کافه مستاجر پلاک ۱۲
Kanalga Telegram’da o‘tish
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 245
Obunachilar
+624 soatlar
+1607 kun
+24230 kun
Postlar arxiv
2 260
Repost from آشپزی که چاقو نداشت؛
آدمایی که صرفا فقط با یه اشتباه بقیه رو کلا کنار میذارن جدا از دید سیاه و سفید نسبت به دنیا معمولا نمیتونن «رفتار» رو از «هویت» جدا کنن. کاری که طرف کرده بد و اشتباه بوده نه اینکه لزوما خودش آدم بد و پستی باشه.
2 260
تنهاتر از همیشهام. واقعاً نمیدانم به امیدِ چه چیزی یا چه کسی دارم ادامه میدهم. این روزها حتی خودِ «ادامه دادن» هم برایم تبدیل شده به کاری که انجامش میدهم، بدون اینکه دقیقاً بدانم برای چه. دیگر توانِ زیادی ندارم. هدف مشخصی هم ندارم که بتوانم به آن چنگ بزنم و بگویم خب، فقط تا رسیدن به این یکی دوام بیاور. وقتی محیطی که در آن زندگی میکنی برایت آزاردهنده است، آدمهای اطرافت آزارت میدهند، شهری که در آن زندگی میکنی با تو غریبه است و حتی زندگیای که برای خودت ساختهای، دیگر شبیه به چیزی نیست که میخواهی، آدم یک جایی مینشیند و از خودش میپرسد خب، پس برای چی؟ برای کی؟ برای رسیدن به کجا؟ جوابِ هیچکدام را نمیدانم. میدانم دنیا به آخر نرسیده. میدانم فردا احتمالاً خورشید دوباره طلوع میکند، آدمها دوباره سرِ کار میروند، مغازهها باز میشوند، ماشینها در خیابان راه میافتند و یک نفر، جایی، احتمالاً با عجله چایاش را میخورد و به ساعت نگاه میکند. دنیا طبق معمول به کار خودش ادامه میدهد. فقط من فعلاً نمیفهمم قرار است در کجای این همه ادامه دادن، جایی برای خودم پیدا کنم. گاهی انقدر خستهام که حتی آرزوی بهتر شدن هم برایم کار سختیست. فقط دلم میخواهد این فشار، این شلوغیِ ذهن، این حسِ غریبه بودن با همهچیز، برای چند ساعت دست از سرم بردارد. شاید مسئله این نیست که دیگر چیزی برای ادامه دادن وجود ندارد. شاید مسئله این است که من، وسط این همه تغییر و از دست دادن، هنوز چیزی پیدا نکردهام که ارزش ادامه دادن برایم داشته باشد و فعلاً لازم نیست جوابش را پیدا کنم. شاید امشب فقط باید از خودم بخواهم تا فردا دوام بیاورم. فقط تا فردا. بعد، اگر شد، یک روز دیگر، و همینطور، بدون اینکه بفهمم دقیقاً چه زمانی اتفاق افتاد، شاید یک روز دوباره چیزی پیدا شود که برایش بخواهم از تخت بیرون بیایم. یک آدم. یک شهر. یک داستان. یک جاده. یا حتی یک خانهی کوچک، به همراهِ گربه، یا سگ. فعلاً نمیدانم و بعید میدانم همین نمیدانم هم بهتر از یک پایانِ قطعی باشد. پس فعلاً ادامه میدهم. نه با امید، نه با هدف، نه با یک نقشهی درستوحسابی. فقط تا فردا، و پس فردا، و فرداهای دیگر. به امیدِ کسی یا چیزی که نامش را نمیدانم.
2 260
محیطی که توش زندگی میکنی، شهرت، خانوادهات، اطرافیانت، روی حالِ خوب و بدت تاثیرِ مستقیم داره.
2 260
وقتی میبینم یک نفر به همین راحتی حاضر میشه برینه توی ارتباطِ چندین سالهمون، بدونِ اینکه تلاشی براش کنه، از خودم میپرسم مگه چقدر بیارزش بودم که کنار گذاشتنم انقدر راحته؟ و این سوالِ همیشگیِ لعنتی باعث میشه ذوق و هیجانم جهتِ قانع کردنِ طرفِ مقابل بابتِ موندن و تلاشِ بیشتر برای حفظِ اون ارتباط از بین بره. باعث میشه بخوام صرفاً یک پوزخند بزنم و بگم برو به سلامت. هرچقدر هم اون آدم برام عزیز بوده باشه.
2 260
به یه نقطهای از بزرگسالی و خستگی میرسی که وسطِ چَت، در حالی که گوشی دستته توی همون صفحه خوابت میبره و فرداش که بیدار میشی اصلاً نمیفهمی کِی و چطوری خوابت برده.
2 260
امسال خیلی زیاد مُردَم. آدمها میمیرن و زنده میشن، اما من هربار مُردَم، بدونِ اینکه زنده بشم.
2 260
کاش آدم یه دکمه داشت هرموقع دلش میخواست میتونست یه بخشی یا همهی زندگیش رو Restart کنه.
2 260
به شدت به آدمهایی که کودکِ درونشون رو زنده نگه میدارن احترام میذارم و بهشون امیدوارم.
2 260
چند وقتی بود از رفیقم خبر نداشتم. نه تلفن جواب میداد نه پیام. امروز بعد از یک ماه آنلاین شد گفت گوشی نداشتم. شهربازی توی این ترنهواییها بود، بعد از اینکه رسید پایین تازه فهمید گوشیش دستش نیست.
2 260
بیدار شدم دیدم ۲ کا شدیم. شرمنده کردید. قدم رو سر ما گذاشتید. نگران ظرفیت نباشید، برای همه جا هست. هرچیام لازم داشتید تعارف نکنید، کافه خودتونه بخدا. ایشالا تو شادیاتون جبران کنم.
