک شوخی با فقر باشد، تصویری از یک واقعیت اجتماعی است؛ واقعیتی که وقتی جمعیت کثیری زیر خط فقر هستند، سفره واقعی کوچک میشود، و مردم تنها با خیال خود سرِ سفرههای رنگین مینشیند.
وقتی قیمتها بالا میروند و درآمدها توان هزینهها را ندارند، مردم ناچار به بازتعریف زندگی خود میشوند. ابتدا بسیاری از خواستهها را کنار میگذارند. سپس برخی مایحتاج ضروری و بعد نیز بسیاری از اقلام خوراکی از سبد خانوار حذف میشوند.
خانوادهای که زمانی برای کیفیت غذا، آموزش، درمان، تفریح و آینده فرزندانش برنامه داشت، به تدریج به این فکر میکند که «همین که امروز بگذرد، کافی است.»
مسئله فقط این نیست که امروز یک خانواده کمتر گوشت و مرغ و... میخرد. مسئله عمیقتر آن است که آیا خانواده میتواند برای فردای خود برنامهریزی کند یا نه؟
آیا جوان میتواند به ازدواج و تشکیل خانواده فکر کند؟ آیا خانواده میتواند برای تحصیل فرزندانش بدون اضطراب تصمیم بگیرد؟
آیا بیمار میتواند بدون ترس از هزینه درمان به پزشک مراجعه کند؟ آیا یک کارمند یا کارگر میتواند پس از سالها کار، به آیندهای بهتر امیدوار باشد؟
و مهمتر از همه: آیا مردم هنوز احساس میکنند فردا میتواند از امروز بهتر باشد؟
در چنین وضعیتی است که، «سفرههای پرچرب خیالی» شکل میگیرند. مردم در خیال خود سبزی پلو با ماهی میخورند، سفر میروند، خانه میخرند، صاحب خودرو میشوند و برای فرزندانشان آیندهای بهتر میسازند؛ اما وقتی به واقعیت برمیگردند، حساب و کتاب دیگری پیش روی آنهاست.
تلختر از این خیالپردازی ها اینه که حاکمیت به جای اصلاح ریشههای مسئله، صرفاً از مردم بخواهد در همه چیز از آب و برق و گاز و بنزین گرفته تا سایر مایحتاج زندگی کم مصرف کنند، چون همیشه باید توپ در زمین ملت باشد...
