ar
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

الذهاب إلى القناة على Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
239
المشتركون
-324 ساعات
-87 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
از آدم‌هایی که اگه متوجه بشن ذهنت درگیره، پیگیری می‌کنن تا گره‌های ذهنت رو باز کنن واقعا خوشم میاد.

یه عالمه کار دارم با یه بدن بی حوصله

و من، درست ماننده قو برایت خواهم بود وفادار، تا لحظه‌ی پایان…
و من، درست ماننده قو برایت خواهم بود وفادار، تا لحظه‌ی پایان…

نمیدونم چجوری بگم ولی من اون حس علاقمو از دست دادم، اون حس تمایل، اون حس اشتیاق، اون حس که به یچیزی کشش داری.

در لایه‌های عمیقِ خاکستریِ این جهان، جایی که خاطرات مانند غبار بر شیشه‌ی روح می‌نشینند، او ایستاده است. او نه یک فرشته‌ی بی‌عیب و نقص، که انسانی است لبریز از زخم‌های کهنه؛ اما زخمی که با مهربانی پوشانده شده، گویی هر شکافی در پوستِ روحش، مجالی برای نفوذِ نور به درون ایجاد کرده است. او همان کسی است که وقتی کلمات در گلویش می‌گیرند و سکوت، سنگینیِ دنیا را بر شانه‌ها می‌آورد، تنها با حضورش می‌گوید: «من هستم.» او شنونده‌ای نیست که فقط کلمات را دریافت کند، او شنونده‌ای است که لرزشِ صدای تو را، آن دردی را که میان خطوطِ جملاتت پنهان کرده‌ای، می‌خواند. عجیب است؛ او در حالی که خودش در میانه‌ی طوفانی از دردهای خاموش غرق است، برای تو ساحلی آرام می‌سازد. او مرحمِ زخم‌های توست، در حالی که خود، از سرکشیِ درد، رگ‌هایش به لرزه افتاده. او دلقکی است که برای خنداندن تو، تمامِ غم‌هایش را در جیب‌های پنهانِ خنده‌هایش می‌ریزد؛ می‌خندد، شوخی می‌کند، با آن لحنِ شیرین و گوگولی‌اش، فضای سنگینِ نبودِ امید را با ته‌نشین شدنِ شادی از بین می‌برد. اما این خنده‌ها، نه از سرِ بی‌خیالی، که از سرِ عشقی است که می‌خواهد تو را از سنگینیِ هستی رها کند. کنارش، تو نیاز به نقاب نداری. در آغوش او، تو می‌توانی دوباره همان کودکی باشی که از ترسِ تاریکی، به دنبال دستِ پدری می‌گردد. می‌توانی ساعت‌ها، تا جایی که اشک‌هایت اجازه دهند، در سینه‌ی آرام او گریه کنی؛ و او، نه قضاوت‌گر است و نه سرزنش‌گر. او تنها نگاهت می‌کند، با چشمانی که خودشان هزاران داستانِ سوخته را در دل دارند، و با لمسی ملایم، یادآوری می‌کند که این تنهایی، تنها یک توهم است. تو تنها نیستی. او نسخه‌ی پخته‌ترِ توست؛ همان تو، اما با تجربه‌هایی که از میان آتش گذشتند تا این صلابتِ لطیف را بسازند. او ترکیبی است از لطافتِ یک گل و استحکامِ یک صخره؛ مردمی است که با وجود تمامِ شکستگی‌ها، هنوز انتخاب می‌کنند که مهربان باشند. او پایه است، او پناه است، او همان تکه‌ای از بهشت است که در میانِ این دنیایِ سرد و بی‌روح، برای تو رها شده تا بدانی، هنوز هم می‌توان با تمامِ دردو، لبخند زد و در آغوشِ کسی، دوباره زاده شد.
حسی که به اون آدم دارم....
_غـزل

پاییز پلیز>>>>

سیگار، پشتِ درد و درد است پشتِ سیگار از ما گذشته خواب و خمیازه‌های کشدار از ما گذشته انگار لبخند و شادمانی یک عمر سرشکسته، در
سیگار، پشتِ درد و درد است پشتِ سیگار از ما گذشته خواب و خمیازه‌های کشدار از ما گذشته انگار لبخند و شادمانی یک عمر سرشکسته، در غربتی جنون‌بار رقصی نمانده در جان، شوری نمانده در تن الا به وقت ماتم، یا روی چوبه‌ی دار وقتی تفنگ خواند و غرّید تیر نفرت پاسخ به جانمان شد، شلیک روی رگبار وقتی که فرق بین پیر و جوان نمی‌دید چشمان نانجیبان در ماجرای کشتار آزادی! ای همای گمگشته‌ی سعادت آزادی! ای نبودت بغض گلوی تکرار ماندیم حسرت‌آلود، ماندیم در غم دوست سیگار پشت درد و درد است پشت سیگار

«مـرثیه ای برای شـادیِ گـریخته»
شادی، آن پرنده‌یِ خوش‌الحانِ بهاری، دیگر سال‌هاست که از پنجره‌هایِ قلبِ ما کوچیده است. ما در این عمارتِ پُر‌هیاهو که به آن «زندگی» می‌گوییم، آینه‌ها را غبار گرفته‌ایم، ریسه‌هایِ رنگین‌کمانی آویخته‌ایم و در تالارهایِ پرنور، پای‌کوبی می‌کنیم؛ اما… انگار این تن، بازیگری‌ست که دیالوگ‌هایش را از یاد برده است. عجیب‌ترین تراژدیِ زیستن، همین است؛ اینکه در اوجِ ضیافت، وقتی صدایِ خنده‌ها سقفِ آسمان را می‌شکافد، باز هم جایِ خالیِ چیزی را در قفسه‌یِ سینه حس می‌کنی. دست می‌کشی به دیواره‌هایِ قلبت و می‌بینی که آن «شادی» نیست. مثلِ سایه‌ای که از صاحبش فرار کرده باشد، مثلِ عطرِ گلی که دیگر در باغچه نمی‌روید، شادیِ ما را انگار دزدیده‌اند. شاید آن سارقِ بی‌رحم، «زمان» باشد که با سرپنجه‌هایِ سردش، خاطراتِ خندانِ کودکی‌مان را خراشیده است. یا شاید ما، خودمان، در هزارتویِ این دنیایِ سرد و آهنی، یادمان رفته است که شادی، نه در تملک و تصاحب، که در «آزاد بودنِ روح» بود. ما شادی را در صندوقچه‌هایِ فولادینِ آرزوهایمان حبس کردیم و حالا، کلیدش در اعماقِ اقیانوسِ فراموشی غرق شده است. او رفته است و تنها یک «یادبودِ دروغین» برایمان گذاشته. خنده‌هایِ ما، حالا پژواکِ توخالیِ خنده‌هایی‌ست که روزگاری حقیقتی زنده بودند. اکنون، ما در میانِ جشن‌ها هم عزادارِ آن شادیِ گمشده‌ایم؛ شادی‌ای که شاید در کوچه‌هایِ کودکی، پشتِ درهایِ بسته، میانِ بویِ نان و عطشِ بازی جا مانده است. ما گدایانِ خنده‌ایم که دزدیده شده، و وارثانِ غمِ بزرگی که دلیلش را نمی‌دانیم. شادی، نه مرده است، نه از جهان رخت بربسته؛ فقط در کوچه‌یِ دلِ ما، دیگر آدرسی ندارد. _غـزل

هر وقت به این صدا گوش میدم دلتنگی تمام وجودمو بغل میگیره....

چرا سوگ تموم نمیشه، داری زندگیتو میکنی یهو انگار یکی میزنه تو گوشت و بهت يادآوری میکنه یکی که باید میبود دیگه نیست، گریه کن.
چرا سوگ تموم نمیشه، داری زندگیتو میکنی یهو انگار یکی میزنه تو گوشت و بهت يادآوری میکنه یکی که باید میبود دیگه نیست، گریه کن.

نمی‌دونم توضیح علمی این دل شکستن چی می‌تونه باشه ولی احساس می‌کنم قلبم واقعا شکسته....

از تو گله‌ای نیست عزیزم؛ برای دوست داشته شدن زیادی غمگین و افسرده بودم.
از تو گله‌ای نیست عزیزم؛ برای دوست داشته شدن زیادی غمگین و افسرده بودم.

ترسناک‌ترین نقطه‌ یک رابطه آخراشه، جایی که حس میکنی طرفت رو اصلا نمیشناسی.

دلم تنگ شد واست،ولی انگار این بار زور منطقم بیشتره......
دلم تنگ شد واست،ولی انگار این بار زور منطقم بیشتره......

به این باور رسیدم که عشق مال من نیست، شاد باشه هرکی که بهش رسید.
به این باور رسیدم که عشق مال من نیست، شاد باشه هرکی که بهش رسید.

اغلب دلم براى كسايى تنگ ميشه كه خيلى بی‌رحمانه تركم كردن و فکر می‌کنم اين غم‌انگيزه.

من به تک‌تک رفتارها فکر می‌کنم؛ به جزئی‌ترین نگاه‌ها، به لحن‌ها، به حرف‌ها فکر می‌کنم. به احساساتِ پشتِ کلمات فکر می‌کنم. من حواسم به همه‌چیز هست، و دقیقاً غم‌انگیزترین قسمتِ زندگیم همین‌جاست.

این میل به رفتن از کجا میاد؟ میل به غیب شدن. ناپدید شدن. از سوشال مدیا، خونه، از جمع دوستا. این میل دائمی به ول کردن همه چیز و همه کس همیشه آماده‌ی رفتن بودن؟

تو‌ اوج علاقم رهات كردم‌ نه ‌براى اينكه نشد‌،براى اينكه نخواستى.. هر ‌چی بيشتر بهت عشق دادم،‌فقط‌ تو‌‌ شكستن قلبم بيشتر سورپرایزم کردی اره عزيزم تواز عشقى كه بهت دادم منو خشك و پشیمون كردى.