uz
Feedback
داستانک

داستانک

Kanalga Telegram’da o‘tish

پیشنهاد عالی برای کسانی که فرصت مطالعه کتاب و رمان ندارند ✅ داستانک های کوتاه ✅ ریشه ضرب المثل ها @dastanakema داستانک 🌺 https://t.me/joinchat/AAAAADzbkPMOv7LtjGpafg پل ارتباطی با ادمین و تبادل: @kghobadi61 ادمین داستان های سریالی @Mahb0b6

Ko'proq ko'rsatish
2 590
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
-530 kun
Postlar arxiv
فکرتون رو درگیر آدم‌هایی نکنید که نمی‌دونید کی و کجا ارث باباشون رو خوردید که باهاتون بد شدن؛ شما به هیچ‌وجه مسئول مشکلات روانی، حسادت و دورویی بقیه نیستید. @dastanakema

💢خستگی آدمِ قابل اتکا: خستگیِ آدمِ قابل اتکا، از جنس ضعف نیست؛ از جنس بارِ نادیده‌ای است که بی‌صدا بر دوش می‌کشد. او همان کسی است که دیگران به حضورش تکیه می‌کنند، بی‌آنکه بپرسند خودش بر چه چیزی تکیه دارد. عادت کرده است محکم بایستد، پاسخ بدهد، جمع کند، آرام کند و تصمیم بگیرد؛ و همین عادت، گاه اجازه نمی‌دهد کسی لرزش‌های درونی‌اش را ببیند. اما حقیقت آن است که انسانِ قابل اتکا نیز نیازمند توقف است؛ نیازمند لحظه‌ای که در آن، نه مسئول حل مسئله‌ای باشد و نه مأمور حفظ تعادل دیگران. پذیرش خستگی، نشانه فروپاشی نیست؛ نشانه بلوغ است. کسی که می‌پذیرد خسته است، در واقع از خود مراقبت می‌کند تا همچنان استوار بماند. امروز اگر بار مسئولیتی بر دوش دارید، لحظه‌ای درنگ کنید و سهمی از توجه را به خویش بازگردانید. استقامتِ پایدار، از دلِ مراقبت آگاهانه از خویشتن زاده می‌شود. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

به بعضیا باید گفت همنجوری که بوی سیگار با ادکلن نمیره بوی حرف مفتی هم که زدی با معذرت خواهی نمیره/: 🤞💔

نوشته بود اگر یه کتاب بنویسی راجع به کسی که عاشقش بودی و بهش نرسیدی، صفحه‌ی آخرش چی می‌نویسی؟ یه نفر در جواب.. نوشته بود : خیالِ بودنت به وسعتِ یک کتاب شد؛ اما اندوهِ نبودنت در یک جمله خلاصه می‌شود :  " تو متعلق به من نیستی" @dastanakema #داستانک

#خلاصه_کتاب #سه_تفنگدار #الکساندر_دوما ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

#خلاصه_کتاب #قلعه_حیوانات #جورج_اورول

یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم یک روز می آیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم شب زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی تو بی قراری می کنی من بی قرارت نیستم پاییز تو سر می رسد قدری زمستانی و بعد گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ✍#افشین_یداللهی ۲۱ شهریور  زادروز افشین_یداللهی (زاده ۲۱ شهریور ۱۳۴۷ اصفهان — درگذشته ۲۵  اسفند ۱۳۹۵ تهران) پزشک، شاعر و ترانه‌سرا 🎙#دکتر_کامل_قبادی @morizzn_m @dastanakema .

خیام که می‌‌گفت : پیش آر پیاله را .. . منظورش این بود که یک چیزی پیدا کن و لذتش را ببر. فهمیده بود که هر کس پیاله خودش و می‌ خودش و ساقی خودش را دارد. فهمیده بود که در این کنج خراب هر کس را چیزی مست می‌کند. فهمیده بود که خرابی آمده که بماند، که آبادی گاهی با چند نسل قهر می‌کند. فهمیده بود که غم فردای حریفان ارزش خوردن ندارد. همفری بوگارت جایی می‌گوید اشکال کار دنیا این است که همه چند پیاله کمتر از آنی که باید سرکشیده‌اند. راه‌حل زندگی هم شاید همین باشد، اینکه هر کدام از ما پیاله مان را پیدا کنیم، قدر پیاله مان را بدانیم، پیاله‌مان را پر کنیم، پیاله مان را سر بکشیم. هر چه بیشتر، بهتر. ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

زیرکی چرچیل وقتی یازده سالم بود، سه نفر از بچه‌های قلدر مدرسه مرا کتک زدند و پولم را گرفتند. با چشمانی گریان قضیه را به پدرم گفتم، نگاهی تحقیرآمیز به من کرد و گفت: من از تو انتظار بیشتری داشتم؛ باعث شرم است که از سه بچه نادان کتک خوردی، فکر می‌کردم، زرنگتر از اینها باشی... مشکل خودته، باید حلش کنی! چرچیل می نویسد: وقتی پدر حمایت نکرد، اول گفتم: حساب هر کدام را جداگانه می رسم، اما بعد گفتم: متحد می شوند و کتکم می زنند. فکر دیگری به ذهنم رسید، سه بسته شکلات خریدم! مدرسه که تعطیل شد، دنبال شان حرکت کردم، سر یک کوچه، صدایشان زدم و به هر نفر یک بسته شکلات دادم، تشکر کردند. گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ با هم سمت خانه رفتیم. معلوم بود کار من آنها را خجالت زده کرد. پس از آن با هم دوست شدیم. بخاطر این دوستی، همه از من حساب می بردند و جرات درگیر شدن با من را نداشتند. قضیه را به پدرم گفتم، دستم را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز به تو کمک می کردم، تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه دشمن عصبانی و انتقامجو، اما امروز یک پدر پیر خوشحال و سه دوست جوان و قدرتمند داری. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

ولی قشنگ ترین نصیحتی که من تو زندگیم شنیدم نصیحت اروین یالوم به دخترش بوده؛ "تو فقط یک‌بار زندگی می‌کنی. از تمام ذرات این پدیدهٔ شگفت‌انگیز که بهش هوشیاری می‌گوییم، لذت ببر و خودت رو توی حسرت و پشیمونی غرق نکن..." زندگی خیلی کوتاهه... فراموش نکنید هیچی بدتر از حسرت نیست... زیاد سخت نگیرید؛ هممون گاهی اشتباه میکنیم! نمیشه انتظار داشت همه تصمیماتمون درست و بی نقص باشن... فراموش نکنید هدف اینه از زندگی لذت ببریم؛ زندگی کوتاه تر از اونه که انتظار داشته باشیم همیشه کار درست رو انجام بدیم... 🥀❤️👍🥰 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

photo content

چای خورها لطفا یه ❤️ بزارید ❤️❤️❤️❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

از سهراب سپهری پرسیدند: - ثروتمندترین آدم دنیا کیست؟ سهراب؛ کسی که هنوز میتواند از یک آسمان آبی، یک فنجان چای و یک دل آرام لذت ببرد..

🍃 روزهای بسیار دور  ؛ پیرزنی بود که  ؛ هر روز با قطار از روستا برای خرید مایحتاج خود به شهر می آمد ... کنار پنجره می نشست  ؛ وبیرون را تماشا می نمود.. گاهی؛ چیزهائی از کیف خود در می آورد و از پنجره قطار به بیرون پرتاب می نمود یکی از مسئولین قطار کنار ایشان آمد و با تحکم پرسید که: پیرزن چکار میکنی؟! پیرزن؛ نگاهی به ایشان انداخت و لبخندی مهربان گفت : من بذر گل در مسیر می افشانم آن مرد با تمسخر و استهزا  ، گفت  : درست شنیدم  ؛ تخم گل در مسیر می افشانی؟! پیرزن جواب داد  ؛ بله تخم گل  ... مرد خنده ای کرد و گفت  : اینرا که باد می برد  ؛ بنده خدا  ؟ پیرزن جواب داد  ؛ من هم می دانم که باد می برد... ولی مقداری از این تخمها به زمین می رسند و خاک آنها را می پوشاند مرد که خیال میکرد پیرزن خرفت شده است گفت: با این فرض هم آب می خواهند . پیرزن گفت  : افشاندن دانه با من  .. آبیاری با خدا.. روزی خواهد رسید که گل و گیاه تمام مسیر را پر خواهد کرد؛ و رنگ راه تغییر خواهد نمود  و بوی گلها مشام تمام ساکنین و مسافرین نوازش خواهد داد  و من و تو و دیگران از رنگی شدن مسیر لذت خواهیم برد ... مرد از صحبت خود با پیرزن جواب نگرفت با تمسخر و خندیدن به عقل آن پیرزن  ؛ سرجای خود برگشت  ... مدتها  گذشته  بود که  ؛ آن مرد دوباره سوار قطار شد و کنار پنجره نشسته و بیرون را نگاه می کرد که یک دفعه متوجه بوی خاصی شد.. کنجکاو که شد؛ دیدکه رنگ مسیر هم عوض شده است و از کنار رنگها و رایحه های نشاط آور رد می شدند و مسافرین با شوق و ذوق گلها را به همدیگر نشان می دادند آن مرد  ؛ نگاهی به صندلی همیشگی پیرزن انداخت  ؛ ولی..... جایش خالی بود سراغش را از دیگران گرفت  ؛  گفتند  : چند ماه است که ؛ از دنیا رفته است اشک از دیدگان آن مرد سرازیر شد و به نشانه احترام به آن همه احساس بلند شد و تعظیم نمود. آن پیرزن رنگ و بوی گلها را ندید و استشمام نکرد  ؛ ولی هدیه ای زیبا به دیگران تقدیم کرد . همیشه عشق و محبت و مهربانی به دیگران هدیه بده  ؛روزی خواهد رسید که آنکس که به او محبت میکنی با انگشت اشاره از شما به نیکی یاد خواهد کرد... بیا تا جهان را به بَد نَسپَریم به کوشش همه دستِ نیکی بریم نباشد همی نیک و بَد پایدار همان بِهْ که نیکی بُوَد یادگار #ناشناس @dastanakema #داستانک .

ملایی و هیزم شکنی در راهی می رفتند، به رودخانه ای رسیدند، دختر زیبایی آنجا ایستاده بود و میخواست از رودخانه بگذرد اما در آنجا هیچ پلی وجود نداشت. هیزم شکن، دختر را بر دوش گرفت و از رودخانه عبور داد، دختر را بر زمین گذاشت و به راه خود رفتند. بعد از ساعتی، ملا گفت: تماس با زن نامحرم بر خلاف دین ماست و حرام است، تو چگونه توانستی بر خلاف شرع عمل کنی و مرتکب چنین معصیت بزرگی شوی؟ هیزم شکن گفت: من آن دختر را ساعتی پیش، کنار رودخانه بر زمین گذاشتم، تو چرا هنوز او را بر دوش می کشی؟! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

به قول نزار قبانی کاش یکی بود چشمامونو میفهمید؛ وقتی ناراحت میشدیم به سینه اش اشاره میکرد و میگفت اینجا وطن توست.♥️ @dastanak
به قول نزار قبانی کاش یکی بود چشمامونو میفهمید؛ وقتی ناراحت میشدیم به سینه اش اشاره میکرد و میگفت اینجا وطن توست.♥️ @dastanakema

سارتر می‌گفت: "انسان، محكوم به آزادی است" و اين آزادی، انسان را محكوم كرده كه خودش برای تمامی اعمالش تصميم بگيرد. عده‌ای رفتاری مثل خوک دارند و تمام كثافت‌كاريهايشان را به پای اين می‌گذارند كه انسان ضعيف‌النفس است يا جايزالخطاست. امّا انسان ضعيف‌النفس وجود ندارد، اين حرف‌ها فقط به خاطر اين زده می‌شود كه مسئوليت خود را به‌عنوان انسان فراموش كرده‌ايم. 📕 #دنيای_سوفی ✍ #يوستين_گوردر @dastanakema

بانوی‌ من‌! دلم می‌خواست در عصر دیگری دوستت می‌داشتم در عصری مهربان‌تر و شاعرانه‌تر عصری که عطر کتاب عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می‌کرد. دلم می‌خواست دلبرم بودی در روزگار شارل آیزنهاور ژولیت گریکو پل الوار پابلو نرودا چاپلین سید درویش و نجیب الریحانی. دلم می‌خواست شبی با تو در فلورانس شام می‌خوردم آن‌جا که تندیس‌های میکل آنژ هنوز هم نان و شراب را با جهانگردان قسمت می‌کنند. دلم می‌خواست تو را در عصر شمع دوست می‌داشتم در عصر هیزم و بادبزن‌های اسپانیایی و نامه‌های نوشته شده با پر و پیراهن‌های تافته‌ی رنگارنگ نه در عصر دیسکو ماشین‌های فراری و شلوارهای جین. دلم می‌خواست تو را در عصر دیگری می‌دیدم عصری که در آن گنجشکان، پلیکان‌ها و پریان دریایی حاکم بودند عصری که از آنِ نقاشان بود از آنِ موسیقیدان‌ها عاشقان، شاعران، کودکان و دیوانگان. دلم می‌خواست تو با من بودی در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ستم نبود ولی افسوس ما دیر رسیدیم ما گل عشق را جستجو می‌کنیم در عصری که با عشق بیگانه است! #نزار_قبانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ! ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ! ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ! فروغ فرخزاد🍒🔥 @dastanakema