گلسیب
Kanalga Telegram’da o‘tish
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
439
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+87 kun
+7530 kun
Postlar arxiv
439
«من از دیدارِ تو با عدهای کفتار، میترسم
از آن وقتِ وداعِ شوم و نکبتبار، میترسم
تو گفتی عاشقم هستی و خواهیماند، اما من
از این بازیِ نحسِ کشتنِ دلدار، میترسم
هزاران دم زمستان را پرستیدم ولی امروز
من از بوسیدنِ لبهای سردِ یار میترسم
به پایان میرسد این قصهی تکرار، اما من
از این پایان اگر اسمت رَوَد بر دار، میترسم
تو آن آوازِ آزادی به چنگت نغمهی شادی
من از خاموشیِ زین نغمههای تار میترسم
تو دستت بوی میهن، خاکِ تو از تربتِ ایران
من از نابودی ایران و از آوار میترسم»
-از بنده.
439
من تو رو در اولین نسیمِ خنکی که در بهار به صورتم خورد دیدم، وقتی که صدای موجهای دریا آرومآروم به روحم دست کشیدن، وقتی پرندهای بیهراس کنارم اومد و چند لحظه موند، وقتی یه پروانه روی موهام نشست، وقتی نزدیک بود ماشین بهم بزنه اما نزد، اون لحظههایی که قلبم از ترس میایستاد و بعد دوباره شروع به تپیدن میکرد، وقتی بعد از کلی صبر اون اتفاق خوبه بالأخره رخ داد، وقتی بهبودِ حیوون خونگیم از یه مریضیِ سخت و یه شرایط ناامید کننده رو دیدم، من تورو هربار که کسی برام کیک تولد گرفت دیدم، من تورو توی لبخندِ پیرمرد های مهربون دیدم، هرچند بین خودمون بمونه که تو انقدر قوی و حامی بودی که اصلاً شبیه پیرمردها نبودی.
در مجموع عزیزِ من، من حضورِ تورو به هزار شکلِ کوچک و نامرئی میبینم. یکبار احساس کردم ازم ناامیدی و سریع خودت رو رسوندی و توی خواب گفتی که نیستی، من هزاربار بابت امید و دعاهات قدردانم. حضورِ تو همیشگیه با وجود اینکه جای خالیت در این دنیا هیچوقت پر نمیشه، اینکه بهجای نشستن روی مبل، رفتی و نشستی توی قلبِ یه قاب عکس کنارِ مبل، حسرت میاره. هرچند این حسرت برای ماست، نه برای تو، چون ایمان دارم دنیای تو، دنیای قشنگتریه و میدونم که تو و تمام مادربزرگ و پدربزرگهایی که پیشِ توئن، دعاهاشون کنار ماست. تو دوباره بهم یادآوری کردی که روزی هممون میريم، و در این رفتن هیچچیز بهجز خاطرات خوب با خودمون نمیبریم. پس دعا کنید تا ما بتونیم قبل از تبدیل شدن حضورِ آدما به قاب عکس، قدرشون رو بدونیم، عشق بورزیم و عشق بگیریم تا زمانی که رفتیم، خاطرههای خوبی برای بردن و یادگاری گذاشتن داشته باشیم.
439
تا زمانی که بچههای کوچک انقدر دوستم دارن و میان بغلم میمونن، بزرگسالها میتونن دوستم نداشته باشن، چندان مهم نیست.
439
محبت کنیم اما نه برای محبت گرفتن، برای این بکنیم که بهنظرمون طرف مقابل لایق محبته. اعتماد کنیم اما نه برای جلب اعتماد، برای این بکنیم که طرف مقابل، قابل اعتماده. دوست داشته باشیم اما نه برای دوست داشته شدن، برای این دوست داشته باشیم که کسی یا چیزی رو دوست داشتنی دیدیم. و..
چیزی که بهش تازگیها معتقدم اینه که احساسات باج نیستن که به این عنوان ازشون استفاده بشه، حواسمون باشه احساسات رو نه باج بدیم، نه باج بگیریم.
439
هممون گاهی راهمون رو گم میکنیم، مهم اینه قبل از محو شدن کاملِ راه برگشت، بتونیم دوباره پیداش کنیم.
439
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
آدمهایی که مشورت میگیرن، به نظر من خیلی عاقلتر از آدمهایِ خودرأی هستن. هر چقدر هم که اون آدمِ خودرأی به هوش و ذکاوتِ خودش اطمینان داشته باشه.
439
«عشق از عاقل طلب کردن ندارد بهرهای
خوش به شورِ شیوهی شیداییِ دیوانگان
تابِ رقصیدن ندارد هرکه شد پروانهای
شعله از عشق است و سوزش از قویدلدادگان
هرکه را بیچاره شد در پی نیامد چارهای
او ببیند محشری در معشرِ بیچارگان»
-از بنده.
مَعشَر: محفل، مجلس، گروه، انجمن.
