گل سوری
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
259
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
259
البته مه میخواستم سال نو را با کتاب شهر موسیقیدان های سپید آغاز کنم. چون احساس میکنم خیلی وایب بهاری دارد. ولی بانو مقدس کتاب را برایم نداد و خودش شروع به خواندن کرد.😭 البته که این کتاب هم عالی هست و دوستش دارم، ولی باز هم.
هشتگ مقدس آدم بدی هست 😁
259
جنبهٔ افسانهای دارد ولی
این حقیقت بر سر ما رفته است
باغ و راغی داشتیم از زندگی
حال از یکسر به یغما رفته است
قهار عاصی
259
Repost from ما هیچ، ما نگاه :]
در سال جدید دلم کتاب میخواهد؛ کتاب بسیار، کتاب بسیار بسیار، یک عالمه کتاب، کلی کتاب، دریایی از کتاب! کتابهای بزرگ، کتابهای کوچک، کتابهای جدید، کتابهای قدیمی و خیلیخیلی کتاب؛ آنقدر زیاد که جا کم بیاورم!
259
روز های عید خانه، خانهتر است.
روز عید و نورزو و دیگر مناسب ها را خیلی دوست دارم، چون همه یکجا جمع هستن، همه خوشحال اند، با هم بیشتر وقت میگذرانند و حرف میزنند، چای طعم خوشتری دارد و دست پخت مادر خوشمزه تر است.
259
چخوف زندگی روزمره و عادی را خیلی زیبا تحسین میکنه، شاید همین باعث میشه کتابهایش را دوست داشته باشم.
مثل این جمله
پس از بدرقه دوستش می نشیند پشت میز و دوباره مشغول کتاب خواندن می شود، سکوت شب و بعد نیمه شب با هیچ صدای شکسته نمی شود. انگار زمان ایستاده و همراه دکتر در کتاب غرق شده است، به نظر می رسد جز این کتاب و چراغ و حباب سبز رنگش چیزی دیگری در دنیا وجود ندارد.
259
“اتاق شماره ۶” دومین داستان کوتاه که از آنتوان چخوف خواندم. داستان خواندنی با موضوع رنج و درک زندگی، با محتوای عمیق و تامل برانگیز هست. با صحنه پردازی عمیق که تا مدت ها در ذهن خوانده ماندگار میشود.
داستان دکتری به اسم “آندره یفیمیچ”که در بیمارستان روانی کار میکند، و به واسطه کتابهای که خوانده عقاید فلسفی مخصوص خودش را داره. بعد از مدتی کار در بیمارستان توجهاش به اتاق شماره ۶ و بیماری به اسم “ ایوان دمیتریچ” جلب میشه و آن را هم صحب خوبی برای خودش میدانه. وای این گفتگو ها باعث میشه اطرافیانش فکر کنند او هم دیوانه شده و بستری بسازنش، او فقط اظهار میداره که“مریضیِ من فقط این است که ظرف بیست سال در تمام شهر فقط یک آدم عاقل پیدا کردم که از قضا او هم دیوانه است.”
بحث های فلسفی بین داکتر و ایوان را خیلی دوست داشتم.
259
از همه تلختر و ناراحت کنندهتر این است که در آخرِ این زندگی به خاطر رنج ها هیچ پاداشی نصیب آدم نمی شود، برخلاف اپرا هیچ خبری از صحنه های باشکوه پایانی نیست، بلکه فقط مرگ است.
اتاق شماره ۶ آنتوان چخوف
259
مریضیِ من فقط این است که ظرف بیست سال در تمام شهر فقط یک آدم عاقل پیدا کردم که از قضا او هم دیوانه است.
اتاق شماره ۶ آنتوان چخوف
259
هر سپیدهٔ زیبایی هم که زندگی ما را روشن کند، به هرحال در آخر کار، شما را می گذارند توی تابوت و می فرستند توی گودال.
اتاق شماره ۶ آنتوان چخوف
259
شب و کوه و درختان زیر باران
و باران زیر باران زیر باران
خیابان در خیابان راه میرفت
زنی با پای عریان زیر باران
رامین مظهر
