ru
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

Открыть в Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
543
Подписчики
+124 часа
+87 дней
+10430 дней
Архив постов
Kourosh Yaghmaei – Leila.mp310.61 MB

آنچه بیش‌ از هر چیز او را رنج می‌داد این بود که در زندگی همه چیز را خیلی جدی می‌گرفت.

طنز ماجرا اینجاست که یه خانمی گوشی‌اش رو داد براش سامانه رو چک کنم، و درخواستش تایید نهایی شده بود. چیزی که خوابشم نمی‌بینم بعد این همه دوندگی برای خودم ببینمش:]

و به قول رهی معیری: تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام.

Gerye-Kon-Gisoo-Shakeri.mp36.69 MB

ناامیدانه پله‌ها رو رفتم بالا پی جوابی که از قبل می‌دونستمش اما امیدداشتم به انکارش. به چهره‌ی آدم‌های دیگه‌ای که ناامیدانه مثل من توی اون راه‌رو نشسته بودن نگاه کردم و با خودم گفتم: بین این همه آدم که خدا می‌دونه چقدر وضعیت یه عده‌اشون از من بدتره، شانسِ من فقط یه جوکِ بی‌مزه است. "تا آخر هفته منتظر بمونید" جمله‌ای که نمی‌دونم چندامین دفعه است به پاهای خسته‌ام می‌‌گم. رفتم معاونت شاید امیدم جون بگیره. نمی‌دونم بندازم گردن تقدیر یا ترس‌هام که اون ۲ دقیقه‌ای که می‌تونستم ببینمشون از جلوی چشم‌هام رد شد و از دست دادمش. ناچار برگشتم و دوباره اون حس، حس آسودگی‌ای که قبلِ هر نشدن می‌آد سراغم که هم خیالمو راحت می‌کنه و هم می‌ترسوندم از اینکه یه لبخند کوتاه بزنم و همون بشه آینه‌ی دق. انگار خیالم راحت می‌شه از اینکه نتونستم کاری انجام بدم. آخه من به نشدن عادت دارم. وقتی کاری نمی‌شه خیالم راحت می‌شه، و اگه دری جایی به تخته‌ای بخوره و بشه وحشت میاد سراغم... از همون راه‌رو، لا به لای همون آدم‌ها رد شدم و چیزی که قلبمو سنگین می‌‌کرد نه درست نشدن کارم بود و نه حتی اینکه خیالم از اثبات ناتوانی‌ام راحت شده، بلکه نگاهِ خسته‌ی خودم بود وقتی میونِ همه‌ی آدم‌های حاضر اونجا، تنها کسی که نمی‌تونستم رنجش رو ببینم، بفهمم، یا حتی دلم به حالش بسوزه، خودم بود. خودم که بدون هیچ عذاب وجدانی، نه تنها رنجش رو، که وجودش رو هم می‌تونستم انکار کنم. و راستی ظلمی بیشتر از این هست که آدم در حق خودش بکنه؟ رفتم مدرسه و آرزو می‌کردم کاش حداقل بشه شاگردامو ببینم. کاش به این یکی دیر نرسیده باشم. دلم در آغوش گرفته شدن می‌خواست، یه آغوش گرم که شاید این بی‌پناهی، این تاریکیِ کش اومده لحظه‌ای سبک بشه. ولی باز هم دیر رسیدم. مثل همیشه ‌که دیر رسیدم. و فکر کردم همیشه برعکس بوده زندگیم. وقتی باید باشم، نیستم. وقتی باید راه برم، می‌دوم. وقتی باید بدوم، می‌ایستم... مدیرمون گفت: خیالت راحت‌. و حتی اطمینانش وقتِ گفتن این جمله رو تایید ترسی دیدم که همچنان در انکارش هستم. اما لا به لای "چیشدی؟ چی‌کار کردی؟ نمی‌دونم خوبی؟ نمی دونم. نگران نباش، درست می‌شه... نمی‌دونم" این منفور ترین دیالوگِ این روزهام، مانلی بی‌هوا از مسیر رفتنش برگشت پیشم و گفت: اون روز که با آیسل حرف می‌زدیم، می‌گفت: بهترین و مهربون ترین معلمی که داشتیم شما بودین. بغض کردم و محکم بغلش گرفتم. اما حتی حس مانلی رو با این فکر که: مامانش گفته بیاد بهم بگه که شاید کمی دلم آروم بگیره، انکار کردم. همکارم گفت: "حس می‌کنم خوب نیستی" چقدر این روزها زیاد می‌شنوم این جمله رو، و همچنان با شنیدنش بغض می‌کنم. عوضش شبیهِ خودم شدم نه نقابِ ضمختِ دختر خوبی که دردش رو انکار می‌کرد که کسی رو ناراحت نکنه. چهره‌ام، حرف‌هام، راه رفتنم، نفس کشیدنم، همه بویِ مرگ می‌ده، درست مثلِ خودم. خیابون‌ها، آدم‌ها، مغازه‌ها، همه جای شهر بهم حس غربت می‌ده. پر از ترسم، پر از انکار، استیصال، افسوس، حسرت، ستوه و... "انقدری ببلعش این زندگی رو تا تموم قلبت سیراب بشه، می‌تونی همه‌ی اون رو داشته باشی، اگه بخوای..." بلاتکلیفی‌هام تموم می‌شه دیگه، خوبه! فقط کاش تو وجود امیدِ مرده‌ام دوباره نمی‌دمیدی. شاید هم تو اونقدری جون نداده بوددی، این خودم بودم که بزرگ می‌دیدمش. چقدراز الان برای فردا و فرداهای بعدش خسته‌ام... [دست‌نویس‌های من، سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۵]

یکی از کارهای جالبی که مغزم در حالت بقا انجام می‌ده اینه که هرروز متناسب با میزان فروپاشی‌ای که تجربه می‌‌کنم، خودش یه آهنگ برام انتخاب می‌کنه که جز اون هیچ آهنگ دیگه‌ای نمی‌تونم گوش بدم. جالبه نه؟

Repost from N/a
به دنبال چیزی در زندگی‌اش بود که مثل ریحان، جعفری، ترب و پیازچه‌ی تازه باشند درکنار غذایش. می‌گفت حتما می‌شود چیزهایی را پیدا کرد.
علی ارشاد عسگری

در می‌گذریم آقای بمرانی! در می‌گذریم احتمالا که نه، قطعا قهرمانی درکار نیست.

ولی تو اشتباه می‌کنی اگه فکر می‌کنی که بیشتر لذّت‌های زندگی توی رابطه با آدم‌ها به‌ دست میاد. خدا این‌همه چیز اطراف ما قرار داده، همه چیز؛ هر چیزی که ما لازم داشته باشیم. فقط کافیه آدم‌ها نگاهشون رو به چیزهایی که دارن تغییر بدن‌.
📽into the wild

ما احتمالاً بیشتر از تنهایی، از بی‌اهمیت شدن می‌ترسیم. می‌خوایم کسی باشه که به ما فکر کنه، کسی که نبودمون رو احساس کنه، کسی که رفتن‌مون براش معنا داشته باشه. شاید به همین دلیله که بعضی آدم‌ها ترجیح می‌دن حتی تو یک رابطه‌ی ناسالم بمونن؛ فقط واسه اینکه احساس کنن برای کسی مهم‌ان.

های اتفاقِ قشنگی که قراره از ناکجایی که در خیالم هم نمی‌گنجه بیای! رخ بده! حالا که بهت نیاز دارم، که دارم توی تاریکی غرق می‌شم رخ بده!

چی‌میشه مثلا تا شب اینجا ۵۵۵ بشه خوش‌حال بشم؟! آرزو که بر جوانان عیب نیست :>

مشکلم اینجا بود که تمامِ داشته‌هام رو فدای یه احتمال در آینده کردم که اطمینانی به شدنش نداشتم. و دست آخر من موندم، زمانِ گذشته، دست‌های خالی و این تجربه که چیزی که باید حواسم بهش باشه زمانِ حال و داشته‌هامه و واسه هر احتمال به قدری که ارزش داره سرمایه گذاری کنم نه بیشتر.

زندگی وقتی به حالِ خود رها شود چه شکننده است.
کوری، ژوزه ساراماگو، مهدی غبرائی

به صرفِ طلوع
به صرفِ طلوع

به صرفِ طلوع