fa
Feedback
داستانک

داستانک

رفتن به کانال در Telegram

پیشنهاد عالی برای کسانی که فرصت مطالعه کتاب و رمان ندارند ✅ داستانک های کوتاه ✅ ریشه ضرب المثل ها @dastanakema داستانک 🌺 https://t.me/joinchat/AAAAADzbkPMOv7LtjGpafg پل ارتباطی با ادمین و تبادل: @kghobadi61 ادمین داستان های سریالی @Mahb0b6

نمایش بیشتر
2 589
مشترکین
-124 ساعت
-77 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
چای خورها لطفا یه ❤️ بزارید ❤️❤️❤️❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

از سهراب سپهری پرسیدند: - ثروتمندترین آدم دنیا کیست؟ سهراب؛ کسی که هنوز میتواند از یک آسمان آبی، یک فنجان چای و یک دل آرام لذت ببرد..

🍃 روزهای بسیار دور  ؛ پیرزنی بود که  ؛ هر روز با قطار از روستا برای خرید مایحتاج خود به شهر می آمد ... کنار پنجره می نشست  ؛ وبیرون را تماشا می نمود.. گاهی؛ چیزهائی از کیف خود در می آورد و از پنجره قطار به بیرون پرتاب می نمود یکی از مسئولین قطار کنار ایشان آمد و با تحکم پرسید که: پیرزن چکار میکنی؟! پیرزن؛ نگاهی به ایشان انداخت و لبخندی مهربان گفت : من بذر گل در مسیر می افشانم آن مرد با تمسخر و استهزا  ، گفت  : درست شنیدم  ؛ تخم گل در مسیر می افشانی؟! پیرزن جواب داد  ؛ بله تخم گل  ... مرد خنده ای کرد و گفت  : اینرا که باد می برد  ؛ بنده خدا  ؟ پیرزن جواب داد  ؛ من هم می دانم که باد می برد... ولی مقداری از این تخمها به زمین می رسند و خاک آنها را می پوشاند مرد که خیال میکرد پیرزن خرفت شده است گفت: با این فرض هم آب می خواهند . پیرزن گفت  : افشاندن دانه با من  .. آبیاری با خدا.. روزی خواهد رسید که گل و گیاه تمام مسیر را پر خواهد کرد؛ و رنگ راه تغییر خواهد نمود  و بوی گلها مشام تمام ساکنین و مسافرین نوازش خواهد داد  و من و تو و دیگران از رنگی شدن مسیر لذت خواهیم برد ... مرد از صحبت خود با پیرزن جواب نگرفت با تمسخر و خندیدن به عقل آن پیرزن  ؛ سرجای خود برگشت  ... مدتها  گذشته  بود که  ؛ آن مرد دوباره سوار قطار شد و کنار پنجره نشسته و بیرون را نگاه می کرد که یک دفعه متوجه بوی خاصی شد.. کنجکاو که شد؛ دیدکه رنگ مسیر هم عوض شده است و از کنار رنگها و رایحه های نشاط آور رد می شدند و مسافرین با شوق و ذوق گلها را به همدیگر نشان می دادند آن مرد  ؛ نگاهی به صندلی همیشگی پیرزن انداخت  ؛ ولی..... جایش خالی بود سراغش را از دیگران گرفت  ؛  گفتند  : چند ماه است که ؛ از دنیا رفته است اشک از دیدگان آن مرد سرازیر شد و به نشانه احترام به آن همه احساس بلند شد و تعظیم نمود. آن پیرزن رنگ و بوی گلها را ندید و استشمام نکرد  ؛ ولی هدیه ای زیبا به دیگران تقدیم کرد . همیشه عشق و محبت و مهربانی به دیگران هدیه بده  ؛روزی خواهد رسید که آنکس که به او محبت میکنی با انگشت اشاره از شما به نیکی یاد خواهد کرد... بیا تا جهان را به بَد نَسپَریم به کوشش همه دستِ نیکی بریم نباشد همی نیک و بَد پایدار همان بِهْ که نیکی بُوَد یادگار #ناشناس @dastanakema #داستانک .

ملایی و هیزم شکنی در راهی می رفتند، به رودخانه ای رسیدند، دختر زیبایی آنجا ایستاده بود و میخواست از رودخانه بگذرد اما در آنجا هیچ پلی وجود نداشت. هیزم شکن، دختر را بر دوش گرفت و از رودخانه عبور داد، دختر را بر زمین گذاشت و به راه خود رفتند. بعد از ساعتی، ملا گفت: تماس با زن نامحرم بر خلاف دین ماست و حرام است، تو چگونه توانستی بر خلاف شرع عمل کنی و مرتکب چنین معصیت بزرگی شوی؟ هیزم شکن گفت: من آن دختر را ساعتی پیش، کنار رودخانه بر زمین گذاشتم، تو چرا هنوز او را بر دوش می کشی؟! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

به قول نزار قبانی کاش یکی بود چشمامونو میفهمید؛ وقتی ناراحت میشدیم به سینه اش اشاره میکرد و میگفت اینجا وطن توست.♥️ @dastanak
به قول نزار قبانی کاش یکی بود چشمامونو میفهمید؛ وقتی ناراحت میشدیم به سینه اش اشاره میکرد و میگفت اینجا وطن توست.♥️ @dastanakema

سارتر می‌گفت: "انسان، محكوم به آزادی است" و اين آزادی، انسان را محكوم كرده كه خودش برای تمامی اعمالش تصميم بگيرد. عده‌ای رفتاری مثل خوک دارند و تمام كثافت‌كاريهايشان را به پای اين می‌گذارند كه انسان ضعيف‌النفس است يا جايزالخطاست. امّا انسان ضعيف‌النفس وجود ندارد، اين حرف‌ها فقط به خاطر اين زده می‌شود كه مسئوليت خود را به‌عنوان انسان فراموش كرده‌ايم. 📕 #دنيای_سوفی ✍ #يوستين_گوردر @dastanakema

بانوی‌ من‌! دلم می‌خواست در عصر دیگری دوستت می‌داشتم در عصری مهربان‌تر و شاعرانه‌تر عصری که عطر کتاب عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می‌کرد. دلم می‌خواست دلبرم بودی در روزگار شارل آیزنهاور ژولیت گریکو پل الوار پابلو نرودا چاپلین سید درویش و نجیب الریحانی. دلم می‌خواست شبی با تو در فلورانس شام می‌خوردم آن‌جا که تندیس‌های میکل آنژ هنوز هم نان و شراب را با جهانگردان قسمت می‌کنند. دلم می‌خواست تو را در عصر شمع دوست می‌داشتم در عصر هیزم و بادبزن‌های اسپانیایی و نامه‌های نوشته شده با پر و پیراهن‌های تافته‌ی رنگارنگ نه در عصر دیسکو ماشین‌های فراری و شلوارهای جین. دلم می‌خواست تو را در عصر دیگری می‌دیدم عصری که در آن گنجشکان، پلیکان‌ها و پریان دریایی حاکم بودند عصری که از آنِ نقاشان بود از آنِ موسیقیدان‌ها عاشقان، شاعران، کودکان و دیوانگان. دلم می‌خواست تو با من بودی در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ستم نبود ولی افسوس ما دیر رسیدیم ما گل عشق را جستجو می‌کنیم در عصری که با عشق بیگانه است! #نزار_قبانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ! ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ! ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ! فروغ فرخزاد🍒🔥 @dastanakema

نمی توانم از یاد ببرم که بالی ندارم، و دریایی ندارم و راهی ندارم و هیچ ندارم تا برای بوسیدنت بیایم. 📗بوسه‌های غمگین یک سرخپو
نمی توانم از یاد ببرم که بالی ندارم، و دریایی ندارم و راهی ندارم و هیچ ندارم تا برای بوسیدنت بیایم. 📗بوسه‌های غمگین یک سرخپوست #میگل_هرناندز @dastanakema

روزی از مردی دنیا دیده شنیدم که گفت آدمیزاد بنده‌ی عادت هست؛ با گذشت زمان به هرچیزی عادت می‌کند! ولی با گذشت زمان دریافتم که زمان هیچ گاه دردی را دوا نکرده است... این ماییم که آرام آرام به دردها عادت می‌کنیم... ✍ #گابریل_گارسیا_مارکر dastanakema@

نه آرامشت را به چشمی وابسته كن، نه دستت را به گرمای دستی دلخوش... چشم‌ها بسته می‌شوند و دست‌ها مشت می‌شوند ... و تو می‌مانی و يک دنيا تنهایی ... ميليون‌ها درخت در جهان به‌طور اتفاقی توسط موش‌ها و سنجاب‌هایی كاشته شدند! كه دانه‌هايی را مدفون كردند و سپس جای مخفی آن را فراموش كردند... خوبی كن و فراموش كن، 《روزی رشد خواهد كرد》 @dastanakema

طبیعی است که آغازها زیبا باشند منطقی نیست کسی نزدت بیاید و بگویید سلام،من ادم پستی هستم! فئودور داستایوفسکی✍🏻 @دستنكمة

دو پنجره گوگوش 🎼🎵🎶🪘🥁🪕🎻🎺🎹🎸 درود ✅️ عضو کانال موزیکمون بشید ☺️ ✅ دوستانتون رو دعوت کنید 😌 ✅ بفرستید تو گروه هاتون 👌 کلکسیون ناب جمع اوری کردیم ☺️☺️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭═══•💎•═══╮ @drmusicbox ╰═══•💎•═══╯ 👌🎶🎼🎙🎵🔥

هیچ‌وقت فکر می‌کردی پُشت این آهنگ معروف یه همچین قصه‌ای باشه؟ این آهنگ بی تکرار یکی از زیباترین ترانه‌های خانم گوگوش هست👌 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

قلمرو موسیقی قلب است جایی که تو راه می روی همه آهنگ ها از موهای تو به آسمان می رسد، بخند... #عباس_معروفی

داروین تو نظریه فرگشت میگه : باهوش‌ها دوام نیاوردند سخت کوش‌ها هم دوام نیاوردند پس چه کسانی دوام آوردند و ماندند؟ «انعطاف‌پذیرها» و تو این عبارت دو کلمه‌‌ای تکه دوم مهم‌تره؛ «پذیرش» یعنی بپذیریم دنیای ما پر از رنج و سختی‌های متفاوته و ما باید باهاش کنار بیایم و دوام بیاریم... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

برای کانال من كتابدار يك كتابخانه ام.کتابخانه ساعت۹ شب تعطيل میشود، اما من معمولأ تا نيمه شب میمانم تا موجودى كتابها را بررسى كنم. تنها، در ساختمانى كه ديگر هيچ كس در آن نيست، ماه گذشته، يك كارت عضويت كتابخانه روى زمين پيدا كردم اعتبارش مربوط به سال ۱٩٧٨ بود. روى آن نوشته شده بود: ايتن بروكس، ١٣ ساله.، سی وهفت سال از آن گذشته بود. میخواستم آن را دور بيندازم، اما نوشتهاى كه پشت كارت بود، نظرم را عوض كرد. با دست خط يك كودك نوشته شده بود. وقتى كسى شدم، اين كارت را برمیگردانم.؛ اين جمله از ذهنم بيرون نݥى رفت، ايتن بروكس چه كسى بود؟ آیا بالاخره كسى، شده بود؟ أيا هيچوقت به كتابخانه برگشته بود؟ در سيستم كتابخانه دنبالش گشتم. آخرين كتابى كه امانت گرفته بود، مربوط به ژوئن ۱۹۸۷ بود؛ رمان بيگانه ها، آن كتاب هيچوقت برگردانده نشده بود. كارى كردم كه شاید كمى عجيب به نظر برسد. نامش را در اينترنت جست و جو كردم. بيدايش كردم.. در بخش آگهى ترحيم ايتن بروكس، سه ماه پيش، در۴۹ سالگی، از دنيا رفته بود. هركز ازدواج نكرده بود فرزندى هم نداشت. تمام عمرش در يك كارخانه كار كرده بود اما در اگهى ترحيمش نوشته شده بود: در صورت تمايل، به كتابخانهاى كمك مالى كنيد كه وقتى خانه پناه من نبود، مرا بزرگ كرد.، همانجا بغضم گرفت پسرى كه فقط يك كتاب امانت گرفته بود، روى كارتش براى خودش قولى نوشته بوده واحتمالأ تا آخر عمر فكر می كرده هرگز به آن قول عمل نكرده است.... اما او كسى شده بود. هر بار كه به كتابخانه كمك مالى می كرد، در واقع به همان جايى برمی گشت كه روزى پناهش داده بود. كارتش را لمينت كردم، داخل قاب گذاشتم و كنار ميز امانت نصب كردم. كنارش نوشتم؛ ايتن بروكس هيچوقت اين كارت را به كتابخانه برنگرداند.. اما با هر كمكى كه به اينجا كرد، دوباره به ما بازگشت. اﻭ"ﻛسی" شد؛ براى هر كودكى كه امروز، به لطف سخاوت او، كتابى به دست می گيرد""، فكر نمی كردم اتفاق خاصى بيفتد. اما اشتباه مى کردم. کم كم مردم شروع كردند كارتهاى قديمى كتابخانه شان را برايمان آوردن صدها كارت.. از دههى هفتاد، هشتاد، نود... پشت هر كدام هم نوشته بودند امروز چه كسى شده اند ""الان معلمم دمادر سه فرزندم"". هنوز هم دارم تلاش می كنم. یک دیوار كامل را با اين كارتها پوشانديم اسمش را گذاشتيم: ديوار آدمهايى كه كسى شدند. چون ايتن بروكس فكر میكرد هيچوقت كسى نشده.. اما بی انكه بداند، آغازگر چيزى شد كه خيلى بزرگتر از خودش بود هفته ى گذشته، زنی هفتادساله وارد كتابخانه شد. مستقيم رفت جلوى كارت ايتن. حدود بيست دقيقه فقط به آن نگاه كرد. از او پرسيدم: حالتان خوب است؟ گفت: من ايتن را می شناختم معلم دبستانش بودم.. هر روز بعد از مدرسه به كتابخانه میآمد چون خانه شان جاى امنى برايش نبود. تا لحظه ى تعطیل شدن كتابخانه می نشست و كتاب می خواند. هميشه با خودم فكر میكردم آخر سر چه بر سرش آمد.... بعد شروع كرد به گريه كردن گفت: یكبار داخل كتابى كه به او هديه داده بودم، برايش نوشتم: اتين... تو همين حالا هم كسى هستى. فقط هيچوقت اين رافراموش نكن". ما انگار هيچوقت حرفم را باور نكرد.، بعد كارت عضويت قديمى خودش را از كيفش بيرون آورد مربوط به سال ۱۹۸۵ زمانى كه تازه معلم شده بود. آن را هم روى ديوار نصب كرد: يشتش نوشت: من به خاطر بچه هايى مثل ايتن معلم شدم. او هم باعث شد من، كسى بشوم . ما، "زندگى همديگر را نجات داديم". امروز روى "ديوار آدمهايى كه كسى شدند" ۷۴۷ كارت نصب شده است... كارت آدمهايى كه سالها فكر میكردند كافى نيستند، فكر میكردند زندگی شان اهميت چندانى ندارد. أدمهايى كه در كارخانه ها كار كردند، فرزند بزرگ كردند، بی سروصدا زندگى كردند و بارها از خودشان پرسيدند: آيا واقعآ كسى شده ام؟ ،پاسخش يك كلمه است: بله" چون ايتن بروكس، روزى يك كارت عضویت روى زمين جا گذاشت؛ با قولى كه فكر میكرد هرگز به آن نرسيده است. اما رسيده بود او دقيقآ همان كسى شد كه بايد می شد.. كسي كه گذشته اش رافراموش نكرد، و مطمئن شد كودكان ديگرى هم همان پناهى را داشته باشند که روزی خودش داشت جايى كه وقتى خانه از عهده اش برنمی آيد ،او را در آغوش بگيردو شايد.. همين،واقعی ترين معناى كسى شدن باشد. @dastanakema

زندگی است دیگر! همیشه همه سازهایش کوک نیست! باید یاد گرفت با هر سازش برقصیم، حتی با ناکوک ترین کوک آن... اصلا رقص و ساز و کوکش را فراموش کن! حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد... به وقت هایی که مثل باد می آیند و می روند تند، به این سالها که به مانند برق می گذرند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

#حسین_پناهی در این سکانس، از چهره‌های ماندگارِ تاریخ ادبیات جهان می‌گوید!🍒🔥 #ماکسیم_گورکی #مادر #آنتوان_چخوف #باغ_آلبالو #سیمون_دوبووآر #ژان_پل_سارتر #هستی_و_نیستی سالروز درگذشت #حسین_پناهی (حسین پناهی دژکوه) (۶ شهریور، ۱۳۳۵ دژکوه، کهگلویه – ۱۴ مرداد ۱۳۸۳، تهران) شاعر،فیلسوف،نویسنده، کارگردان و بازیگر. وی در سن ۴۸ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در قبرستان شهر سوق (واقع در استان کهگیلویه‌ و بویر احمد) به وصیت خود ایشان به خاطر این‌که مادرش در آن‌جا دفن شده‌ بود به خاک سپرده شد؛ چنان‌که پیشتر گفته بود:‌ "به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آن‌جا نباشد." روحش شاد و یادش ماندگار  🥀 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک

... دکتر: تا حالا عاشق شدی؟ من: عاشقی که شدن نداره! دکتر: بودین؟ من: عاشقی که بودن نداره! دکتر: باباجون! منظورم اینه که تا حالا شده دل به کسی ببندی؟ خوشحال حضور کسی بشی؟ دلتنگ دوری کسی بشی؟ برات نامه بنویسه از زیبایی‌ها؟ براش چاخان کنی از زیبایی‌ها؟ من: خوب بعله... ولی اسم اون احساس که عشق نیست! دکتر: جالبه! مایلم تعریفتو از عشق بدونم! من: بپرسین راحت‌ترم! دکتر: اسم آن رابطه را چی می‌ذارین؟ من: فرادوستی! دکتر: این فرادوستی یعنی چی؟ من: تکمیل نداشته‌های خود با حضور کسی که نداشته‌هاتو همراه داره! ...دکتر: آیا این فرادوستی، می‌تونه معنایی به غیر از عشق داشته باشه؟ من: به غیر از عشق هر معنایی می‌تونه داشته باشه! #حسین_پناهی 🍒🔥 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakema‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #داستانک