اکرام بسیم
Kanalga Telegram’da o‘tish
شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64
Ko'proq ko'rsatish551
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kunlar
+730 kunlar
Postlar arxiv
551
عالم از رشکِ قناعتپیشگان خون میخورد
از معاشِ قطرگی، جا تنگ بر جیحون کنید
«بیدل»
خیلی از ارباب جا و منزلت، حسرت لبخند دلنشینی را میخورند که بر لبان افراد طبقهٔ فرودست جامعه نقش میبندد. کارگری که گاری میکشد، فردی که دستفرشی میکند و کودکی که کفش واکس میزند اگر بخندند، خندهٔ شان عمیق، واقعی و از روی رضایت است. برعکس لبخندهایی که در میهمانیهای مجلل و پر بشکنبریزِ امروزی در تقابل اشراف و یا اجلاس سیاسی رهبران کشورها شکل میگیرد. این نوع دوم، زورکی و از روی جبر و تظاهر است.
در بیت بالا بیدل میگوید با بهرهکشی از کوچکبودن، مدعیان بزرگی یا حتی بزرگان را به تنگ بیاورید. بحر با آن بزرگی، قادر به انجام کار یک قطره، که جا گرفتن در جای کوچک است، نمیباشد.
همانگونه که رهبران بدون محافظ و تدارکات و تدابیر امنیتی مثل افراد عادی در خیابان قدم زده نمیتوانند و حتی نمیتوانند یک ساندویچ بخورند.
در همین مورد سعدی شیرازی هم بیتی دارد به این شکل:
گدا را چو حاصل شود نانِ شام
چنان خوش بخسبد که سلطانِ شام
خواب راحتی را که حتی یک کارتنخواب ممکن است داشته باشد، پادشاهان و رئیسرئسا به خواب هم نمیتوانند دید.
@ikrsim
551
حالا اگر شما میگویید آنچه بیدل در رباعیات بالا تذکر داده درکش راحت نیست و از کجا معلوم که چنان باشد، پس به این سوال بسیار سادهٔ ایشان پاسخ بدهید:
بحر از ایجادِ حباب آیینهدارِ وهمِ کیست؟
بیدلِ ما مشکلی در پیش دارد، حل کنید!
آنچه اهل حکمت و فلسفه اذعان میکنند همین است. یعنی باب را نمیبندند و میگویند این چیزی که ما درک کردیم، شما ادامهاش را بروید و اگر قبول ندارید اصلاً از نقطهٔ دیگری آغاز کنید؛ بسمالله.
@ikrsim
551
Repost from اکرام بسیم
آن حسن که آیینهٔ امکان پرداخت
هر ذره به صدهزار خورشید نواخت
با این همه جلوه، بود در پردهٔ غیب
تا انسان گل نکرد، خود را نشناخت
بیدل دهلوی
میگوید خداوند با خلقکردن انسان خود را شناساند و پیش از آن با آنهمه بزرگی در پردهٔ غیب بود. چه اگر انسان نمیبود وجود حق در آینهٔ زمینی و زمینهای این طرفی، متجلی نمیشد.
این «پردهٔ غیب» را نسبت به انسان قایل میشود لابد، اگر نه دیگر موجودات از جمله فرشتگان پیش از انسان خلق شده بودند.
در همین راستا محمدعلی فروغی، در حاشیهٔ فلسفهٔ اسپینوزا چنین مینویسد:
بهترین تشبیهی که از ذاتِ واجب و موجوداتِ عالمِ خلقت و نسبتِ خالق و مخلوق میتوان کرد، همان است که عرفای ما آوردهاند که ذاتِ حق را به دریا و موجودات را به امواج تشبیه کردهاند، که آب دریا به ذات خود تعیّنی ندارد...
سیر حکمت در اروپا، محمدعلی فروغی
+البته در پایان این تشبیه را بسیار دور از حقیقت میداند، اما میگوید که چون ذهن ما محتاج به تخیل و تصور است این تشبیه بعید یک اندازه به فهمِ مطلب یاری خواهد کرد.
به هر روی این تشبیه بعید او از قول عرفای ما، همان حرف بیدل است.
وجود امواج دریا، موجب تعینیافتن و بروز کردن دریا اند.
جالب است که بیدل در رباعیِ دیگری باز بحث تشبیهات بسیار دور فروغی را صحه گذاشته است:
آن جلوهٔ بینشان که نه رنگ و نه بوست
پیدایی و پنهانیِ او حرف مگوست
پنهان زانسان که آنچه اندیشی نیست
پیدا چندان که هر چه میبینی اوست
@ikrsim
551
Repost from اکرام بسیم
ای باد بگذر، غرق حس و حال خویشیم
ما بیشتر از مال هرکس، مال خویشیم
ما را به سوی سربلندی کوششی نیست
سرگرمتر با این سرِ در بال خویشیم
در حجمِ انبوهِ پلشتیهای زیبا
دامن نیالودیم، مالامال خویشیم
دیگر سرِ همراهیِ کس نیست، دائم
چون سایۀ افتاده در دنبال خویشیم
بگذار گاهی از درشتیها بگویند
این بس که زیرِ جالیِ غربال خویشیم
دنیای خود را در هدف داریم، یعنی:
تیری رها در راستای خال خویشیم
خامی نشانِ ظاهرِ کمپهلوی ماست
در پختگی بالای سن و سال خویشیم
اکرام بسیم
@ikrsim
551
متوجه شدم که در راستای همین موضوع پست قبل، این سهگانی را چند ماه پیش نوشته بودم:
از خاکِ حاصلخیز بیبهرهست برکه
اما در آغوشاش درخت و ماه دارد
دلصاف بودن میوهای دلخواه دارد
در این آدرس👇
https://t.me/ikrambasim_3/121
551
درون خویش دارد خانهٔ آیینه بیرون را
حوادث مژدهٔ امن است اگر دل جمع شد، بیدل!
«غزلیات بیدل»
دل را که فراوان به آینه تشبیه کردهاند. همان بیت معروفِ سلیم تهرانی را که شنیدهایم:
صورت نبست در دلِ ما کینهٔ کسی
آیینه هرچه دید فراموش میکند
بیدل میگوید: همان گونه که آینه درِ خانهٔ پاکش باز است و آنچه در بیرون وجود دارد را در خود میگیرد و بازتاب میدهد، دلِ آدمی هم اگر جمع و صاف باشد خودِ بیرون در درونش وجود دارد و نیازی نیست که عملاً دنبال چیزی بگردد. البته تنها این نیست، حتی حوادث هم در صورتِ جمعبودن خاطر، بیخطر جلوه میکنند.
تصور کنید آینهٔ بزرگی را مقابل یک جنگ تمامعیار قرار دادهاید. تصویر بشکنبریزِ جنگ در آینه میافتد اما خانهاش را خراب نمیکنند. مثل تماشا کردن یک فیلم جنگی در تلویزیون است.
انصافاً تصویر و تمثیلِ بسیار ماهی را خلق کرده است بیدل بزرگ. خواننده اینجا هم پیام خوبی را دریافت میکند «محتوا» و هم از هماهنگی اجزای کلام در صورت لذت میبرد «فرم».
حالا همنواییِ شوپنهاور با این داستان:
همانطور که کشوری که نیازی اندک به واردات دارد یا از آن بینیاز است، خوشبختترین کشور هاست، انسانی که به قدر کافی غنای درونی دارد و برای تفریح به چیزی از بیرون نیاز ندارد یا فقط اندکی نیاز دارد، سعادتمند است، زیرا واردات بهایی گزاف دارند، وابسته میکنند، خطراتی به همراه میآورند، موجب گرفتاری میشوند و جایگزین بدی برای محصولات داخلیاند. زیرا از دیگران یا به طور کلی از بیرون از هیچ نظر نمیتوان انتظار چندانی داشت. آنچه آدمی میتواند برای دیگران بکند بسیار محدود است.
«در باب حکمت زندگی، شوپنهاور»
باز در همین معنا بیت دیگری از بیدل:
به جیبِ توست، اگر خلوتی و اجمنیست
بیرون ز خوش کجا میروی؟ جهان خالیست
@ikrsim
551
برون آر از طبیعت خارخارِ وهمِ آسودن
که چشمِ بینیازان از رگِ این خواب، خس دارد
بیدل
خارخار: کنایه از دغدغه و خواهش، خواه مرغوب باشد خواه غیر مرغوب... [لغتنامهٔ دهخدا]
در مورد کاربرد نظاممند کلمات بیدل هرچه بگوییم کم است. در همین بیت نگاه کنید به «بیرونآوردن» که در مصراع اول برای «خارخار» به کار رفته، اما همزمان در آوردن «خار» را هم تداعی میکند. باز در مصراع دوم این تصویر با «چشم» و «خس» مؤکد میشود.
اما معنای بیت؛ بیدل میگوید: فکر و دغدغهٔ آسودن (حتی توهّمِ آسودن) را از سرت بیرون کن، چون کسانی که فکر میکنی آسودهاند نیز از اندیشیدن به آسایشِ بیشتر، رنجور اند. یعنی با امحای یک رنجِ آدمی، رنج بعدی رخ مینماید و این تسلسل همچنان ادامه مییابد.
در همین باب قسمتی از مقالهٔ جولیان یانگ با ترجمهٔ علی بزرگر:
شوپنهاور، با برهان «استرس-یا-ملالِ» خود، از زندگی اجتماعی به روانشناسی فردی روی میآورد. ما میدانیم که زیستن یعنی خواستن. اکنون، یا خواهش آدمی برآورده میشود یا خیر. اگر برآورده نشود، آدمی رنج میکشد. اگر میل به خوردن برآورده نشود، آدمی دچار رنج گرسنگی میشود؛ اگر میل جنسی برآورده نشود، آدمی دچار رنج سرخوردگی جنسی میشود. در دیگر سو، اگر خواهش آدمی برآورده شود، آنگاه، در بهترین حالت، پس از لحظهای گذرا از لذت یا شادی، «ملال یا پوچی ترسناکی» ما را فرامیگیرد. این امر بهویژه در آمیزش جنسی آشکار است: باز، همانطور که رومیها میدانستند، همه از ناراحتیِ پس از آمیزش جنسی رنج میبرند. بنابراین، زندگی «همانند یک آونگ» بین دو نوع رنج در نوسان است: فقدان و ملال.
@ikrsim
551
Repost from اکرام بسیم
هرچند که سلطان شده روباه به حیله
خوابیدگیِ جنگلیان است وسیله
میگوید: میسوزد و... بگذار بگوید
شیری که خودش خواسته باشد پسِ میله
خواب و خور مفت است مهیا و طبیعیست
امروزه اگر فخر کند خر به طویله
یک سمت روان شوخیِ گرم سگ و دُمّش
در سمتِ دگر بازیِ بوزینه و کیله
مفت است ببافیم به سر فکرِ رهاییش
زندانیِ خود هست چو پروانۀ پیله
()
تا اسپصفت تاختکنانیم، عجب نیست
با گُردۀ ما عشق کند خانِ قبیله
اکرام بسیم
@ikrsim
551
خوردم همه زخم از خود و خوردم نمک از خود
دیوانه نخوردهست بدینسان کتک از خود
ای درد! چه بیهوده به دنبال منی؟ من
از شهر بماند، شدهام لادرک از خود
آدم که گپی نیست، قریب است بیاید
روزی که فراری شده باشد سرک از خود
جفتاند به هم فقر و ستم، تا که چه غولی
بیرون دهد این زندگیِ مشترک از خود
از بس که زیاد است بخارِ تنِ دنیا
میچیند آدمها را مثلِ کک از خود
افتادهام و منتظرِ لطفِ نگاهی
حاشا که بمیرم که بگیرم کمک از خود
اکرام بسیم
@ikrsim
551
ترکِ آرزو کردم، رنجِ هستی آسان شد
سوخت پرفشانیها، این قفس گلستان شد
«بیدل، غزلیات»
نباید سعادت زندگی را بر پایهٔ زیربنایی وسیع که شامل توقعات بسیار است بنا کرد، زیرا در این صورت همهچیز به آسانی فرو میریزد.
علت این است که چنین نحوهای از زندگی امکان وقوع حوادث ناگوار را افزایش میدهد و ممکن نیست این حوادث رخ ندهند. پس بنای سعادت ما از این حیث، برخلاف همهٔ بناهای دیگر است که هر چه زیربنای آنها گستردهتر باشد استوارتر اند. بنا بر این پایینآوردن توقعات متناسب با امکانات از هر نوع که باشند مطمئنترین راه برای پرهیز از بدبختیست.
«شوپنهاور، در باب حکمت زندگی»
@ikrsim
551
نه بال بده؛ به آسمان پر بزنم
نه مال؛ که لافِ جیبِ پُر زر بزنم
اما ای دوست! لااقل دستِ مرا
آنقدر توان بده که بر سر بزنم
اکرام بسیم
@ikrsim
551
Repost from برکهی کهن
گره گشاد ز کارم که سختتر بندد
جز این نبود فلک گر گرهگشایی کرد
«کلیمِ همدانی»
ـ @berkeye_kohan ـ
#تصحیح_محمد_قهرمان غزلِ ۱۹۰
551
🛑#اکرام_بسیم
کشیدهاست دلم بسکه انتظار به شانه
شدهست دیدهی من شیشهای غبار به شانه
بیا و نیش بزن بر غمِ دمار برآرم
چنان که ریختهای حلقه حلقه مار به شانه
مصیبتیست که در من تو هم بمیری و باشم
شبیهِ شهرم؛ در هر قدم مزار به شانه
چه شوکتیست که باشی شکوهِ رفتهام و من
به رنگِ مردمِ اندوه و افتخار به شانه؟
در آن زمان که تو را بر زمین گذاشته باشم
نیا، نمیبرم این بار را دو بار به شانه
گلاست و خندهی مستش، هوای باغ به دستش
چه غم که خم شده دیوارِ پیرِ خار به شانه؟
#کانال_بچه_های_مولانا 👇
https://telegram.me/khanemwlana
551
نشسته بر فراز بام تنهایی
زنی
پوقانههای مست و رنگارنگ را
-یکی امید و دیگر عشق و خوشحالی و خوشبختی و آن دیگر دلِ بیدرد-
گرفته تنگ با لبهای خوشرنگ خیالاتش
یکایک باد میکرد
یکی
-شاید دل بیدرد یا امید-
را چون دزدها بر داشت با خود باد
و میشد دور
وَ پشتِ باد، بادِ تُند راه افتاد آن زن آن زنِ رنجور
پس از پیمودن یکچند منزل لاجرم افتاد آخر پای باد از کار
زن آن پوقانه را تا خواست بردارد
فرو شد خار!
دلبیدردترکیده
و نومیدانه برگشت آن زنِ مغموم پشتِ بامِ تنهایی
نه یاری و تسلایی
از آن بدتر
که از پوقانههای دیگرش هم نه ردِ پایی
-اگر چه در خیالش بود- شد دلسرد از آن خانه
و زنْ خود گشت پوقانه
«اکرام بسیم»
@ikrsim
551
Repost from اکرام بسیم
گرچه پدرِ ما همه را سوختی، اما
ای عشق کسی از تو پدرسوخته تر نیست
اکرام بسیم
خط نوید اعلم
@ikrsim
551
صداست یکروز، تار و پودِ سکوت اگر در گلو بپیچد
که میزند قوغ سرخ بیرون، اگرچه در صد پتو بپیچد
به تنگنا چون رسید نرمیست ریشهبرکنتر از درشتی
که میکَند آب سنگ را هم، در آن محلی که جو بپیچد
مگیر آنقدر ذره را دستِ کم که چون وصل شد به توفان
پزد کبابی که تا به بندِ دماغِ خورشید بو بپیچد
مباش مغرور شاخ و برگت، ببین به چنگی که باز روزیت
اگرچه مثل لباسِ چرکین نمیشوی شستوشو، بپیچد
بساط بردار ای زمستان، ببر به کوهِ خود و بیابان
که چند روزی شمیم عطرِ بهار این سمت و سو بپیچد
«اکرام بسیم»
@ikrsim
551
دو سه روز پیش نیروهای هوایی پاکستان روستای مناطق مرکزی افغانستان را بمباردمان کرده و پنجاه و یک انسان، اعم از کودک و نوجوان و جوان و پیر و مرد و زن را کشتند.
امروز صبح طی دو انفجار در مکتبهایی در کابل، دهها دانشآموز نوجوان کشته شدند.
ساعتی پیش از کار برمیگشتم و داخل موتر به حملههای امروز کابل فکر میکردم که صدای تیراندازی بلند شد. فرار مردم و آشوب در خیابان شروع شد. از دو متری صحنه به سرعت رد شدیم و حالا در خانهام. حادثهٔ آخری معلوم نشد چی بود.
افغانستان و زندگی در افغانستان دقیقاً همین است.
@ikrsim
551
تفریح دل و دماغ ما غسل و وضوست
وز صوم و صلات با جوارح نیروست
مگذر ز حضورِ معبد یکتایی
در خدمتِ خود باش؛ همین طاعتِ اوست
بیدل جانان
@ikrsim
551
شیخی در وعظ بارِ زحمت میبرد
حرف یک رند خاطرش را آزرد:
گفتی صدها فایده دارد روزه!
چیزی که مفید بود را باید خورد
اکرام بسیم
@ikrsim
