♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
رفتن به کانال در Telegram
240
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
سیگار، پشتِ درد و درد است پشتِ سیگار
از ما گذشته خواب و خمیازههای کشدار
از ما گذشته انگار لبخند و شادمانی
یک عمر سرشکسته، در غربتی جنونبار
رقصی نمانده در جان، شوری نمانده در تن
الا به وقت ماتم، یا روی چوبهی دار
وقتی تفنگ خواند و غرّید تیر نفرت
پاسخ به جانمان شد، شلیک روی رگبار
وقتی که فرق بین پیر و جوان نمیدید
چشمان نانجیبان در ماجرای کشتار
آزادی! ای همای گمگشتهی سعادت
آزادی! ای نبودت بغض گلوی تکرار
ماندیم حسرتآلود، ماندیم در غم دوست
سیگار پشت درد و درد است پشت سیگار
«مـرثیه ای برای شـادیِ گـریخته»شادی، آن پرندهیِ خوشالحانِ بهاری، دیگر سالهاست که از پنجرههایِ قلبِ ما کوچیده است. ما در این عمارتِ پُرهیاهو که به آن «زندگی» میگوییم، آینهها را غبار گرفتهایم، ریسههایِ رنگینکمانی آویختهایم و در تالارهایِ پرنور، پایکوبی میکنیم؛ اما… انگار این تن، بازیگریست که دیالوگهایش را از یاد برده است. عجیبترین تراژدیِ زیستن، همین است؛ اینکه در اوجِ ضیافت، وقتی صدایِ خندهها سقفِ آسمان را میشکافد، باز هم جایِ خالیِ چیزی را در قفسهیِ سینه حس میکنی. دست میکشی به دیوارههایِ قلبت و میبینی که آن «شادی» نیست. مثلِ سایهای که از صاحبش فرار کرده باشد، مثلِ عطرِ گلی که دیگر در باغچه نمیروید، شادیِ ما را انگار دزدیدهاند. شاید آن سارقِ بیرحم، «زمان» باشد که با سرپنجههایِ سردش، خاطراتِ خندانِ کودکیمان را خراشیده است. یا شاید ما، خودمان، در هزارتویِ این دنیایِ سرد و آهنی، یادمان رفته است که شادی، نه در تملک و تصاحب، که در «آزاد بودنِ روح» بود. ما شادی را در صندوقچههایِ فولادینِ آرزوهایمان حبس کردیم و حالا، کلیدش در اعماقِ اقیانوسِ فراموشی غرق شده است. او رفته است و تنها یک «یادبودِ دروغین» برایمان گذاشته. خندههایِ ما، حالا پژواکِ توخالیِ خندههاییست که روزگاری حقیقتی زنده بودند. اکنون، ما در میانِ جشنها هم عزادارِ آن شادیِ گمشدهایم؛ شادیای که شاید در کوچههایِ کودکی، پشتِ درهایِ بسته، میانِ بویِ نان و عطشِ بازی جا مانده است. ما گدایانِ خندهایم که دزدیده شده، و وارثانِ غمِ بزرگی که دلیلش را نمیدانیم. شادی، نه مرده است، نه از جهان رخت بربسته؛ فقط در کوچهیِ دلِ ما، دیگر آدرسی ندارد. _غـزل
چرا سوگ تموم نمیشه، داری زندگیتو میکنی یهو انگار یکی میزنه تو گوشت و بهت يادآوری میکنه یکی که باید میبود دیگه نیست، گریه کن.
نمیدونم توضیح علمی این دل شکستن چی میتونه باشه ولی احساس میکنم قلبم واقعا شکسته....
اغلب دلم براى كسايى تنگ ميشه كه خيلى بیرحمانه تركم كردن و فکر میکنم اين غمانگيزه.
من به تکتک رفتارها فکر میکنم؛
به جزئیترین نگاهها،
به لحنها، به حرفها فکر میکنم.
به احساساتِ پشتِ کلمات فکر میکنم.
من حواسم به همهچیز هست، و دقیقاً غمانگیزترین قسمتِ زندگیم همینجاست.
این میل به رفتن از کجا میاد؟
میل به غیب شدن. ناپدید شدن. از سوشال مدیا، خونه، از جمع دوستا.
این میل دائمی به ول کردن همه چیز و همه کس
همیشه آمادهی رفتن بودن؟
تو اوج علاقم رهات كردم نه براى اينكه نشد،براى اينكه نخواستى..
هر چی بيشتر بهت عشق دادم،فقط تو شكستن قلبم بيشتر سورپرایزم کردی اره عزيزم تواز عشقى كه بهت
دادم منو خشك و پشیمون كردى.
