uz
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

Kanalga Telegram’da o‘tish

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Ko'proq ko'rsatish
551
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kunlar
+730 kunlar
Postlar arxiv
ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ بیدل دهلوی مگس را معمولاً حشره‌ای می‌دانیم که بر نجاست می‌نشیند و از دید ما انسان‌ها مقام پستی دارد. اما همین مگسِ بی‌مقدار بدون زینه یا نردبان یا راه پله، به پشت بام می‌برآید و ما که اشرف مخلوقاتیم قادر به این کار نیستیم. بیدل این جا می‌خواهد نشان بدهد که از جهتی انسان چقدر می‌تواند ضعیف باشد. ضعیف‌تر از یک مگس. پس باید خیلی به خود غَرّه نشود. از طرف دیگر ضعیفان را دست کم نگیرد. در جای دیگری می‌گوید: با عاجزان فروتنی آثارِ عزت است از هر که همسرِ تو نباشد فزون مباش اما در کنار این تم اجتماعی و موعظه‌آمیز، بیت مگس نکته‌ای فلسفی هم در خودش دارد؛ این‌که هر چیزِ ناچیزی در جای خودش می‌تواند چیزِ چیزی‌ باشد. بستگی دارد به نوع و زاویهٔ نگاه ما. در همین موضوع تمثیلی‌ست منسوب به لایب‌نیتس فیلسوف آلمانی که از قضا معاصر بیدل هم هست. تمثیلش را نقل به مضمون و با حشو و اضافاتی می‌آورم. می‌گوید یک نقطهٔ هندسی را ما شکلی بسیط می‌دانیم که ناچیز و حتی در محاسبات هیچ است، چون بُعدی ندارد. حالا اگر صدها خط از این نقطه در جهت‌های مختلف عبور دهیم، صدها زاویه تشکلیل می‌شود. اکنون اگر از شما بپرسند رأس این زوایا کجاست، خواهید گفت این نقطه رأس همهٔ این صدها زاویه است. همین نقطه‌ای که پیشتر می‌گفتیم چیزی نیست. یکی از بنیادی‌ترین مولفه‌های شناخت این زوایا همان نقطهٔ ناچیز خواهد بود. پس هرچیزی در جای خودش اهمیت دارد. مگس هم از نگاه خودش شاید مرکز کائنات باشد. ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ @ikrsim

شیخی در وعظ بارِ زحمت می‌برد حرف یک رند خاطرش را افسرد: گفتی صدها فایده دارد روزه! چیزی که مفید بود را باید خورد اکرام بسیم @ikrsim

عالمِ معنا شدیم و داغِ جهلِ ما نرفت ساخت -بیدل!- علم‌های بی‌عمل ما را کتاب «بیدل» نیچه در کتاب «در سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی» نقل به مضمون می‌گوید که تاریخ‌نگاران همچون انسان‌های تن‌پرور استند. آدم‌های تن‌پرور با خوردن و خوابیدن خود را چاق می‌کنند. ولی این عضلات و چربی‌های انباشتهٔ شان کاری از پیش نمی‌برد. تاریخ‌نگاران هم با تغذیه از متون و منابعِ تاریخی ذهن خود را فربه می‌کنند اما خود عامل نیستند. تاریخ‌نگاران انباشتی از اطلاعات و معلومات تاریخی‌اند لیکن خودشان تاریخ‌ساز نیستند و یا حد اقل نگاه انتقادی‌ای به تاریخ ندارند. مثل یک دایرةالمعارف که مشحون از دانش است اما در گوشه‌ای نهاده و منفعل. بیدل هم همین را گفته است. می‌گوید ذخیره‌سازی دانش ما را تبدیل به یک کتاب کرده است چون خود بدان عمل نمی‌کنیم و حرکتی نداریم. البته به در می‌گوید که دیوار بشنود‌. در افغانستان هم بیشتر نویسنده‌ها به بهانهٔ نوشتن تحقیق و مقاله به روش علمی، همین‌گونه‌اند. خواننده در انتهای مقاله به لیستی از منابع و مآخذ بر می‌خورد که به اندازه نصف سطور همان مقاله، طویل و عریض است. یعنی عملاً آن مقاله گپی‌پیستی از چند کتاب یا مقالهٔ دیگر است. نام این‌کار هم شده روش علمیِ تحقیق. در واقع نویسندهٔ ما از خودش هیچ چیزی ندارد. او یک کتاب است. + اضافه شود که شعر و آثار بیدل شدیداً نیاز به بازخوانی دارد. بازخوانی‌ای که جدا از بیدل‌خوانی‌های میرزاقلمانه و مستانه و شورانگیز باشد. بلکه رمزگشایی و تفسیر فلسفهٔ او و مواجه‌کردنِ این فلسفه با فلسفهٔ فیلسوفان غربی. مواجهه‌ای از جنس مواجههٔ اسپینوزا و ماکیاولی. برآیند این کار بسیار مثمر و راهگشا خواهد بود. @ikrsim

بعد از دیری طالعِ من بیدار است باز آمده‌ای و شادی‌ام بسیار است اما مثلِ روزِ نخستِ روزه ای یار! گرفتنِ تو هم دشوار است اکرام بسیم @ikrsim

Repost from N/a
#سه_گانی: انبوه تاول را که می‌بینی روییده بر نان است آیینهٔ دستان دهقان است #اکرام_بسیم @ikrambasim_3
#سه_گانی: انبوه تاول را که می‌بینی روییده بر نان است آیینهٔ دستان دهقان است #اکرام_بسیم @ikrambasim_3

شیرخانِ لودی روایت می‌کند که باری بیدل نزد شکرالله خان آمد. ناصرعلی از پیش آن‌جا بود. بیدل غزلی را که آورده بود، چنین خواند: نشد آیینهٔ کیفیّتِ ما ظاهرآرایی نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی ناصرعلی بر مصراع دوم اعتراض کرده گفت که این خلاف اصول مسلم است، چه معنی همیشه تابع واژه‌هاست. هرگاه واژه‌ای بیان می‌شود، معنای آن روشن می‌گردد. میرزا لبخندی زد و گفت، معنایی که شما تابع واژه می‌گویید، همانا واژه است و از آن جدا نیست. اما از این نکته‌نظر که هر واژه حامل حقیقت است در هیچ واژه‌ای نمی‌گنجد. پس از آن ادعای خود را با مثالی واضح ساخت که واژهٔ انسان با وجود همه توضیحاتی که در کتاب‌ها آمده، حقیقت آن تا هنوز در پردهٔ راز است. ناصرعلی چاره‌ای غیر از خاموشی نداشت. بیت‌های بعدی را چنان پسندید که حتی به وجد آمد. زندگی و کارنامهٔ میرزا عبدالقادر بیدل، جلد اول، صفحات ۳۸۰ و ۳۸۱ نوشتهٔ داکتر سید احسن‌الظفر ترجمهٔ حمید هامی

می‌گفت که من کوهم و لیکِن افتاد وارفته به شکل تپه‌ی شن افتاد آن‌کس که تو را ندیده، مَن مَن می‌کرد شد با تو مقابل و به مِن‌مِن افتاد اکرام بسیم @ikrsim

گفتم که سر به خاکِ تو دارد رقیب، گفت: وارونه است کارِ زمان؛ خاک بر سرش! احسان افشاری @ikrsim

چشمی از آن اوج‌ها به زیر بینداز نیم‌نگاهی بر این فقیر بینداز ذره که در بیکران نمود ندارد! خاصّه که تاریکی است، تیر بینداز بس که دوید آه، راهِ سینه سرک شد آبی اگر نیست خیر، قیر بینداز شیر نگفتم بیفگنی به دهانم صاف مرا در دهان شیر بینداز سنگ و جغل، خاک و خشت، کُنده و آهن هر چه از این دست را بگیر بینداز تا که بیابم مگر، فراغِ دلم را مثلِ یگان موی در خمیر بینداز سوخته سرما ولو یکایک ما را برف بر این بامِ زمهریر بینداز بس که نینداختی و ما افتادیم ساعتِ یک عالم است تیر، بینداز! #تازه #اکرام_بسیم

تا دید رویت را، تبِ آیینه بالا رفت بر پردهٔ گلبافت مورِ کینه بالا رفت شب بود و مَه می‌گفت با خود: من اگر اینم یارب که بود آنی که از رازینه بالا رفت!؟ بر خویش می‌لرزید چای داغ در سینی وقتی بخارش از سرِ آن سینه بالا رفت نبضش که بر نبضِ تو خورد از خویش بیخود شد در دست‌هایت قندِ خونِ خینه بالا رفت آن بالشی را که پریشب زیرِ سر ماندی خودخواهی‌اش در حدِ یک گنجینه بالا رفت از جوی «برناباد» مهرت در دلم افتاد اما صدایش از «پلِ رنگینه» بالا رفت اکرام بسیم @ikrsim

بادِ صبحی که چنین با ناز گیسوی سروِ سهی را می‌زند شانه چند گامی پیش سخت گرمِ یکه‌تازی بود با سرِ یک قاصدک در حال بازی بود اکرام بسیم @ikrsim

🔻از شعرهای زیبای استاد واصف باختری🔻 پاسخ‌ات‌ کوتاه می‌گویم -ای که گویی: ماجرا چون بود؟- آن زمستان خوب یادم هست کاروان‌ها آمدند از شهرهای دور شهریان را، برف و سرما، خون به رگ‌ها منجمد می‌ساخت لیک آن بازارگانانی که بارِ استران و اشترانِ کاروان‌ها زانِ آنان بود در تمام کوچه‌های شهر دکه‌های یخ‌فروشی باز می‌کردند چاوشانِ کاروان‌ها می‌زدند از ژرفنای سینه‌ها فریاد: های مردم! رادمردی‌های ما هرگز مبادا تان فراموش ما چه مردانیم هر یک مردِ مردستان هر یکی از ما دوصد مرد است در یک پیرهن فریاد شهریان مُردند نیمی، نیم دیگر نیز مرگ را؛ آسایشِ جاوید را در آرزو بودند لیک چاوشانِ کاروان‌ها می‌زدند از ژرفنای سینه‌ها فریاد: های مردم! برف، برفِ تازه آوردیم تا شما از رنجِ این سرما بیاسایید کاروان‌ها سوی شهر و سرزمینِ خویش برگشتند در تموزِ سالِ دیگر کاروان دیگری آمد در چنان گرما که حتی ماهیان در آب می‌مردند چاوشِ این کاروان فریاد می‌زد در تمام کوچه‌های شهر: های مردم! هیمه آوردیم و آتشدان و افروزینه آوردیم آبِ گرمی نیز از گرمابهٔ تاریخ رادمردی‌های مان هرگز مبادا تان فراموش پاسخ‌ات‌ کوتاه گفتم ای که پرسیدی: ماجرا چون بود؟ ماجرا این بود و خونین بود! @ikrsim

‌ یک آیِنه با بیدل دوش از نظر خیالِ تو دامن‌کشان گذشت اشک آن‌قدَر دوید ز پی، کز فغان گذشت غزلی از «بیدل»، به تصحیحِ «سید مهدی طباطبایی» با اجرای«پری چشم‌چتر». موسیقی: استاد علی‌اصغر بهاری تلگرام: @berkeye_kohan یوتیوب: koole poshti اینستاگرام: pari_cheshmchatr ‌

از دوریِ تو خراب‌بودن سخت است مستوجبِ این عذاب بودن سخت است این‌قدر نگو چرا گل‌آلود شدی ای ماهیِ ریز! آب بودن سخت است اکرام بسیم @ikrsim

#سه_گانی در زمانِ ما آن که پای‌بند و ایستاده و تک است بادبادک است #اکرام_بسیم @ikrambasim_

دوشینه پیر میکده می‌گفت: نوش باد آن را که باده خورد و ز مستی حذر نکرد کو عاشقی که تن به رضای قضا نداد وان‌گاه بردباریِ حکمِ قدر نکرد با درد و غم بساز، فدایی، که روزگار جز زهرِ کین به کاسهٔ اهل هنر نکرد استاد فدایی هروی @ikrsim غزل کامل را هم‌ می‌توانید در پست‌های سابق بخوانید.

روح استاد فدایی هروی عزیز شاد!

انگار در آغوشِ شب یک گله قو بردی تا گیسوان را از دو سو روی گلو بردی قرآن که می خواندی لبِ اُرسی، جزاک الله ما را به جمع «الذینَ آمنو» بردی وقتی زدی دنباله‌اش را، شد کمانت تیغ گفتم که پشت چشم تان ابرو...فرو بردی جان‌های بسیاری که با لب بر لب آوردی دل‌های بسیاری که با یک تار مو بردی در کوزه‌هاشان آب جو بردند کولی ها با کوزه‌های قهوه‌ای‌ات آبرو بردی هرگز نشد پیشت بگویم دوستت دارم تا ماجرا را راحت از این شعر بو بردی اکرام بسیم @ikrsim

#سه_گانی اشغال شد آغوشِ گرمابخش دریا بی‌آن‌که در توری بیفتد ماهیِ تُنگ شد راهیِ تُنگ #اکرام_بسیم @ikrambasim_3

دوست بسیار عزیزی فرمود که بیت مذکورِ طالب آملی را جایی به این شکل دیده است: ز خُرده‌گیریِ روزِ حساب آزادم؛ ورق سیه نه چنان کرده‌ام که بتوان خواند تفاوت تنها در مصراع دوم است: ورق سیاه چنان کرده‌ام که نتوان خواند ورق سیه نه چنان کرده‌ام که بتوان خواند توجه می‌فرمایید که دومی رندانه‌تر، مهیج‌تر، دارای تاکید بیشتر و موسیقیِ بسیار بهتری‌ست. ببینید یک تفاوت جزیی چه تغییری ایجاد می‌کند. @ikrsim