uz
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Kanalga Telegram’da o‘tish

...

Ko'proq ko'rsatish
633
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
-230 kun
Postlar arxiv
sticker.webp0.26 KB

4_5967771609417653228.mp34.23 MB

4_5839382671729365416.mp36.58 MB

Khaterate Shomal Mahale Yadam Bere.mp3

...
شمال؛ فربه‌تر از یک جهت جغرافیایی!
#مهراب_صادق‌نیا بعضی اسم‌ها، کلمه‌ها، و مفهوم‌ها در کاربرد اجتماعی‌شان آرام آرام به چیزی فراتر از معنای لغوی خود تبدیل می‌شوند. همان‌گونه که قرمه‌سبزی در فرهنگ ما چیزی بیش از اسم یک غذاست؛ به قول محمد صالح‌علا، یک تمدن است. یا همان‌گونه که "جاده‌چالوس" بیش از آن‌که اسم یک مسیر باشد، اسم نوعی تفریح است. یا همان‌گونه محمدرضا شجریان و علی دایی بیش از آن‌که اسم یک خواننده و فوتبالیست باشند، نماد یک سبک از کنش‌گری اجتماعی‌اند. از این نمونه‌ها می‌توان به "شمال" هم اشاره کرد. این سال‌ها شمال در فرهنگ ما به چیزی بیش از یک جهت جغرافیایی یا حتّی یک مکان تبدیل شده است. شمال یک سبک زیستن برای گروهی از مسافران است. جایی است در فرهنگ طبقه‌ی متوسط رو به بالا برخی مسافرانش این امکان را می‌یابند تا زندگی پنهان خود را آشکار کنند.‌ جوری باشند که در خیابان‌‌های شهرشان نمی‌توانند آن‌گونه باشند. شمال(دست‌کم برای برخی غیربومیانش) یعنی تحمل چندین ساعت ترافیک؛ یعنی جوجه‌کباب و زغال؛ یعنی با شلوارک و صندل وسط شهر گشتن؛ یعنی موسیقی‌های متال و دارک متالِ داخل ماشین و چند جوان شوخ؛ یعنی قلیان و آش؛ یعنی فرار کردن از زندگی روزانه و تکراری، یعنی ویلا و سوئیت اجاره‌ای؛ یعنی جنگل و دریا، یعنی نوشیدنی‌های دزدکی، یعنی بلال‌های گزافه‌گران. جاده‌ی خلخال به اسالم یا کلاردشت به عباس‌آباد؛ یعنی "کته‌کباب" خاله‌های آشپز که احتمالا توسط عموهای سبیلو پخته می‌شوند. خلاصه این که، شمال نه یک جهتی در مقابل جنوب بلکه جایی است که "خاطرات‌ش محاله یادم بره." شمال در این سال‌ها تبدیل شده است به جایی که گویی صدای فرهنگ رسمی به آن‌جا نمی‌رسد. جایی که خیلی‌ها به آن‌جا سفر می‌کنند تا غیررسمی زندگی کنند. تا یادم نرفته بگویم که گویا برای مسافران عراقی هم شمال همین معناها را دارد؛ البته کمی جسورانه‌تر کمی بی‌رحم‌تر. هر چه باشد ایرانی "گوشت شمال را بخورند، استخوانش را دور نمی‌ریزند". کشور خودشان است. شنیده‌ام که عراقی‌ها از همان مرز مهران همه چیز را با واسطه‌های خود "طی می‌کنند". از آب‌شنگولی تا سن و سال. نمی‌دانم آمدن این همه مسافر عراقی، از نظر اقتصادی چه اندازه سودآور است؛ ولی چیزهایی که برخی راننده‌های تاکسی، مردم عادی  و اجاره‌دهندگان "سوئیت و ویلا" می‌گویند خیلی نگران‌کننده است. آن‌ها می‌گویند شمال کمی بوی "جُمیرای دبی" را گرفته است. یا بوی همان کشور جنوب شرق آسیا که می‌ترسم اسم‌ش را ببرم. عجیب هم نیست. وقتی که پیاده‌روی اربعین برای سید بشیر حسینی "شیطون‌بلا" می‌شود، شمال هم برای برخی‌ها می‌شود "حال و حول." می‌شود جایی که فرهنگ رسمی ویزای ورود پیدا نکند. @simar50 #سفر #تعطیلات_پارتی #شمال

4_6050622301651608659.mp33.65 MB

4_6048465055542944229.mp35.53 MB

...
دیکتاتورهای مقدس!!
#مصطفی_داننده جامعه‌ای که انسان می‌سازد، زنده است. اما جامعه‌ای که بت می‌سازد، آرام‌آرام می‌میرد. زیرا بت‌ها نه پاسخ می‌دهند، نه عذرخواهی می‌کنند و نه اجازه می‌دهند کسی درباره‌شان سؤال بپرسد. مقدس کردن انسان‌ها در کنار دروغ، بزرگ‌ترین خیانت به حقیقت است. وقتی کسی را مقدس می‌کنیم، در واقع حق نقد او را از خودمان می‌گیریم. انگار دهان خود را با نخ و سوزن دوخته‌ایم و کلید آن را هم به دست همان کسی داده‌ایم که نباید درباره‌اش سؤال کنیم. از آن پس، هر انتقاد، بی‌احترامی است، هر پرسش، خیانت و هر مخالف، دشمن. هیچ انسانی معصوم نیست. نه سیاستمدار، نه روشنفکر، نه استاد دانشگاه، نه فعال مدنی، نه رهبر،نه شاه، نه نویسنده و نه محبوب‌ترین چهره جامعه. انسان بودن، یعنی امکان خطا داشتن. اگر کسی را از این قاعده مستثنا کنیم، در حقیقت او را از پاسخ‌گویی نیز معاف کرده‌ایم. قدرت، حتی پاک‌ترین انسان‌ها را هم وسوسه می‌کند و تحسین بی‌قیدوشرط، خطرناک‌ترین غذای قدرت است. کسی که هر روز فقط تشویق بشنود و هیچ نقدی نشنود، آرام‌آرام باور می‌کند که اشتباه نمی‌کند. مشکل از علاقه داشتن به افراد آغاز نمی‌شود، مشکل از جایی آغاز می‌شود که علاقه، جای عقل را می‌گیرد. آن روز دیگر رفتار افراد را نمی‌سنجیم، فقط از آن‌ها دفاع می‌کنیم. اگر موفق شوند، آن را نشانه نبوغ می‌دانیم و اگر شکست بخورند، برایشان هزار توجیه می‌تراشیم. در چنین فضایی، حقیقت دیگر معیار نیست و وفاداری معیار می‌شود. تاریخ نیز بارها همین هشدار را داده است. بسیاری از فجایع، محصول نبوغ سیاه یک مستبد نبودند، محصول سکوت مردمی بودند که جرئت نکردند به او بگویند: «اشتباه می‌کنی.» سکوت، همیشه از ترس زاده نمی‌شود، گاهی از تقدس زاده می‌شود. وقتی کسی را فراتر از نقد قرار می‌دهیم، در واقع او را فراتر از پاسخ‌گویی قرار داده‌ایم. احترام با تقدس تفاوتی عمیق دارد. احترام یعنی خوبی‌های یک انسان را ببینی و در عین حال، اگر خطا کرد، شجاعت داشته باشی آن را به زبان بیاوری. اما تقدس، چشم را بر خطا می‌بندد. احترام، شخصیت را حفظ می‌کند. تقدس، حقیقت را قربانی شخصیت می‌کند. تقدس، دشمن آزادی اندیشه است. جامعه‌ای که عادت کند برای برخی افراد حریم ممنوعه بسازد، کم‌کم یاد می‌گیرد که سؤال نپرسد. نسلی تربیت می‌شود که به جای استدلال، به شخصیت‌ها استناد می‌کند، به جای بررسی شواهد، نام‌ها را تکرار می‌کند؛ و به جای اندیشیدن، تقلید را انتخاب می‌کند. جامعه‌ای بالغ، جامعه‌ای نیست که قهرمان نداشته باشد، جامعه‌ای است که هیچ قهرمانی را بالاتر از حقیقت نداند. انسان‌ها باید با استدلال سنجیده شوند، نه با احساسات، با عملکردشان، نه با شهرتشان، با پاسخ‌هایشان، نه با هاله‌ای از تقدس که اطرافشان ساخته شده است. اگر روزی احساس کردی دیگر نمی‌توانی از کسی انتقاد کنی، همان لحظه از خودت بپرس: آیا دیگری دهان مرا بسته است، یا خودم آن را دوخته‌ام؟ زیرا آزادی اندیشه از یک جمله آغاز می‌شود؛ جمله‌ای ساده اما نجات‌بخش: هیچ انسانی مقدس نیست و هیچ انسانی نباید از نقد مصون باشد. @simar50

photo content
+1

4_5943030244150615355.mp310.38 MB