گلسیب
Kanalga Telegram’da o‘tish
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
438
Obunachilar
+224 soatlar
+37 kun
+9430 kun
Postlar arxiv
439
Repost from N/a
من این رو با تمام وجودم فهمیدم که اگه تو به یک فردی حسِ خوبی منتقل کنی، مطمئناً همون حس خوب چند برابرش در زمانی مناسب، به خودت بر میگرده.
439
به بیشترِ حرفهام نامطمئنم. همیشه سعی میکنم هی بگم نمیدونم، نه همیشه، فعلاً، تا الان، و از قبیل این کلمات. چون من نه روانشناسم که دربارهی آدمها نظر بدم، نه قاضی که بتونم براشون حکم بِبُرم. اگر هم چیزی مینویسم، بیشتر تجربهای، حسی و برداشتِ شخصیه. و تازه ممکنه امسال چیزی رو باور داشته باشم و سالِ بعد نه. و این برای من تناقض نیست، فقط من دیگه هیچوقت صرفاً برای اینکه زیرِ حرفهای قبلیِ خودم نزنم، در برابرِ تغییرِ آگاهیم مقاومت نمیکنم. اگر چیزی رو یاد بگیرم که نگاهم رو عوض کنه، اصلاً بابتش به نسخهی قدیمیِ خودم جواب پس نمیدم. و خوشحالم که اینطور شدم، چون من اینطور نبودم. یک امتیاز برای من.
439
امروز حال و هوای من این آهنگ بود، سبکبال، سرمست، خوشحال، لبریز، عاشق، مدهوش، رها، مولانایِ مولانایی.
439
دَف خریدم. میخواستم براش اسم انتخاب کنم، فروشنده گفت اسمش «سما»ئه. من هم دیدم هیچ اسمی براش برازندهتر از این نمیشه. پس از امروز، «سما خانم» همراهِ جدیدِ منه.
439
Repost from N/a
مولانا در این باره یک رباعی داره که به معنای واقعی کلمه عاشقشم:
«دل در برِ من زنده برای غم توست
بیگانهی خلق و آشنای غم توست
لطفیست که میکند غمت با دلِ من
ور نه دلِ تنگِ من چه جای غم توست؟»
یک روز از شدت زیبایی این شعر جون میدم. آخه دل در برِ من زنده برای غم توست!
439
عشق شاید بتونه مدتی تورو از مرگ دور نگه داره، نفرت میتونه مدتی تورو از عشق پنهان کنه، امید میتونه مدتی تورو از ناامیدی نجات بده، اما هیچکدومشون قرار نیست تا ابد نگهبانت باشن. این اتفاقات در نهایت انقدری ابرقدرت هستن که هرچقدر هم برای فرار ازشون تلاش کنی باز اتفاق میفتن. ولی من میگم مسئلهی ما هیچوقت نباید جلوگیری و فرار از اینها باشه، چون ممکن نیست. مسئله باید یاد گرفتنِ مواجهه با اونها باشه. اینکه وقتی عشق اومد، بلد باشیم عشق بورزیم. وقتی نفرت اومد، بلد باشیم خودمون رو کامل به دستش نسپاریم. وقتی فقدان رسید، بلد باشیم فرو نریزیم. و درنهایت طوری زندگی نکنیم که وقتی نوبتِ آخرین ابرقدرت رسید، وقتی مرگ اومد، پشت سرمون رو که نگاه کردیم، چیزی جز سرافکندگی و حسرت باقی نمونده باشد.
439
اینکه کسی مراقبت باشه تا زمین نیفتی، ارزشمنده. اما ارزشمندترین بخشِ حضورِ کسی، مربوط به زمانیه که زمین میافتی و جای یادآوریِ سقوطت، دنبال مقصر گشتن، و قضاوت و سرزنش، دستت رو میگیره، خاکِ زانوت رو میتِکونه و کمک میکنه دوباره بلند شی.
439
من اینطور برداشت کردم که چون tea بهترینه و ما خیلی دوستش داریم، آدمهای همهچیز تموم رو میگن tea هستن، بازم نمیدونم.
439
+1
به عنوان کسی که در بچگی بهجای چیدن گل از شاخهش، بهش عشق میورزیدم، و با وجود تیغهاش، دستم رو میانداختم دور گردنش، این دنیا زیادی باهام بیرحمه.
439
من رنگِ موردِ علاقهٔ مشخصی ندارم و تقریباً همهی رنگهارو در جای خودشون دوست دارم. اما اگر قرار بود فقط حقِ انتخابِ یک رنگ رو داشته باشم، بیهیچ تردیدی همیشه انتخابم «سفید» بوده. باورم نمیشه که این رنگ اینهمه ظرافت، آرامش و زیبایی رو در خودش جا داده، معشوقهٔ من در رنگهاست.
439
زندگیم برای کامل بودن به تو نیاز داره. مثلِ یه پازلِ هزارتیکه که با گم شدنِ حتی یک تیکه، هیچوقت کامل نمیشه. مثلِ کتابی که هرچقدر هم قطور باشه، اگر چند صفحهی آخرش کَنده شده باشه، کسی با خیالِ راحت ورقش نمیزنه. مثلِ درختی که جایی روییده باشه که هیچوقت نوبتِ بهار بهش نرسه. زندهست، اما انگار فرصتِ شکوفه دادن و کامل شدن ازش گرفته شده. مثلِ پیانویی که چندتا از کلیدهای اصلیش گم شده باشه. هنوز صدا داره، اما ملودی هیچوقت کامل از آب درنمیاد. مثلِ نقاشیای که رنگِ آخرش هیچوقت روی بوم نَشینه. قشنگ هست، اما انگار همیشه یکچیزی کَمه. مثل پنجرهای که منظرهی قشنگی پشتش نباشه. پنجرهست، اما انگار برای باز شدن دلیلی نداره. در نهایت هم مثلِ زندگی بدونِ تو. زندگیه، اما چیزی درونش همیشه منتظرِ گمشدشه. نفس کشیدنه، اما فقط برای ادامه دادنه.
439
تو برای من مثل درختی میمونی که هرچقدر هم الان بیبرگ و بیجون باشی، ایمان دارم روزی بهارِ تو میاد و دوباره شکوفه میدی، زیباتر از همیشه.
