میخواهم زنده بمانم
Kanalga Telegram’da o‘tish
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
356
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
بعد از گوش دادن بهش یاد این پستم افتادم.
خیلی خوب بود، درست مثلِ اینکه کسی تو و زخمت رو ببینه. شما هم گوش بدید حتما🦋
هیچوقت از اینکه رنجم را به او بگویم نترسیدم. فکر میکنم دوست داشته شدن همین باشد.
رنج رو هرکاریش بکنیم باز هم رنجه؛ و تجربه کردنش با درد، گاهی درد عمیق، همراهه. و این درد با ترگل ورگل کردن و استعارههای مختلف ساختن، هرگز ازش کاسته نمیشه. به جای پاپیون زدن رو موهای رنج و گشتن به دنبال نور لا به لای درزهاش، باید بچشیمش و آروم آروم بپذیریمش و یادبگیریم باهاش زندگی کنیم.
Repost from ⋆ لـالـایـیِآبـی࣪𓏲ּ
«اما بههرحال همیشه تنها هستی. تنهایی تو را میخورد و خورد میکند. من قیافهام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آیندهام خفهام میکند؛ ولی بگذریم، بگذریم، بگذریم...»
فروغ فرخزاد
آدم کافیه مدتی رو توی خوابگاه زندگی کنه تا به عمق این فاجعه پی ببره که بعضیها فقط بچهشونو بزرگ میکنن بدونِ اینکه تربیتش کنن.
و برای خودم قدرتِ پذیرش، صبوری و گذشت آرزو میکنم در برابر آنچه که توانِ تغییرش از من خارجه.
آمیگدال عزیزم، کی دیگه میخوای به خودت بیای و تجربههای پیشین رو ذخیره کنی که در موقعیت های جدید مشابه بهم یادآوری کنی؟!
بعضی از خوراکیها علاوه بر مزهء خودشون، مزههای دیگهای هم دارن؛ مثل مزهء رنج، مزهء خستگی، مزهء شادی،مزهء موفقیت، مزهء تنهایی و... که فقط خودت میتونی اونها رو بچشی و حس کنی.
مثلا خودِ من، کروسان و رانی آناناس با تیکههای یخ برام مزهء خستگی و استیصال داره؛ مزهء در رنج بودن و از پا نیفتادن، مزهء به مو بند شدن و ادامه دادن و شاید بشه گفت: مزهء یه رنجِ تلخِ عزیز که یادم میندازه تو عمق تاریکی زنده موندم.
ولی من یه مولوی درون دارم که هر روز صبح که بیدار میشم میپرسه: از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟!
امروز یه اتفاقی افتاد برام و به لطف یه خانم گیلکی ماه و همسرشون بهم ثابت شد هنوز هم مهربونی هست بین آدمها. نرگس خانم هیچوقت این پست منو نمیبینه، یادم نمیاد چطوری ازشون تشکر کردم انقدر حالم بد بود و کاش میتونستم جبران کنم براشون، ولی امیدوارم خیری که به من رسوندن ده برابر تو زندگی خودشون و بچههاشون جاری باشه.🌻
Repost from 𝐼𝑡𝑠 𝑎𝑏𝑜𝑢𝑡 𝑚𝑒; 𝑀𝑖𝑠𝑠 𝑆ℎ𝑖𝑟𝑐𝑜𝑐𝑜𝑎.
مافیای پتوی گلبافت. با خانوادههای ایرانی برای مراسمات پاتختی قراردادهای کلان میبندد. عروس و دامادها از او متنفرند و به نوعی دشمنان خونی او به حساب میآیند تا جایی که اخیراً یک عروس و داماد برای سر او جایزه تعیین کردهاند. اما بلعکس بستگان عروس و داماد از طرفداران پر و پا قرص این مافیا هستند طوری که برای سلامتی او، چهلتا پتو از پتو گلبافتهای خودش را برای جهیزیهی چهلتا عروس، نذر امامزاده داوود کردهاند.
دستش را روی شانهام گذاشت و گفت:{نه،فرزندم. من طرف تو هستم. اما تو نمیبینی چون دلت کور است. برایت دعا میکنم.}
آنوقت، نمیدانم چرا، چیزی در درونم ترکید. از بیخ گلو با همهی قدرتم فریاد زدم، فحشش دادم، و گفتم لازم نکرده برایم دعا کند.
پساو اینقدر از همه چیز مطمئن بود؟حتی نمیتوانست بداند که زنده است، چون مثل مردهها زندگی میکرد. شاید به نظر دستِ من خالی میآمد، اما من از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه چیز، خیلی مطمئنتر از او، مطمئن از زندگیام و مطمئن از مرگم که به زودی سراغم میآمد. بله، این همهی چیزی بود که داشتم. اما دست کم درست همانقدر که این زندگی مرا در چنگش داشت من هم این زندگی را در چنگ داشتم. حق داشتم، هنوز هم حق دارم، همیشه حق داشتم. فلان جور زندگی کرده بودم و میتوانستم بهمان جور زندگی کنم. فلان کار را کرده بودم و بهمان کار را نکرده بودم. فلان کار را نکرده بودم و بهمان کار را کرده بودم خوب که چی؟
بیگانه؛ آلبرکامو
اون کاری هست که میگی از فردا شروع میکنم؟ اون رفتاری که میگی از آدم بعدی شروع میکنم؟ همونو الان انجام بده؛ از آخر هفته، از وسط روز، با آدمهایی که میشناسی و میشناسنت شروع کن.
اون تغییری که نیاز داری درونِ خودته، نه صرفا محیط و زمان.
