اکرام بسیم
Open in Telegram
667
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
667
از القابِ بسیار سنگین و سهمگین و عجیب و غریب که بگذریم، اگر شعر فارسی را از آغاز تا امروز بخوانیم متوجه میشویم که بعضی از شاعران به زبانی رسیدهاند که چیزی را در آن نمیشود افزود یا جابهجا کرد. این زبان میتواند نمادین و پیچیده باشد، مثل زبان شعر واصف باختری یا راحتتر و صمیمی مثل زبان شعر فروغ فرخزاد. شاعرانی با چنین زبانهایی سرآمد روزگار خودند. واصف باختری از این صفت واقعاً برخوردار است. هیچ شاعر معاصر دیگری در حوزهٔ شعر افغانستان، از منظر زبانی حتی به او نزدیک هم نشده است.
باز از زبان که بگذریم، اندیشه و سپس تطبیق آن اندیشه با سبک واقعی زندگی شاعران است. فروغ فرخزاد که به عنوان مثال نام گرفتم، اندیشه و زبان خود را زیسته است. واصف باختری را به درستی نمیدانم.
هر چه هست او در شعر معاصر (به ویژه نیمایی) افغانستان سرآمد و استاد است. روحش شاد.
@ikrsim
در ادامه غزلی از استاد واصف باختری و سپس اجرای همان غزل در قالب آهنگی تاثرگزار از ظاهر هویدا 👇
667
به نظر میرسد برگزاری کارگاههای شعر، حلقههای ادبی، محافل و جشنوارههای ادبی بازدهِ قابل لمسی ندارد و حتی باعث افت کیفیت تولید ادبی کسانی میشود که در مقام مدرس و رهنما و عضو فعال وارد عمل میشوند. شاید ساعت خلق تیر شود اما عملاً متن قابل اعتمادی و اتکایی به ادبیات اضافه نمیکند. تولید اثر ادبی کنجی میخواهد و خلوتی که آدم بتواند فکر کند. همیشه و هر جا روی صحنهبودن آدمها را به سطح بالا میآورد. وقتیست که صاحبان متن بیش از خود متن در انظار قرار دارند. گاهی حتی متنی وجود ندارد اما صاحب دارد.
@ikrsim
667
از رنگِ درخت باغها میترسند
از نورِ سحر چراغها میترسند
از بس در حقِ هم سیاهی کردیم
از سایهٔ ما کلاغها میترسند
اکرام بسیم
@ikrsim
667
درد است به اندازهٔ کافی، دکتر
جا نیست به یک دردِ اضافی، دکتر
دیریست که تنهاییِ مزمن دارم
باید شوم آرزوگرافی، دکتر
اکرام بسیم
@ikrsim
667
شاعر: هارون بهیار
آهنگساز: نجیب اکرم زاده
تنظیم: مصطفی سفیدرو
خوانندهها:
نجیب اکرمزاده (افغانستانی)
سعید ( تاجیکستانی)
حسن مجیدی(ایرانی)
میکس و مستر: مرتضی تقیزاده
تهیه کننده و ناظر ضبط: نجیب اکرمزاده
667
در کتاب عاشقپیشه، روایتی از زندگی و عشقهای گوته، ترجمهٔ محمد قاضیزاده، از قول گوته این جملات قید شده است:
«برای نثر نوشتن، باید چیزی برای گفتن داشته باشیم، لیکن کسی که چیزی برای گفتن هم ندارد میتواند نظمی سر هم کند و قافیه ببافد.
در چنین زمینهای [یعنی در نظم] یک واژه، واژهٔ دیگری را به ذهن متبادر میسازد و در نهایت چیزی از آن ساخته میشود که در واقع هیچ چیز نیست ولی به نظر میرسد که چیزی هست.»
این بحث گوته خیلی دقیق است. تصور کنید محتوای شعرهای عاشقانه را با نثر مینوشتند. آن گاه چندین دیوان غزل در این خلاصه میشد که زلف یارم مثل شب سیاه است، کمرش مثل موی باریک، دهانش چون غنچهٔ گل و چند جملهٔ دیگر و تمام! تمام آرایههای ادبی در خدمت همین محتوا است. یعنی عملاً چیزی جز توصیف مکرر اعضا و حرکات و سکنات و خلق و خوی معشوق نیست. گذشته از آن، خیلی وقتها محتوای شعرها بیآن که شاعر هدفی داشته باشد نظر به اقتضای قافیه و وزن خلق میشود. در حالی که برای نثر نوشتن باید پیشاپیش موضوع در ذهن نویسنده وجود داشته باشد. نثر نوشتن آگاهی بالایی میطلبد و ناداری و فقر نویسنده به قول هراتیها «تا بگویی نورالدین» افشا میشود.
@ikrsim
667
«...همیشه با این اندیشهٔ مونتنی محظوظ شدهام که میگوید فردی که کمکی را دریافت میکند، بخشنده را مرهون خویش میسازد، زیرا سعی فرد مهربان بر نیکی کردن به دیگری متمرکز بوده و در حقیقت کسی که مطلب و فرصت این کار را برای او فراهم میکند، سخاوتمند است...»
فرازهایی از یک نامهٔ الکساندر پوپ (۱۶۸۸-۱۷۴۴) شاعر پرآوازهٔ انگلیسی، ترجمهٔ محمد قاریزادهٔ گرامی
@ikrsim
667
برهم نزنی سلسلهٔ نازِ کریمان
محتاجشدنْ بی کرمی نیست در اینجا
بیدل
میدانیم که برای انجام هرکاری زمینهای نیاز است.
افراد کریم و با سخاوت برای این که از کرم و سخای خویش کار بگیرند به وجود نیازمندان، نیازمندند. اگر در جامعه فرد فقیری وجود نداشته باشد، سخای سخاوتمندان روی دست شان باد میکند.
پس از این زاویه که نگاه کنیم، این طبقهٔ فرودست است که با پذیرفتن هدیهٔ ثروتمندان به ایشان کمک میکنند که احساس رضایت کنند و یا به عنوان آدمهایی دستگیر شناخته شوند و حتی پُز بدهند.
در همین عید قربان اگر فقراء نباشند این حجم از گوشتهای قربانی را چه کسی بخورد تا ثوابش به پای قربانیکننده نوشته شود؟
یکی از شگردهای بیدل جابهجاکردن جایگاه علت و معلول است. این جابهجایی را با چنان ظرافتی انجام میدهد که خواننده انگشتبردهان میماند.
او در بیت بالا همین مسئله را خاطرنشان میسازد. میگوید نفسِ محتاجبودنْ خالی از بخشش و کرم نیست. محتاجان با بخششِ احتیاجِ خود به اغنیاء لطف میکنند.
در دنیای امروز اگر این بخشش از سوی فقراء انجام نشود، سخاوتمندان خود دستبهکار میشوند تا اول ایجاد فقر کنند، تا بعداً در قسمت فقرزدایی بتوانند سخای خود را مصرف نمایند.
نگاه کنید به جامعهٔ بینالملل که افغانستان را رها کرد تا فقیر شود و حالا باز دارد ظاهراً کمک میکند که فقری را که خود موجدش بوده، پوشش بدهد. پس اگر جامعهٔ فقیر افغانستان نباشد، موسسات ملی و بینالمللی در مقابل چه فعالیتی به کارمندان خود معاش پرداخت کنند و به شکلهای مختلف فخر بفروشند؟
انصافاً بد نیست اشاره شود که بخشی از علل فقر و بدبختی ما دیگراناند و سهم خود ما نیز در این رابطه غیر قابل اغماض است.
@ikrsim
667
Repost from N/a
#سه_پاره
نور مخفیِ ضعیفی با شعف
داشت میخندید از بالای رف
بر صفِ یکدستِ کاشیهای کف
گفت یکرنگید و در صف جابهجا
متحد هستید اما زیر پا
متحد بودن کجا و این کجا
من تک و تنهایم، اما روشنم
روشن است این خانه با تابیدنم
پا نمیمالند هردم بر تنم
بیصدا گفتند کاشیها: ببین
ای چراغِ روشنِ بالانشین
گرچه بالایی و ما روی زمین
لیک ما را روز و شب این است رنگ
نیست ما را مثل تو آن چشمِ تنگ
تا به انگشتی شود گُم بیدرنگ
گاه باید جانبِ خود نیز دید
ای که هر لحظه، فقط با یک کلید
میشوی مانند روحی ناپدید
#اکرام_بسیم
#کودکونوجوان
@ikrambasim_3
667
آدمها تا چیزی نداشته باشند نگرانی هم ندارند. نگرانیِ از دستدادن.
دارایی و برخورداری مرتباً دلواپسی میآفریند.
پدر و مادرها همواره نگران فرزندان خود استند. این که با چه کسانی حشر و نشر دارند، چرا دارد شب میشود و هنوز خانه نیامدهاند، آیندهٔ شان چه میشود و از این قبیل...
آدمهای ثروتمند فراواناند که با وصف دنیاداری، آب و نان خوش از گلوی شان پایین نمیرود. آدم کافیست سری به صرافیها بزند تا در چشمبههمزدنی چهرههای درهمی را ببیند که ثانیه به ثانیه مثل سایه قیمت دلار و تومان و یورو را دنبال میکنند. در همان حال انگار خود شان هم از جنس همان بانکنوتهای مندرس و پینهخوردهاند. از بس پریشانخاطر نقصان احتمالیاند. شاید بیرون در مارکتِ صرافی، همان معتاد کنار جاده، نسبت به صرافها خیال راحتتری داشته باشد.
بیدل در غزلی زیبا بیتی دارد با همین مضمون:
آفت اندوختنی میخواهد
برقِ ما نیست، مگر خرمنِ ما
ذکر داستان برق و خرمن در شعر و ادبیات فارسی بسامد بالایی دارد.
و آن این است که در گذشته ظاهراً با شرارِ برق، خرمنها آتش میگرفتهاند.
بیدل میگوید آفت اندوختهای میخواهد که آن را در بر بگیرد. فیالواقع اگر اندوختهای نباشد، آفتی هم نخواهد بود. پس اندوخته، خود دشمنِ خود است. کسی که خرمنی نداشته باشد، با آمدن برق عینِ خیالش نیست. بگذارید برق خود را به زمین و آسمان بکوبد.
البته نباید از نظر دور داشت که اندوختههاییست که ایشان را آفتی نیست، همان است که فرودسی فرموده است:
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
پس حساب علم و حکمت جداست.
بیتهای دیگر از غزل بیدل:
اگر این است سلوکِ احباب
دشمنِ ما نبوَد دشمنِ ما
خلعتآرای چمن، عریانیست
چاک دوزید به پیراهنِ ما
آخر انجام رعونتْ چون شمع
میکِشد تا به رگِ گردنِ ما
قاصد آورْد پیامِ دلدار
باز گردید ز خود رفتنِ ما
بیدل آخر ز چه خورشید کم است؟
این چراغِ بهنفسروشنِ ما
@ikrsim
667
Repost from دِلِ لَــعْلْ
یار با ما بیوفایی میکند
بیگناه از من جدایی میکند
شمع جانم را بکشت آن بیوفا
جای دیگر روشنایی میکند
میکند با خویشِ خود بیگانگی
با غریبان آشنایی میکند
جوفروش است آن نگار سنگدل
با من او گندمنمایی میکند
یار من اوباش و قلّاش است و رند
بر من او خود پارسایی میکند
ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بیوفایی میکند
کشتی عمرم شکستهست از غمش
از من مسکین جدایی میکند
آنچه با من میکند اندر زمان
آفت دور سمایی میکند
سعدی شیرینسخن در راه عشق
از لبش بوسی گدایی میکند
باخویشبیگانه!
بیگانهآشنا!
افصحالمتکلمین #سعدی
@delelaal
667
هیچکس بر شمع -در آتشزدن- رحمی نکرد
از ازل بر حال ما میگرید استعدادِ ما
بیدل
شمع برای سوختن و گداختن ساخته شده است بنا بر این کسی هنگام آتشزدن به او رحمی نمیکند و نباید هم بکند.
بعد این مسئله را به ما انسانها توسعه میدهد.
این شعر اساساً نقطهٔ مقابل «سرزمین من بیسرود و بیصدایی» است. استعداد ما مردم، نامهربانی، بدِ هم را خواستن، بیاتفاقی، فرار کردن و نهایستادن و نظارهکردن و اینهاست. با این اوصاف چرا «بیسرود و بیصدا» نباشیم اصلاً!
همیشه یک «دیگری» را فریاد میزنیم که روزگار ما را خراب کرده، اما مگر «خودِ» ما کیست و چیست؟
لابد ما هم مثل همان شمع مستعدِ و مناسب آتشگرفتنیم. وقتی شمع آمادهٔ سوختن است، گناه فندک و گوگرد چیست؟
@ikrsim
667
بلند شد، دو قدم رفت و بر زمین افتاد
دراز کرد خودش را سگی که جان میداد
غزل شروع شد و روی صفحه، خودکارم
پرندهیی ست که دیگر نمیپرد آزاد
صدا صدای فشنگاست و دود دودِ تفنگ
جهان جنازه طفلیاست روی شانهی باد
هزار مرتبه در خود اگر بهار کنم
به یک درخت که دنیا نمی شود آباد
تِرَن رسید و شتابان گذشت از راهی
که رفتهاست به سمتی که هر چه بادا باد
نگو هوای مرا جاودانه خواهی داشت
مرا -دروغ چه لازمـ نمیبری از یاد
به بیزبانی برگی که روی آب افتاد
هزار دایره از دست زندگی فریاد
عفیف باختری
این غزل استاد عفیف را به صورت بداهه آهنگی درست کردم و اینجا گذاشتم که فراموشم نشود. طبق معمول گیتارم ناکوک است و این را طبق معمول ببخشید😊
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
همواره سپُرد راه با من سایه
افتاد به پرتگاه با من سایه
پایم که شکست، پای او نیز شکست
اما نکشید آه با من سایه
یعنی باش یاور و نیاور به زبان
عمری بُرده بارِ زمین را خورشید
بخشیده همیشه نور و گرما خورشید
اما در را تا نگشاید، هرگز
در خلوت کس نمینهد پا خورشید
بخشندگی و همین بده و نستان
باد آمد و زد نخست پهلو بر برگ
باران که گرفت شد کلاهی تر، برگ
از دستِ درخت اگر رها شد، بگذاشت
تا خاکشدن به روی پایش سر، برگ
اینگونه دهند پاسخ خوردنِ نان
با لحن ملایم خودش نم نم، ابر
بارید، اگرچه کمکمک شد کم، ابر
یک ریگ شکست شیشه را، لیک شهاب
بشکافتش و دوباره شد مدغم، ابر
این است طبیعت ملایمخویان
میگوید هر چهراست سرحد، دیوار
از حدِ خودش نمیشود رد دیوار
پیش روی دزد شده سد دیوار
جنبیده اگر نمیتواند دیوار
گاهی خود را از ایستادن نتکان
#اکرام_بسیم
@ikrsim
667
هرچند قریب موقعِ خفتن بود
از روشنیِ تو هستیام روشن بود
حقام بودی و پای هر مسئلهای
با بودنِ تو، همیشه حق با من بود
اکرام بسیم
@ikrsim
667
حدیثهای اخیر در مورد بیدل موجب شد تا در شعر خود وی تفحصی بکنم. حقیقتاً به چیزهای عجیبی برخوردم که با این که آن را بیدل گفته، در مورد بازنشرش تردید داشتم.
بیدل متعلق به هر تباری که بوده، برخلافِ آن آزادگی و عدم تعلق خاطر به ظواهر که غالبِ آثارش را در برگرفته، شکلِ ظاهری اقوام مختلف را با کنایه، تمسخر و حتی هجو مضمون جور کرده است. مثلاً ابیاتی از این دست در شعرهای او وجود دارند:
ظالم نمیکشد الم از طینتِ حسد
تنگی فشار دیدهٔ ازبک نمیشود
...
خیرهبینی لازمِ طبع درشت افتاده است
کم تواند چشمِ تنگ از طینت ازبک گذشت
...
تنگچشمی ز جهان جوش زند چون قلماق
کورهٔ خشم شود دهر چو طبعِ ازبک
ملاحظه میفرمایید که در نگاهِ او چشم ازبکها تنگ بوده و این ویژگی را برای مدعاهایش مثل زده است.
بعد فارسها را میستاید و هندیها را هجو میکند:
اگر شاهدانِ خراسان و فارس
به گلگونیِ چهره آیینهاند
به رنگینیِ حُسن، سبزانِ هند
سرینِ حنابندِ بوزینهاند
معلوم نیست که این میزان خشم بیدل به ویژه در مورد هندیها از کجا نشأت گرفته است و توجه کنید که به هندی و ازبک به عنوان «دیگری» آن هم نوع بدش نگاه میکند، هرچند تلویحی. یعنی خودش را از این دو تیره نمیداند.
اما با این وصف، اضافه شود که با توجه به این که بیدل در غالب آثار پر حجمش برای انسانیت به معنای عامش نوشته، قایل شدن قومیت برایش به نوعی بیمعنی مینماید.
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
با کوه حرفم شد
وقتی که فریادِ مرا رد کرد
گفتم دگر یاری به جز ساحل نمیگیرم
اما وقارش با زبانِ حال میگفت:
رد کردن این نیست؛
فریادهای یار را بر دل نمیگیرم
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
