گل سوری
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
269
چون درختی در صمیمِ سرد و بیابرِ زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود،
هرچه از فرّ بلوغِ گرمِِ تابستان و میراثِ بهارم بود،
هرچه یاد و یادگارم بود،
ریختهست.
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانیِ انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمههای هیچ پیرایش،
با امیدِ روزهای سبز آینده؛
خواهدم این سوی و آن سو خست؟
چون درختی اندر اقصایِ زمستانم.
ریخته دیریست
هرچه بودم یاد و بودم برگ...
مهدی اخوانثالث
269
هر یک از ما نظامی پیچیده داریم که بیشتر تجربه هایمان را دور میریزد و فقط چند نمونهٔ دستچین شده نگه می دارد و با قطعاتی از فیلم هایی که دیدهایم و رمان هایی که خواندهایم و حرف هایی که شنیدهایم و رویاهایی که خود در سر پروراندهایم ترکیبشان می کند و از دلِ تمام این خرت و پرت ها داستانِ به ظاهر منسجمی به هم می بافد در این باره که من کیام و از کجا آمدهام و به کجا میروم.
انسان خداگونه یووال نوح هراری
269
+1
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گوئی که آین همه " آبی "
در دل آسمان نمی گنجد
فروغ فرخزاد
269
ما در طی اقامت بسیار کوتاهمان در نقطهٔ بسیار کوچکی از یک سیاره حرص و جوشی میخوریم و جولانی میدهیم و بعد دیگر خبری از ما نمیشود.
انسان خداگونه یووال نوح هراری
269
این تهی بودن است: وقتی کسی به من نیاز نداشته باشد، وقتی چیزی ندارم به کسی بدهم، وقتی چی زنده باشم، چی بمیرم، فرقی به حالشان نکند. و خون روی دست هایم اما هیچی در جیب هایم. چه جنونی! لعنت به داستایفسکی!
کتاب لعنت به داستایفسکی رمانِ نوشته عتیق رحیمی، روایت شخصی به اسم رسول است که همچون راسکلینکوف شخصیت رمان جنایات و مکافات داستایفسکی، پیر زنی را به قتل میرساند. روایت این داستان در کابل جنگ زده در ده ۷۰ هجری شمسی می باشد.
رسول بعد از ارتکاب جرم در کوچه های جنگ زده کابل جایی که مرز میان گناه و بی گناهی، عدالت و بی عدالتی، آن قدر کم رنگ شده که دیگر هیچ چیز قطعیت ندارد، به دنبال معنای جنایت که مرتکب شده است میگردد.
درست همان گونه که جنایات و مکافات به دلم نشسته بود این کتاب را نیز دوست داشتم.
269
نور آرامِ صبح از لای پرده میلغزد. صدای ساعت، انگار که قطرهای آب روی سنگ بیفتد، پشتِ سر هم، پشتِ سر هم. چرا زمان اینقدر تند میگذرد؟ چرا دیشب طولانیتر بود؟ ذهنم پر است از صداها، از تصویرهایی که نمیگذارند بنویسم، اما اگر ننویسم، چه؟ کلمهها گم میشوند مثل پرندهای که از پنجره بیرون میپرد…
