💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
前往频道在 Telegram
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گمنام است، اما حقیقتِ جان را نجوا میکند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ گُمنَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..
显示更多伊朗139 913未指定类别
277
订阅者
-124 小时
-67 天
+830 天
帖子存档
در وطنِ خود، عزتدار و سربلندی؛
چون ریشهات در همین خاک است و حرمتت از همین دیار جان گرفته است....🫀
Repost from آوید کاشانه .🕊️🫠.
آن صدای تیک،تاک سور مرگ من هست،
نچرخ،من هنوز جوانی نکردم
نچرخ،خروار از اهداف چشم به راه من است.
چرخیدی،و من کودکی نکردم،
چرخیدی،و عمر جوان من چون باد گذشت.
نچرخ!
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
حرفهای یک بیخدا را میفهمیدم…
آنکه فقط از خدا میگفت، در من بوی تعفن برمیانگیخت…
رازِ دروغگوها را میدانستم؛ و راستگویان عصبیام میکردند…
از عاشقان میگریختم و با شکستهها دردِ دل میکردم…
خواب را دوست داشتم، اما با کابوسها صمیمیتر بودم…
جهان را زشت میدانستم و هنوز مرگ را غریبه میخواستم…
انتقام را برایم بیهوده بود؛ و بخشش را نمیشناختم…
~ناآشنا
از خستهگیِ روزهایش تعریف داشت…
نه از آن خستگیهای معمول، از آن فرسودگیای که در صدای آدم مینشیند و در واژهها راه میرود.
گفتم: من هم خستهام…
گفت: نباید خسته باشی، این جمله برای من است…سکوت کردم؛ نه از ناتوانی، از سنگینیِ فهمِ حرفهایی که جای درمان، زخم تازه میساختند...
بعد، بیهیچ مکثی نوشت: اینقدر خستهای؟ این تنِ خسته را به دار بکش… بمیر…
اما من نلرزیدم؛
فقط حس کردم بعضی جملهها، آدم را نمیکُشند، آرام آرام از درون خالی میکنند...
گفتم: میشود… انشاءالله…
نوشت: چرا این حرفها را میزنی آوا؟ دختری درسخوان و آگاه هستی… به خدا در حیرتم چرا اینطور میگویی…
و من فهمیدم، بعضیها وقتی دردشان را نمیفهمی، فکر میکنند باید صدایت را عوض کنی، نه حقیقتت را...انگار قرار است آدم، برای فهمیده شدن، خودش را انکار کند.
اما من دیگر توضیح ندادم…
نه از قهر، نه از ضعف؛ از بیفایده بودنِ ادامهی گفتوگویی که شنیدن در آن وجود نداشت.
فقط نوشتم:
خدا نگهدار…
#لحظه_های_آوا...🍃
بعضی شبها، آنقدر در سکوتِ خودم تغییر میکنم که صبح، حتی آینه هم مرا با تردید نگاه میکند...🥀
جامهی اندوه بر تن دارم و دیگر میلی به گفتوگو در من نمانده است…واژهها، خستهتر از آناند که از گلویِ این سکوتِ فرسوده عبور کنند....غمگسارم، غمخوردهام، ویران و آشفته؛ شبیهِ شهری که سالها پیش در آن، آخرین چراغِ امید خاموش شده باشد...این روزها، خلوتِ خویش را چون پناهگاهی سرد در آغوش گرفتهام؛
جایی دور از هیاهویِ آدمهایی که هیچگاه عمقِ ویرانیِ یک روح را نفهمیدند...اندکاندک در انزوا فرو میروم…آرام، بیصدا، مثلِ برگِ خشکی که پیش از افتادن، آخرین لرزشِ خود را با باد قسمت میکند...و عجیب اینجاست که دیگر حتی نجات یافتن هم، شبیهِ آرزویی دور و کمرنگ شده است...🖤
#آوای_گمنام..🍃
#حقیقت_تلخ..🖤
Repost from 💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
هرگز برای این جهانِ تشنهی تظاهر، خودت را دگرگون نکن تا دیده شوی؛
چشمهایی که امروز تو را میستایند، فردا بیرحمتر از همیشه از تو عبور میکنند.
در خفا تغییر کن..
آنجا که نه کفزدنی هست، نه تحسینی،
فقط تویی و آینهی وجدانت.
ذاتت را به بازارِ سلیقههای پوسیده نفروش؛
ارزشِ تو در شمارِ نگاههای رهگذر نیست.
آنکه باید ببیند، میبیند.!
و نگاهِ خالق،
سنگینتر و راستتر از تمام قضاوتهای مخلوق است..
#آوای_گمنام..🍃
Repost from حاشیـه نویس 𓂃✍︎
در جهان خود نمایی و تظاهر ها، من در گوشه های ساکت و خلوت، در پی اندکی زیبایی میگردم….
ریکت ها را باز کردم...🏆
من را نزد بانوی خوش نام شرمنده نسازید تا میتوانید ریکت بزنید..
نویسنده عزیز ما تشویق میشود.😊🫀
گفتم:
از خندیدن ترسیدم…چون هر بار خندیدم،
تاوانش را با دلم دادم....
❤️🔥❤️🩹
#آوای_گمنام..🍃
