گل سوری
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
269
بعضی وقتها لحظاتی پیش میآید که خوشحال میشوم تنها بمانم، تنها بمانم و در غم خودم فرو بروم، در افسردگیام، بی آنکه احساسم را با کسی قسمت کنم، و چنین لحظاتی حالا هر چه بیشتر به سراغم می آیند. در خاطراتم چیزی هست که برایم توضیح ناپذیر است، چیزی که به طور غریزی به خودش جذب و جلب میکند و چنان نیرومند است که ساعتها متمادی همه چیز را فراموش می کنم، به چیز های دور و برم بی اعتنا می شوم، و از زمان حاضر غافل می شوم.
بیچارگان داستایفسکی
269
خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دست کم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است.
بیچارگان داستایفسکی
269
این روزها اکسپلور اینستاگرامم پر شده از ویدیوهای فراغت از دانشگاه؛ دخترانی که با لبخند، و با لباسهای زیبا، لحظهی پایان یکی از مهمترین فصلهای زندگیشان را تجلیل میکنند.
ویدیوهای خیلی قشنگاند…
ولی هر بار که میبینمشان چشمهایم پر از اشک میشود.
برای یک آرزوی ساده…
آرزویی که اگر زندگی مطابق میل پیش میرفت،
شاید حالا من هم درگیر فکر کردن برای جشن فراغتم بودم.
همیشه آرزو داشتم آن کلاه را به هوا بیندازم…
و انگار این آرزو، تا همیشه با من خواهد ماند.
