uz
Feedback
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

Kanalga Telegram’da o‘tish

جَهِشِ دِل / آوَاِیِ‌ گُم‌نَام اینجا دل می‌جهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گم‌نام است، اما حقیقتِ جان را نجوا می‌کند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ‌ گُم‌نَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..

Ko'proq ko'rsatish
Eron139 779Toif belgilanmagan
278
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
+430 kun
Postlar arxiv
الحق که چنین است..قلمت درخشان...🤝

خندید و گفت: مرا همین‌گونه دعوت کن، به چای...
خندید و گفت: مرا همین‌گونه دعوت کن، به چای...

در وطنِ خود، عزت‌دار و سربلندی؛ چون ریشه‌ات در همین خاک است و حرمتت از همین دیار جان گرفته است....🫀

#برش_رمان_جدید..🖤

آن صدای تیک،تاک سور مرگ من هست، نچرخ،من هنوز جوانی نکردم نچرخ،خروار از اهداف چشم به راه من است. چرخیدی،و من کودکی نکردم، چرخیدی،و عمر جوان من چون باد گذشت. نچرخ!

حرف‌های یک بی‌خدا را می‌فهمیدم… آن‌که فقط از خدا می‌گفت، در من بوی تعفن برمی‌انگیخت… رازِ دروغ‌گوها را می‌دانستم؛ و راست‌گویان عصبی‌ام می‌کردند… از عاشقان می‌گریختم و با شکسته‌ها دردِ دل می‌کردم… خواب را دوست داشتم، اما با کابوس‌ها صمیمی‌تر بودم… جهان را زشت می‌دانستم و هنوز مرگ را غریبه می‌خواستم… انتقام را برایم بیهوده بود؛ و بخشش را نمیشناختم… ~ناآشنا

از خسته‌گیِ روزهایش تعریف داشت… نه از آن خستگی‌های معمول، از آن فرسودگی‌ای که در صدای آدم می‌نشیند و در واژه‌ها راه می‌رود. گفتم: من هم خسته‌ام… گفت: نباید خسته باشی، این جمله برای من است…سکوت کردم؛ نه از ناتوانی، از سنگینیِ فهمِ حرف‌هایی که جای درمان، زخم تازه می‌ساختند... بعد، بی‌هیچ مکثی نوشت: این‌قدر خسته‌ای؟ این تنِ خسته را به دار بکش… بمیر… اما من نلرزیدم؛ فقط حس کردم بعضی جمله‌ها، آدم را نمی‌کُشند، آرام آرام از درون خالی می‌کنند... گفتم: می‌شود… ان‌شاءالله… نوشت: چرا این حرف‌ها را می‌زنی آوا؟ دختری درس‌خوان و آگاه هستی… به خدا در حیرتم چرا این‌طور می‌گویی… و من فهمیدم، بعضی‌ها وقتی دردشان را نمی‌فهمی، فکر می‌کنند باید صدایت را عوض کنی، نه حقیقتت را...انگار قرار است آدم، برای فهمیده شدن، خودش را انکار کند. اما من دیگر توضیح ندادم… نه از قهر، نه از ضعف؛ از بی‌فایده بودنِ ادامه‌ی گفت‌وگویی که شنیدن در آن وجود نداشت. فقط نوشتم: خدا نگهدار… #لحظه_های_آوا...🍃

بعضی شب‌ها، آن‌قدر در سکوتِ خودم تغییر می‌کنم که صبح، حتی آینه هم مرا با تردید نگاه می‌کند...🥀

جامه‌ی اندوه بر تن دارم و دیگر میلی به گفت‌وگو در من نمانده است…واژه‌ها، خسته‌تر از آن‌اند که از گلویِ این سکوتِ فرسوده عبور کنند....غمگسارم، غم‌خورده‌ام، ویران و آشفته؛ شبیهِ شهری که سال‌ها پیش در آن، آخرین چراغِ امید خاموش شده باشد...این روزها، خلوتِ خویش را چون پناهگاهی سرد در آغوش گرفته‌ام؛ جایی دور از هیاهویِ آدم‌هایی که هیچ‌گاه عمقِ ویرانیِ یک روح را نفهمیدند...اندک‌اندک در انزوا فرو می‌روم…آرام، بی‌صدا، مثلِ برگِ خشکی که پیش از افتادن، آخرین لرزشِ خود را با باد قسمت می‌کند...و عجیب این‌جاست که دیگر حتی نجات یافتن هم، شبیهِ آرزویی دور و کم‌رنگ شده است...🖤 #آوای_گم‌نام..🍃 #حقیقت_تلخ..🖤

دنیا می‌چرخد، نوبت تو هم میرسد...🖤

برای آنکه دیگر رنجش اشک نمی‌شود…🤩🤩
برای آنکه دیگر رنجش اشک نمی‌شود…🤩🤩

هرگز برای این جهانِ تشنه‌ی تظاهر، خودت را دگرگون نکن تا دیده شوی؛ چشم‌هایی که امروز تو را می‌ستایند، فردا بی‌رحم‌تر از همیشه از تو عبور می‌کنند. در خفا تغییر کن.. آنجا که نه کف‌زدنی هست، نه تحسینی، فقط تویی و آینه‌ی وجدانت. ذاتت را به بازارِ سلیقه‌های پوسیده نفروش؛ ارزشِ تو در شمارِ نگاه‌های رهگذر نیست. آن‌که باید ببیند، می‌بیند.! و نگاهِ خالق، سنگین‌تر و راست‌تر از تمام قضاوت‌های مخلوق است.. #آوای_گم‌نام..🍃

در جهان خود نمایی و تظاهر ها، من در گوشه های ساکت و خلوت، در پی اندکی زیبایی می‌گردم….

شب‌تان پر از آرامش الهی....🌙

ریکت ها را باز کردم...🏆 من را نزد بانوی خوش نام شرمنده نسازید تا میتوانید ریکت بزنید.. نویسنده عزیز ما تشویق میشود.😊🫀

نچرخ… هنوز جوانی نکردم(:

واژه سازید، در باره این ویدئو....افکارتان چیست؟

گفتم: از خندیدن ترسیدم…چون هر بار خندیدم، تاوانش را با دلم دادم.... ❤️‍🔥❤️‍🩹 #آوای_گم‌نام..🍃

برای چه زخمی باید تمامِ جان را به سوگ نشاند؟
برای چه زخمی باید تمامِ جان را به سوگ نشاند؟