Anliliy اساطیر ایران و
Kanalga Telegram’da o‘tish
زادهی خـاک و خورشــید 🌞 یکم دربارهی مـن : https://t.me/Anliliiy/37 @Anliliybot .. ̥✿
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
825
Obunachilar
+7224 soatlar
+2267 kunlar
+32830 kunlar
Postlar arxiv
میدونستین واژهٔ «بوسه» احتمالاً اونقدرها هم ارتباط مستقیمی با عشق و محبت نداره؟
بوسه دستکم از دورهٔ پارسی میانه در زبان ما وجود داشته و واژهای اصیل ایرانیه. اما ریشهٔ کهنترش هنوز بهطور قطعی شناخته نشده. یکی از فرضیههای مهم اینه که «بوسیدن» در ابتدا با مفهوم نزدیک شدن برای استشمام پیوند داشته و حتی بعضی زبانشناسها میان «بوس» و «بو» هم ارتباطی احتمالی میبینن؛
جالبه که در بسیاری از فرهنگهای کهن، پیش از رواج بوسه به شکل امروزی، نزدیک کردن چهره و استشمام بوی محبوب، خودش نوعی ابراز صمیمیت بوده. نزدیک شدن بینی ها حین بوسه هم دلیل دیگه ای بر ادعای هم ریشه بودن بوسه و بوییدنه
میپذیریم که «ستان» پسوند مکان یا جایگاهه؛ مثل گلستان، بیمارستان، قبرستان و...پس داستان تابستان و زمستان چیه؟ تابستان = تاب + ستان جز دوم که مشخصه. اما «تاب» از همون ریشهای میاد که امروز تو واژههایی مثل تابیدن، تابش، آفتاب، مهتاب و تابناک میبینیم، به مفهوم درخشیدن و گرما. در نتیجه، تابستان یعنی فصل تابش. اما زمستان = زم + ستان. این «زم» بازماندهٔ واژهٔ ایرانیِ کهنیه که در اوستایی به صورت zima به معنی سرما و زمستان وجود داشته. خودِ این واژه بعدها در شاخههای مختلف خانوادهٔ هندواروپایی مسیرهای متفاوتی رو طی کرده.
در سانسکریت، همین ریشه به صورت hima به معنی برف دیده میشه؛ برای همین هیمالیا (Himālaya) یعنی خانهٔ برفاز طرف دیگه، در بعضی زبانهای خواهرِ پارسی مثل روسی، لهستانی، چکی و چند زبان اسلاوی دیگه، هنوز واژهٔ zima دقیقاً با معنی زمستان به کار برده میشه. اما در پارسی این ریشه تقریبا از بین رفته و به شکل یه فسیل زبانی در «زمستان» باقی مونده :)
پیشدادیاننخستین زوج کیومرث در ایرانویج زندگی میکرد و از خلقت جهان در بهت و شگفتی بود که اهریمن نتونست شکوهِ کیومرث و آرامشِ ایرانویج رو تحمل کنه. پس با لشکری از دیوهایِ بیماری و مرگ به جهانِ نورانیِ کیومرث حمله کرد. اینجا دقیقاً همون نقطهایه که کیومرث از «موجودِ جاویدان» تبدیل میشه به «انسانِ میرا». اهریمن به کیومرث میگه : تو را از کجا آغاز به خوردن کنم؟ و کیومرث پاسخ میده : از پایم تا زمانی به درازا بکشد و از تماشای جهان خوشی ببرم. اما اهریمن خلاف خواسته اون، از سر شروع به خوردنش میکنه و با رسیدن به انتها نطفه ای از کیومرث خارج میشه و در زمین فرو میره، این نطفه ۴۰ سال در زمین به سر میبره و توسط خورشید پالایش میشه تا این که در سال چهلم، گیاهی ریواس شکل(یا مهرگیاه) از زمین روییده میشه به گونه ای که انگار دو تن در هم پیچیده و به هم پیوند خوردند و مشخص نیست که کدوم نر و کدوم ماده هست. این دو تن مشی و مشیانه، اولین مرد و زن در اساطیر ایرانی هستند که نسل بشر ازشون آغاز میشه و در روایت های تطبیقی معادل آدم و حوا در فرهنگ های سامی در نظر گرفته میشن. مشی و مشیانه کم کم از پیکر گیاه جدا شده و به پیکر آدمیزاد درمیان. در این برهه، در اوج نور، شادی و الوهیت زندگی میکردن و از همه چیز بی نیاز بودن تا اینکه اهریمن دوباره سر میرسه، و این بار بهشون میگه : اهورمزدا شمارو آفرید، اما لذت، هیجان، طعم، و قدرت واقعی رو من به جهان بخشیدم. مشی و مشیانه فریب میخورن، اقرار میکنن که قدرت و ثروت واقعی در دست اهریمنه، و به سمت اون میرن. با این کار فره و نور ایزدی از اونا گرفته میشه و به موجوداتی فانی تبدیل میشن. موجوداتی که حالا رنج، بیماری و درد رو تجربه میکنن. مشی و مشیانه یه زنجیره سقوط سلسله وار رو طی میکنن، به آب و غذا بی احترامی میکنن و درگیر قحطی و گرسنگی میشن. باهم دیگه ستیز و دشمنی میکنن و دانش اغازین(شهود قلبی) که از کیومرث بهشون رسیده بود رو فراموشش میکنن. تو همین اوضاع بعد پنجاه سال میل جنسی در اونها بیدار میشه، آمیزش میکنن و بعد از نه ماه صاحب یک جفت فرزند نر و ماده میشن.
اما...اونارو میخورن :)این فرزند خواری حاصل گرسنگی زیاد و وسوسه های اهریمن بود. اهورامزدا با این که از دست این دو موجود خسته شده بود، نمیخواست نسل بشر منقرض بشه، پس اونارو میبخشه، میل فرزندخواری رو ازشون میگیره و مهر پدر و مادری رو در دلشون قرار میده. مشی و مشیانه دوباره صاحب فرزند میشن. خداوند هفت جفت فرزند نر و ماده بهشون میده که جفت هفتم سیامک و نشاگ هستند که به نیا و جد نژاد ایرانی شناخته میشن؛ به همین ترتیب باقی جفت ها هم نیای اقوام دیگه ای مثل چینی، هندی، رومی و...هستند. نکته مهم اینجاست که اینها در اصل «دوقلو به معنای امروزی» نیستن؛ بلکه در اسطوره، هر زایش به شکل یک جفت نر و ماده تصور میشه. و در ادامه همین نسلهاست که به ترتیب به شخصیتهایی مثل جفت «فرواگ و فرواگین» و بعدتر «هوشنگ و گزک» میرسیم.
این سیر داستانی بر اساس متون پهلوی و بندهشنه،اما در شاهنامه فردوسی بعضی از این شخصیتهای فرعی حذف شدن یا سادهتر شدن؛ مثلاً هوشنگ به عنوان پسر سیامک و سیامک به عنوان پسر کیومرث معرفی شده.که از نظر نسبی اشتباه نیست، اما روایت پهلوی جزئیات کاملتری از این زنجیره ارائه میده.
حس میکنم یه ارتباطی هست که بعد رفتنت، سرپرست ۹تا حیوون خونگی شدم. شاید از بهشت فرستادیشون اینجا تا تنهاییمو پر کنن
حالا روزمون فرخنده ولی نمیدونم این از کجا دراومد:)
۶ تیر در ایران باستان جشن نیلوپر یا نیلوفر بود که همزمان با باز شدن گل های نیلوفر در اول تابستان برگزار میشد و مرتبط با ستایش آب و ایزدبانو آناهیتا بوده؛ هرچند دور از ذهن نیست که بخوایم ایزدبانو آناهیتا رو با «زنانگی و پاکی» مرتبط بدونیم ولی این که بگیم ۶ تیر روز دختره، یه برداشت مدرنه و ریشه تاریخی نداره 🤍
دُش یه پیشوند چندین هزارساله است که از ایران باستان یادگاری مونده
دُش به معنای بد، ناپسند و ناسالمهو ترکیب هایی مثل «دشنام: سخن بد»، «دشوار: بد+وار، سخت» ازش پدید اومدن. میدونیم که من به معنای منش در زبانمون دیده میشه. پس دشمن میشه منش بد، اندیشه بد امروزه، دشمن یعنی کسی که در برابر ماست و میخواد بهمون آسیب بزنه؛ و نیاکانمون چنین فردی رو بدمنش و بداندیش میدونستن.
پیشدادیانایرانویج در جغرافیای اساطیری اوستایی ایرانیان جهان رو به هفت بوم، یا قاره تقسیم میکردن، بین این هفت بوم یکیشون بوم خونیرس بود که در مرکز زمین قرار داشت و شش بوم یا قاره دیگه ی اون رو احاطه میکردند در آغاز جهان از میان همین هفت بوم فقط بوم خونیرس محل زندگی انسانها بود و باقی بوم ها مکان زندگی جادوگران و پریان و دیوان و....بودند. بعدها انسانها از خونیرس به بوم های دیگه نقل مکان کردند و نژاد های مختلفی به وجود اومد ایران ویج هم در خونیرس، و درواقع نخستین و مقدس ترین بخش از خونیرس بود که به باور اوستایی اگر خونیرس رو بدن انسان تصور میکردیم، ایران ویج قلب تپنده ی این بدن به شمار میرفت. ایران ویج یا اَیرَنَ ویجه به معنای سرزمین ایرانیانه. ویج یا بیج به معنای سرزمین و گستره است و در اساطیر روایت شده که با افرینش های نخستینِ جهان از جمله کیومرث، گاو یکتا آفریده، انواع گیاهان و دیگر آفریدگان آغازین پیوند خورده. در فرگرد یکم وندیداد بند ۲,۳ میخونیم :
من هر سرزمینی را چنان آفریدم که به چشم مردمانش خوش آید، هر چند بس رامش بخش نباشد. اگر من هر سرزمینی را چنان نیافریده بودم، همهٔ مردمان به اَیرییانَه وَئِجو(ایرانویج) روی میآوردند. نخستین سرزمین و کشور نیکی که من، اهوره مزدا، آفریدم ایرییانه وَئِجو بود بر کرانهٔ دایتیا (رودی اسطورهای). پس آنگاه انگرهمَینیوی(اهریمن) همه تن مرگ بیامد و به پتیارگی، اژدها را در رود دایتیا بیافرید و زمستان دیو آفریده را بر جهان هستی چیرگی بخشید. در آن جا ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و در آن دو ماه نیز، هوا برای آب و خاک و درختان سرد است. زمستان همراه با بدترین بلاها در آن جا فرود میآید.از نگاه اوستایی، ایرانویج بهترین سرزمین نیست چون راحتترین جا برای زندگیه؛ بهترینه چون نخستین و مقدسترین بخش آفرینشه. و به همین دلیل، اهریمن هم اولین ضربهاش رو به همونجا میزنه. زمستانِ سخت ایرانویج در واقع نشان از آغاز نبرد میان نظم اهورایی و آشوب اهریمنیه؛ نبردی که بعداً به کل جهان گسترش پیدا میکنه جالب اینجاست که با وجود این زمستان سخت اهریمنی، در اساطیر گفته میشه لذت و نشاط در ایرانویج به حدیه که اگر اهورامزدا سرزمین های دیگه رو نمیآفرید تمام مردم به ایرانویج روی میاوردن. و اگه میپرسید چرا؟ باید بگم که اسطوره جوابی براش نداره، اما شاید فرهنگ ایرانی و تابآوریش در سخت ترین شرایط بتونه سرنخ این معما باشه. ایرانویج دقیقا کجای جغرافیاست؟ جواب قطعی نداریم. اما پژوهشگران زیادی تلاش کردند مکان تقریبی ایرانویج افسانه ای رو حدس بزنن. در متون مربوط به دوره ساسانیان ایرانویج جایی در شمال غرب ایران و اطراف آذربایجان توصیف شده. با افزایش دانسته های مورخین از زبان اوستایی نظرشون بر این شد که ایرانویج در خوارزم باستان بوده پس با وجود این اختلاف بزرگ در شرق و غرب نمیشه به نتیجه قطعی رسید اما اگه خواستید بیشتر مطالعه کنید :
مایکل ویتزل : سرزمین ایرانیان مایکل ویتزل : کتابخانه ایرانیان مریم سینایی : آریاییشاید جالبترین ویژگی ایرانویج اینه که هرچی بیشتر روی نقشه بگردیم، کمتر پیداش میکنیم. چون ایرانویج بیش از اینکه یه مکان باشه، یادگار خاطرهای اساطیری از سرزمین آغازین ماست؛ جایی که در ذهن ایرانیان، جهان آغاز میشه.
پیشدادیاندر اساطیر ایرانی، کیومرث نخستین بشره. البته نه به معنای آدم و حوا، بلکه حتی پیشتر از اون. کیومرث رو میشه انسان صفر در نظر گرفت یا بهتره بگیم اولین نسخه از آفرینش انسان در جهانبینی ایرانی.
نام کیومرث در منابعی مثل اوستا، بندهشن، دینکرد و زادسپرم اومده، اما خیلی کوتاه و پراکنده. فردوسی در شاهنامه روایت داستانی تری داره، خودش هم اشاره میکنه که برای روایت شاهیِ کیومرث از خداینامههای ساسانی بهره گرفته،که امروز از بین رفتن. بندهشن هم از کتاب چهرداد اسم میبره که شرح مفصلتری از داستان کیومرث داشته و اون هم سوخته و به ما نرسیده:)اما برگردیم به خودِ کیومرث. اسمش در اصل «گَیومَرِتَن» (Gayo Maretan) بوده. قبلا گفتیم که Maretan با مفهوم مرگ و میرایی ارتباط داره. بخش گَیو یا گیا هم با مفهوم زندگی و جان پیوند داره که هنوز ردش در واژههایی مثل گیان پیداست. پس گَیومرتن رو میشه چیزی شبیه زندگیِ میرا یا جانِ فانی ترجمه کرد. کیومرث در متون دینی و آیینی داستانهای گوناگونی داره، اما برای این یادداشت فعلاً سراغ روایت شاهنامه از معرفیش میریم و به همین بسنده میکنیم:
نخستینکسی کآمد اندر جهان / به گفتارِ دیوانِ پیشیندوان کیومرث آمد برِ تختِگاه / نخستینبهتاجوکمر، پادشاه چو آمد بهبرجِ حمل، آفتاب / جهان گشت با فرّ و آیین و آب بتابید از آنسان ز برجِ بره / که گیتی جوان گشت از آن یکگره کیومرث شد بر جهان کدخدای / نخستین به کوه اندرون ساخت جای سرِ بخت و تختش برآمد به کوه / پلنگینه پوشید خود با گروه ازو اندر آمد همی پرورش / که پوشیدنی نو بد و نو خورش به گیتی نبود اینچنین نام و ننگ / نه آغازِ این دفتر و این فرهنگکیومرث فقط نخستین انسان نیست؛ تو بسیاری از روایتها، نخستین شاه جهان هم به شمار میاد. به همین خاطر از همون ابتدای اسطورههای ایران، مفهوم انسان و فرمانروایی کنار هم قرار میگیرن. انگار نخستین کسی که انسان نامیده میشه، همزمان مسئول نظم بخشیدن به جهانه. تولد کیومرث با نوزایی جهان گره خورده. فردوسی آغاز پادشاهی کیومرث رو همزمان با رسیدن خورشید به برج حمل/بره/فروردین توصیف میکنه که طبیعت دوباره زنده میشه و سال نو آغاز میشه. بعد از اون میگه که کیومرث در کوهها جای میگیره و «پلنگینه» میپوشه؛ پلنگینه یعنی پوششی از پوست پلنگ، درست مثل تصورمون از انسان های غارنشین. شاهنامه این دوره رو زمانی میدونه که انسان از عریان بودن فاصله میگیره و اولین شکلهای پوشش، خوراک و پرورش پدیدار میشن. در برخی روایتهای اساطیری، کیومرث در ایرانویج زندگی میکنه؛ سرزمینی آرمانی که در جهانبینی ایرانی جایگاه ویژهای داره و خودش داستان مفصل و جداگانهای میطلبه. اما تا همینجا بگم که تو این دوره، کیومرث هنوز فناناپذیره، و بعد اتفاقاتی پیش میاد که باعث میشه فانی و میرا بشه، بعد از اون ۳۰ سال زندگی میکنه و میمیره. و بعد از اون؟
