عصفورة قلبي🕊
Kanalga Telegram’da o‘tish
[گنجشکک دل من] -دفتری مجازی برای آن زمان که خاطرات و واژههایم ماندهاند و من رفتهام. لینک ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=c7274f32c2eb کانال ترجمهها: https://t.me/loqatalqalb
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
241
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
+1030 kun
Postlar arxiv
241
خداروشکر فارسیزبون جماعت نتونستن برام کاری کنن یه عربزبون اومده ناشناس میپرسه چی الان خوشحالت میکنه.
241
Repost from | لغة القلب |
عايزة ألملم قلبي وأحضن نفسي وأمشي بعيد
عايزة أطيب جرحي
أيوة هطيب جرحي أكيد
عايزة حبك يبعد عني
عايزة جرحك يخرج مني
لازم أعلم قلبي أنا يقسی
ولازم ينسی ولازم أعيش
كنت بعيشلك كل سنيني
قلت زماني هعيشه معاك
كنت بحبك أوي ياحبيبي
لما بتبعد بستناك
كنت بحس معاك حاجة تانية
كنت في عيني كل الدنيا
میخوام دلم رو جمع کنم
و خودم رو بغل کنم و برم یه جای دور
میخوام زخمم رو درمان کنم،
آره، حتما زخمم خوب میشه
میخوام عشقت از من دور بشه
میخوام زخمت از وجودم خارج شه
باید سنگ شدن رو به دلم یاد بدم
و باید فراموش کنه و زندگی کنم
یه موقع تمام سالهای عمرم رو با تو میگذروندم و به روزگارم میگفتم اون رو با تو زندگی میکنم
یه موقع خیلی دوستت داشتم عزیزم
وقتی دور میشدی هم منتظرت میموندم
با تو احساس دیگهای داشتم
تو به چشمم تمام دنیا بودی
#شيرين_عبدالوهاب
مترجم: زهرا ایزدینیا
#لهجه_مصری
|@loqatalqalb|
241
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی؟
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی؟
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خستهٔ بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بندهوارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مست بیخویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بیخویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالبالظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چربزبانی کن و شیرینسخنی
#سعدی
241
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه
وآن چشم آهوانه که چون میکند نگاه
تو سرو دیدهای که کمر بست بر میان؟!
یا ماه چارده که به سر برنهد کلاه؟!
گل با وجود او چو گیاه است پیش گُل
مه پیش روی او چو ستارهست پیش ماه
سلطانصفت همیرود و صد هزار دل
با او چنان که در پی سلطان رود سپاه
گویند از او حذر کن و راه گریز گیر
گویم کجا روم که ندانم گریزگاه
اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش
گویی در اوفتاد دل از دست من به چاه
دل خود دریغ نیست که از دست من برفت
جان عزیز بر کف دست است گو بخواه
ای هر دو دیده، پای که بر خاک مینهی
آخر نه بر دو دیده من به که خاک راه؟
حیف است از آن دهن که تو داری جواب تلخ
وآن سینهٔ سفید که دارد دل سیاه
بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند
آه از تو سنگدل که چه نامهربانی آه
شهری به گفتوگوی تو در تنگنای شوق
شب روز میکنند و تو در خواب صبحگاه
گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان
باشد که دست ظلم بداری ز بیگناه
بازم حفاظ، دامن همت گرفت و گفت
از دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه
#سعدی
241
روزگاریست که سودازدهٔ روی توام
خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت من است
که به روی تو من آشفتهتر از موی توام
نقد هر عقل که در کیسهٔ پندارم بود
کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام
همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت
محرمی نیست که آرد خبری سوی توام
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام
زین سبب خلق جهانند مرید سخنم
که ریاضتکش محراب دو ابروی توام
دست موتم نکند میخ سراپردهٔ عمر
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
که گرم تیغ زنی بندهٔ بازوی توام
سعدی از پردهٔ عشاق چه خوش میگوید
تُرک من! پرده برانداز که هندوی توام
#سعدی
241
ای ولولهٔ عشق تو بر هر سر کویی
روی تو ببرد از دل ما هر غم رویی
آخر سر مویی به ترحم نگر آن را
کآهی بودش تعبیه بر هر بن مویی
کم مینشود تشنگی دیدهٔ شوخم
با آن که روان کردهام از هر مژه جویی
ای هر تنی از مهر تو افتاده به کنجی
وی هر دلی از شوق تو آواره به سویی
ما یکدل و تو شرم نداری که برآیی
هر لحظه به دستانی و هر روز به خویی
در کان نبود چون تن زیبای تو سیمی
وز سنگ نخیزد چو دل سخت تو رویی
بر هم نزند دست خزان بزم ریاحین
گر باد به بستان برد از زلف تو بویی
با این همه میدان لطافت که تو داری
سعدی چه بود در خم چوگان تو گویی
#سعدی
