میخواهم زنده بمانم
Kanalga Telegram’da o‘tish
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
606
Obunachilar
+224 soatlar
+177 kun
+5030 kun
Postlar arxiv
بهترین سالهای عمرمون به دویدن میگذره، اونهم هرچی میدویم، دستمون به افسار زندگی نمیرسه که نمیرسه.
امروز یکی از دخترهام که خیلی کم حرفه، هم سرکلاس سوال جواب داد، هم وقت خداحافظی بغلم کرد و غمهام رو پروند. :>
خطاب به دختر کوچولوی درونم: بایت رنجهایی که بخاطر نابلدی و بیکفایتی منِ بزرگسالت میکشی و به خاطرِ توان تحلیل رفتهام برای درست کردنش، ازت معذرت میخوام.
نه دوستام، انگاری اون نهایت تلاشی که داریم برای زنده موندن به کارش میبریم، اصلا کافی نیست.
شما رو نمیدونم، اما من بعضی وقتها از شدت فشار و استرس کار و زندگی و... احساس میکنم استخونام داره خورد میشه و از پس هیچی دیگه برنمیام.
اینم بخشی از بزرگسالیه فکر کنم.
کاش یه کمد دیواری بود، عین همون که بچگیهام توش قایم میشدم تا بابام بیاد پیدام کنه، از سنگینی غمِ دنیا فرار میکردم و توش قایم میشدم. کسیهم پیدام نکرد، نکرد.
میدونم خیلی این روزا کم پیدا شدم از سنگینی کارهای مدرسه و نیستم، ولی میشه یه محبتی کنید روز جمعهای از این ۵۵۶،۵۵۷ رد بشیم یه کم بریم جلو تر. این قفله یه کوچولو دیگه اذیت کننده داره میشه.
همه از غروبِ جمعه میگن، ولی به نظر من غروب پنجشنبه به مراتب سنگین تر و سهمگینتره.
همپایهی خودرای و خودشیرین داشتن خودِ کابوسه که به جز سالِ اولم، هر سال دارم با یه نمونهاش آشنا میشم.
