گلسیب
Відкрити в Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
248
Підписники
+724 години
+327 днів
+3230 день
Архів дописів
248
ارغوانی فتنه انداخت به روی گونههایت
دل به تاراج آمد از آن خندههای دلربایت
بارها گفتی برو، ترسم کزین آتش بسوزی
بیخبر بودی که جانم میتپد در شعلههایت
برای ارغوانِ عزیزم.
248
«-عهدم مرا به سمتِ ماشینتحریر میکشاند، پشتش مینشستم، انباشته از غم، بعضی وقتها ایدهای بیآزار در اطرافِ اتاق میچرخید، مثل پرندهٔ سفید کوچکی بود، هیچ قصدِ بدی نداشت، فقط میخواست کمک کند این پرندهٔ کوچک عزیز. میزدمش، بر دکمهٔ ماشینتحریر، رویش میکوبیدم، و در دستهایم میمرد.»
248
خاطرهها هرگز نمیمیرن، اما حتی خاطرههاهم پیر میشن، کمکم بهجای ۲۴ ساعته دویدن دور میدونِ ذهنتون، عصاشون رو برمیدارن و هرازچندگاهی به یک پیادهرویِ کوچیک راضی میشن.
248
– خرمنِ نکاشتههامون، چشمه نگو، آتش فشونه
بشمریم نداشتههامون هزارهزارتا کهکشونه
آرزو، دریای شوره، دریای شور، زندونِ ماهه
ماهیها تشنه ترینن، روی لباشون آهه و آهه
بختِ ماهیها، سیاهه..
248
امروز به این فکر کردم که شاید «خونه» صرفاً خلاصه شده در یک مکان نباشه، شاید یک شعر، یک آدم، یک موسیقی، یک خاطره، یک آغوش.
248
من با بوییدن طولانیمدتِ بوی عطرِ اکثریتِ آدمها سردرد میگیرم، اما تو انگار بوی کوکیهای تازه از فِر درآمده را میدهی، بوی شکوفههای یاسی که اوایل بهار در کوچهپسکوچههای شمال جوانه میزنند، بوی بهارنارنجی که اردیبهشتماه شیراز را در آغوش میگیرد و بوی خاکِ باران خوردهای که تمام عصبهای بینیام را به ستایشِ خود درمیآورد، بوی گردنِ نوزادی که روی شانهام خوابیده و بوی پوست پرتقالی که مادر در زمستان روی بخاری میگذاشت، بوی پیتزای داغی که در راهِ برگشت خریدیم و عطرِ تازهاش در تمام فضای ماشین پیچیده بود، بوی چای دارچینی عصرهای پاییزی و بوی ملحفهی شسته شدهای که در ظهرِ تابستان زیر آفتاب خشک شده بود، بوی دودِ هیزم آتشی که در شبِ سردِ زمستان کنار دریا میسوخت و بوی موهایم که بعد از حمام رویشان خوابیده بودم، بوی لیموی تازهای که برای قیمه فشرده بودم و عطرش هنوز زیرِ ناخنهایم جا خوش کرده بود، بوی هندوانهٔ تازه قاچخورده و بوی.. بوی.. بوی.. نه! هیچکدام دقیق نیستند، من میخواهم دورِ بوی تو بگردم، همان بویی که از لابهلای کاغذِ نامهات بلند میشد، همان بویی که بعد از در آغوش گرفتنت انگار به تار و پودِ لباسم چسبیده بود، همان بو، بوی خودت، بوی خودِ خودت.
248
«-دلم میخواهد فقط لمسش کنم و خاطرهاش را با خودم به اتاقم ببرم، آنجا که روی ماشینتحریرم غبار نشسته و موشی در لانهاش است و من را در آن حالِ خیال و رؤیا تماشا میکند.»
248
بزرگ میشه اما نهتنها یادش نمیره، بلکه هرچی بیشتر بگذره، عمقِ زخم و لایهلایهٔ عواقبِ اون ضربهای که اون روز در کودکی خورده براش آشکارتره.
248
من نمیگم ادعا داشتن بَده، من میگم حتیالامکان در چیزی ادعا داشته باشیم که واقعاً دربارهش غنی هستیم، نه؟
248
نمیدونم شنا کردن اردک رو تابهحال دیدید یا نه؟ تماشا که کنی، احساس میکنی خیلی فارغ و آروم دارن روی آب سُر میخورن، اما پاهاشون زیر آب به طرزِ وحشتناکی تندتند تکون میخوره تا بتونن از روی آب اینطور بهنظر برسن، تا هم از داخل آب تماشا نکنی این موضوع رو متوجه نمیشی، درونشون پر از تلاطمه، اما ظاهر؟ آرومِ آروم، یکجور حفظ ظاهره، بهش میگن سندروم اردک. بخاطرِ همین اونها نباید توی آب زیاد بمونن، چون این حفظ ظاهر اگر طولانیمدت بشه باعث میشه پاهاشون کمجون و بیقدرت بشه و حتی گاهی آسیبِ جدی ببینه. متوجه شدی چیمیگم؟ حالا که متوجه شدی، بگو ببینم، حواست هست که زیاد توی آب نمونی؟
