خونهی روشن.
Kanalga Telegram’da o‘tish
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 564
Obunachilar
+4124 soatlar
+657 kun
+6530 kun
Postlar arxiv
1 546
دستهای روشنات را، از روزهای تاریکام دور نکن؛ این روزها تنها تویی که زیبا ماندهای.
1 546
«الهی، ای بود و نابود من، تو را یکسان از غم، مرا به شادی رسان.»
- مناجاتنامه؛ خواجه عبدالله انصاری.
1 546
التیامِ زخم را باید در، خونِ خودِ زخم یافت.
زخمِ من، پیش از من وجود داشت؛
به دنیا آمدم تا صاحب تن شود.
- ژوئه بوسکه
1 546
من گریستهام، آری مدتی است که با هر ضربه کوچکی، با هر بهانه اندکی به گریه میافتم. دوست من، دلم زخم دارد. همین.
-نامه سیمین بهبهانی؛ به منصور اوجی.
1 546
گفت: بیا غم را تقسیم کنیم، تو هر آنچه که غمگینت میکند را به من بگو و من تو را از زخمها مداوا میکنم.
گفتم: هیچچیز مثل پنهان کردن غم، انسان را عذاب نمیدهد.
1 546
بطری وقتی پر است و میخواهی خالیاش کنی، خماش میکنی. هر چه بیشتر خم شود خالیتر میشود؛ اگر کاملا رو به زمین گرفته شود سریعتر خالی میشود.
دل آدم هم همینطور است؛ گاهی وقتها پر میشود از غم، غصه، از حرفها و طعنههای دیگران.
هرگاه دلت پر شد از غم و غصه ها، خم شو و به خاک بیفت.
و بگو: چه چاره از غم؟چه چاره از مرگ؟
گویی راه فراری نیست؛ که غم، چون سنگی، مرا در سراشیبِ درهای دنبال میکند.
1 546
برکهی ساکن غم را، سنگریزهیی -که شاید از دست کودکی، به شیطنت رها شده بود- به موج انداخت. چه نسیم دیوانهکنندهی غمانگیزی! تو کجا هستی؟ تو کجا بودی؟ آنکه به من گفت: «اینک بهار!» که بود؟ نمیدانم. نمیدانم.
- عباس نعلبندیان؛ ص ص م، از مرگ تا مرگ.
1 546
غمگینم؛
غمخوارم، غمآشامم، غمنوشم، غمکشم، غمبارم، غمزادم، غمپرستم، غمسازم، غمپوشم، غمرُبایم، غمدوستم ، غمخوابم ، غمنوازم ، غمبافم ، غمسنجم ، غمکاوم ، غمجویَم ، غم گریزم، غمبَرَم ، غمخَزم ، غمرَسم ، غمنَهم ، غم پرورم، غم دارم، غم منم.
1 546
تلخم {تو فکر میکنی مثل همیشه} و گرفتهام. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدا و گره خورده. و پر از یأس. غم سنگین سمجی تمام ذهنم و حتّی حس میکنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقا نمیدانم چه غمی. امّا حس میکنم؛ غم جدایی. غم دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدایی تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوری انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافهیی نشستهاند و فقط به اندازهی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کردهاند و از پیادهرو میگذرند. و دوری من و تو با همهی یادهای تپندهی نزدیک. و بازهم با این همه نمیدانم چه غمی. غم یک غبن. غبنی چارهناپذیر. غم خطاکاری ذهنی. غم خطازدگی.
- حرفهایی با خودم میان راه
1 546
اندوه نمیتواند تا ابد شدید باقی بماند. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع میکند به بازسازی خود.
1 546
دریا نَفَس زند، «بخار» گویند، متراکم شود «ابر» خوانند، فروچکیدن گیرد «باران» نام نهند، جمع شود و به دریا پیوندد، همان «دریا» خوانند که بود.
- لَمَعات؛ فخرالدین عراقی.
1 546
حس میکنم که عمرم را باختهام... و خیلی کمتر از آنچه که باید بدانم، میدانم. شاید علتش این است که هرگز زندگی روشنی نداشتهام.
- نامهی فروغ فرخزاد؛ به ابراهیم گلستان.
1 546
عشق، فراگیر است. عشق، گسترهٔ کامل احساسات انسانی را پذیراست، حتی احساساتی که پنهان میکنیم و یا از آنها میترسیم. یونگ میگوید: من ترجیح میدم کامل باشم تا خوب!
تا کنون چند نفر از ما خود را زیر پا نهادهایم تا خوب، دوستداشتنی و قابل قبول باشیم؟
-نیمهٔ تاریک وجود؛ دبی فورد، ترجمه فرناز فرود
