uk
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

Відкрити в Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
357
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
چنان وسعتی برای قلبم آرزو دارم که همواره از شادی و موفقیت دوست‌هام لذّت ببرم و هرگز بهشون حسادت نکنم.

من انقدر به جزئیات در آدم‌ها توجه می‌کنم که اگه کمی باهم تعامل کنیم، کم کم نه تنها علایقت، که ادبیاتت رو هم می‌شناسم و جوری که به دنیا نگاه می‌کنی، طوری که احساساتت رو تجربه می‌کنی، و گاهی حتی می‌تونم حست رو از پشتِ واژه‌هایی که به زبون میاری ببینم، وقتی خودت متوجه‌شون نیستی.

کسی که بخاطر مصون موندن از رنج، خودش رو پنهان می‌کنه؛ نه چالش چندانی توی زندگی تجربه می‌کنه، و نه حتی زندگی می‌کنه.

photo content
+1

نیازمند رخ دادن اتفاق‌های دور از انتظارم، نیازمند توجه‌های غیر منتظره‌ام.

آخر شب، وسط روز یا در هر خلوتگاهِ خود با خود می‌جنگید از خود شکست می‌خورد باز به خود برمی‌گشت و خودش، با خودش، در همان خلوت می‌گریست _kalamee

ما معمولاً تصور می‌کنیم چیزی که جلوی رشد آدم رو می‌گیره، خودِ ترسه. اما شاید همیشه این‌طور نباشه. شاید گاهی چیزی که بیشتر از ترس، آدم رو محدود می‌کنه، تصویریه که سال‌ها از خودش ساخته. همون جمله‌هایی که کم‌کم تبدیل به هویت می‌شن؛ «من از پسِ این برنمیام.»، «من آدمِ این موقعیت‌ها نیستم.» یا «اگر دیده بشم، حتماً اشتباهی ازم سر می‌زنه.» عجیب اینجاست که این تصویر، با یک تجربه از بین نمی‌ره. حتی ممکنه بعد از اینکه کاری رو انجام دادی، ذهنت هنوز همون روایتِ قدیمی رو تکرار کنه؛ انگار نمی‌خواد قبول کنه که چیزی تغییر کرده. اما شاید ارزشِ بعضی تجربه‌ها دقیقاً همین باشه. نه اینکه ترس رو از آدم بگیرن، بلکه یک ترکِ کوچیک روی تصویری بندازن که سال‌ها از خودش باور داشته. شاید رشد، از همین ترک‌های کوچیک شروع می‌شه.

photo content

photo content

photo content

اما عزیزم، آن زمان که روح مرا را گردباد حوادث از هم گسست، و باقیمانده‌‌ام را همچون برگِ سرما‌زده‌ای از شاخه جدا کرد و با خود به ناکجا برد، آیا مرا به خاطر خواهی آورد؟
[دست‌نویس‌های من، شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵]

بعضی‌ها هم نسخه‌ی به‌گِل‌نشسته‌ات رو دوست دارن. تا یکم رشد می‌کنی سریع از زندگی‌ت لفت می‌دن.

نمی‌گم بی‌فایده و بی‌ارزش بودن، ولی گاهی فکر می‌کنم کاش در کنار اون‌همه فرمول و تعریف و... که فقط حفظ می‌کردیم و بعد از امتحان همه از یادمون رفته، توی مدرسه بهمون مسئولیت پذیری رو یادمی‌دادن. یا مهارت گفتگو کردن، تفکر، حل مسئله، مدارا با ابهام و... که توی بزرگسالی، با این همه بی ثباتیِ محیط و مسئولیت زیادِ روی دوشمون، وقتی مثلا اضطراب میاد زنجیر می‌ندازه دور دست و پامون، حداقل بدونیم با خودمون می‌خوایم چیکار کنیم.

Repost from خطِ فاج
هیچ‌کس نمی‌بینه چندبار توی دلت خداحافظی کردی، چندبار مجبور شدی خودت رو از نو سرهم کنی و چندبار از جایی شروع کردی که حتی امید هم همون‌جا، جا گذاشته بودتت؛ و هربار، بیشتر فهمیدی همین یه سر، چه هزار سودایی با خودش می‌کِشه.

به قول امیرجعفری: من خودم اندازه‌ی یه فول آلبوم داریوش غمگینم.

یه سری خستگی‌ها هم هست که روزها و شاید ماه‌ها زمان می‌برن تا از تن و جونمون به‌در بشن.

فراموش نکن؛ کوچیک‌کردن رنج من، رنج تورو بزرگ نمی‌کنه.

خانه؛ _مکانی که حس یک آغوشِ محکم را می‌دهد، در آن زمان برای لحظه ای متوقف می‌شود، هیاهوی دنیای بیرون به آن راه پیدا نمی‌کند و می‌توان بعد از یک روز پرتنش، نفسی راحت کشید. از لحظه‌ی ورود به آنجا، سرشار از گرما، امنیت و عشقی غیر قابل وصف خواهی بود. به بیانی ساده تر از زبان دهخدا: "جایی که آدمی در آن سکنی می‌کند."
#واژه

photo content