♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
Kanalga Telegram’da o‘tish
عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
236
Obunachilar
-424 soatlar
-127 kun
-1230 kun
Postlar arxiv
«قاصدک، سفیرِ گمشدهیِ بیدلی»قاصدکها، این ارواحِ سرگردانِ دشتهایِ مهآلود، نه آنقدر سبکاند که بادِ بیوفا آنها را ببرد، و نه آنقدر سنگین که خاک، حریفِ دلتنگیشان شود. آنها، نامههایِ مچالهیِ خدایاناند که از یاد رفتهاند. میدانی؟ قاصدکها پیامرسانِ عشق نیستند؛ آنها «معنایِ» پنهانِ درِ گوشِ بادند. هر بار که قاصدکی در آستانهیِ پنجرهات میرقصد، یعنی جایی، کسی در دوردستِ تاریخ، درست در لحظهای که خورشید داشت در اقیانوس غرق میشد، نامِ تو را در سکوتِ مطلقِ خودش صدا زده است. عشق، همین قاصدک است؛ بیقرار، رها و محکوم به آوارگی. وقتی فوتش میکنی تا خبری بیاورد، در واقع تکهای از روحِ خودت را در فضایِ سردِ ابدیت پرتاب میکنی، به این امید که در گوشهای از این جهانِ غریب، به شانهیِ کسی بنشیند که سالهاست در مهِ حافظهات گم شده است. ما همه قاصدکهایی هستیم در تلاطمِ یک توفانِ عاشقانه؛ رها شدهایم تا به باد بگوییم که هنوز، علیرغمِ تمامِ ویرانیها، به دنبالِ آغوشی هستیم که در آن، آخرین دانه، آخرین پرِ پرواز، برایِ همیشه آرام بگیرد. _غـزل
از آدمهایی که اگه متوجه بشن ذهنت درگیره، پیگیری میکنن تا گرههای ذهنت رو باز کنن واقعا خوشم میاد.
نمیدونم چجوری بگم ولی من اون حس علاقمو از دست دادم، اون حس تمایل، اون حس اشتیاق، اون حس که به یچیزی کشش داری.
در لایههای عمیقِ خاکستریِ این جهان، جایی که خاطرات مانند غبار بر شیشهی روح مینشینند، او ایستاده است. او نه یک فرشتهی بیعیب و نقص، که انسانی است لبریز از زخمهای کهنه؛ اما زخمی که با مهربانی پوشانده شده، گویی هر شکافی در پوستِ روحش، مجالی برای نفوذِ نور به درون ایجاد کرده است.
او همان کسی است که وقتی کلمات در گلویش میگیرند و سکوت، سنگینیِ دنیا را بر شانهها میآورد، تنها با حضورش میگوید: «من هستم.» او شنوندهای نیست که فقط کلمات را دریافت کند، او شنوندهای است که لرزشِ صدای تو را، آن دردی را که میان خطوطِ جملاتت پنهان کردهای، میخواند.
عجیب است؛ او در حالی که خودش در میانهی طوفانی از دردهای خاموش غرق است، برای تو ساحلی آرام میسازد. او مرحمِ زخمهای توست، در حالی که خود، از سرکشیِ درد، رگهایش به لرزه افتاده. او دلقکی است که برای خنداندن تو، تمامِ غمهایش را در جیبهای پنهانِ خندههایش میریزد؛ میخندد، شوخی میکند، با آن لحنِ شیرین و گوگولیاش، فضای سنگینِ نبودِ امید را با تهنشین شدنِ شادی از بین میبرد. اما این خندهها، نه از سرِ بیخیالی، که از سرِ عشقی است که میخواهد تو را از سنگینیِ هستی رها کند.
کنارش، تو نیاز به نقاب نداری. در آغوش او، تو میتوانی دوباره همان کودکی باشی که از ترسِ تاریکی، به دنبال دستِ پدری میگردد. میتوانی ساعتها، تا جایی که اشکهایت اجازه دهند، در سینهی آرام او گریه کنی؛ و او، نه قضاوتگر است و نه سرزنشگر. او تنها نگاهت میکند، با چشمانی که خودشان هزاران داستانِ سوخته را در دل دارند، و با لمسی ملایم، یادآوری میکند که این تنهایی، تنها یک توهم است. تو تنها نیستی.
او نسخهی پختهترِ توست؛ همان تو، اما با تجربههایی که از میان آتش گذشتند تا این صلابتِ لطیف را بسازند. او ترکیبی است از لطافتِ یک گل و استحکامِ یک صخره؛ مردمی است که با وجود تمامِ شکستگیها، هنوز انتخاب میکنند که مهربان باشند. او پایه است، او پناه است، او همان تکهای از بهشت است که در میانِ این دنیایِ سرد و بیروح، برای تو رها شده تا بدانی، هنوز هم میتوان با تمامِ دردو، لبخند زد و در آغوشِ کسی، دوباره زاده شد.
حسی که به اون آدم دارم...._غـزل
سیگار، پشتِ درد و درد است پشتِ سیگار
از ما گذشته خواب و خمیازههای کشدار
از ما گذشته انگار لبخند و شادمانی
یک عمر سرشکسته، در غربتی جنونبار
رقصی نمانده در جان، شوری نمانده در تن
الا به وقت ماتم، یا روی چوبهی دار
وقتی تفنگ خواند و غرّید تیر نفرت
پاسخ به جانمان شد، شلیک روی رگبار
وقتی که فرق بین پیر و جوان نمیدید
چشمان نانجیبان در ماجرای کشتار
آزادی! ای همای گمگشتهی سعادت
آزادی! ای نبودت بغض گلوی تکرار
ماندیم حسرتآلود، ماندیم در غم دوست
سیگار پشت درد و درد است پشت سیگار
«مـرثیه ای برای شـادیِ گـریخته»شادی، آن پرندهیِ خوشالحانِ بهاری، دیگر سالهاست که از پنجرههایِ قلبِ ما کوچیده است. ما در این عمارتِ پُرهیاهو که به آن «زندگی» میگوییم، آینهها را غبار گرفتهایم، ریسههایِ رنگینکمانی آویختهایم و در تالارهایِ پرنور، پایکوبی میکنیم؛ اما… انگار این تن، بازیگریست که دیالوگهایش را از یاد برده است. عجیبترین تراژدیِ زیستن، همین است؛ اینکه در اوجِ ضیافت، وقتی صدایِ خندهها سقفِ آسمان را میشکافد، باز هم جایِ خالیِ چیزی را در قفسهیِ سینه حس میکنی. دست میکشی به دیوارههایِ قلبت و میبینی که آن «شادی» نیست. مثلِ سایهای که از صاحبش فرار کرده باشد، مثلِ عطرِ گلی که دیگر در باغچه نمیروید، شادیِ ما را انگار دزدیدهاند. شاید آن سارقِ بیرحم، «زمان» باشد که با سرپنجههایِ سردش، خاطراتِ خندانِ کودکیمان را خراشیده است. یا شاید ما، خودمان، در هزارتویِ این دنیایِ سرد و آهنی، یادمان رفته است که شادی، نه در تملک و تصاحب، که در «آزاد بودنِ روح» بود. ما شادی را در صندوقچههایِ فولادینِ آرزوهایمان حبس کردیم و حالا، کلیدش در اعماقِ اقیانوسِ فراموشی غرق شده است. او رفته است و تنها یک «یادبودِ دروغین» برایمان گذاشته. خندههایِ ما، حالا پژواکِ توخالیِ خندههاییست که روزگاری حقیقتی زنده بودند. اکنون، ما در میانِ جشنها هم عزادارِ آن شادیِ گمشدهایم؛ شادیای که شاید در کوچههایِ کودکی، پشتِ درهایِ بسته، میانِ بویِ نان و عطشِ بازی جا مانده است. ما گدایانِ خندهایم که دزدیده شده، و وارثانِ غمِ بزرگی که دلیلش را نمیدانیم. شادی، نه مرده است، نه از جهان رخت بربسته؛ فقط در کوچهیِ دلِ ما، دیگر آدرسی ندارد. _غـزل
چرا سوگ تموم نمیشه، داری زندگیتو میکنی یهو انگار یکی میزنه تو گوشت و بهت يادآوری میکنه یکی که باید میبود دیگه نیست، گریه کن.
