fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

کانال بسته

من بنده‌ی خانه‌های روشنم. آخرین نامه‌ی غزاله علیزاده. . به یاد غزاله‌ی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 062
مشترکین
+5124 ساعت
+747 روز
+23930 روز
آرشیو پست ها
از دیگری دور شدن (emotional distance)، هزار شکل دارد، اما دو شکلِ آن بسیار آشناست. شکلِ قابلِ مشاهده‌ی آن «درِ خانه را باز کردن و‌ رفتن» است: تن به فاصله‌ی جغرافیایی دادن. اما شکلِ نامحسوسِ آن، «درِ خویش را بستن و‌ جایی نرفتن» است؛ تن به جانِ خویش دادن. آدم اول به جانِ خودش پناه می‌برد، بعد در را باز می‌کند، از سرِ سرگردانی، به جهانِ دیگران پناه می‌برد و زیر لب می‌خواند: «شدم فسانه به سرگشتگی.» - ابراهیم سلطانی.

- رو به بیرون زدن از خویش، دری می‌خواهم!
+1
- رو به بیرون زدن از خویش، دری می‌خواهم!

برای تحملِ روزهای سیاه، به تو فکر می‌کنم. برای تصاحبِ رویایِ ماه، به تو می‌اندیشم. ای کاش ماه می‌بودم…

آلبرکامو میگه؛ اعماق نفرت درونم، عشقی بی‌پایان وجود داره. انتهای گریه درونم، لبخندی بی‌مانند وجود داره. تو پیچیده‌ترین آشوب‌های درونم، آرامشی عمیق وجود داره. تو اعماق زمستان درونم، تابستانی دلپذیر وجود داره. و این‌ها به من شادی می‌دن. و به همین دلیل برام مهم نیست دنیا با بیرحمی به من فشار بیاره‌، چون درونم چیزی قوی‌تره که با اون مقابله می‌کنه.

امیدی داشت که نمی‌دانست به چیست...
+1
امیدی داشت که نمی‌دانست به چیست...

هر چه روحم بیشتر زجر می‌کشد؛ برای تسکینش بی عاطفه‌تر می‌شوم. بلندی های بادگیر؛ امیلی برونته.

من بیابانم؛ همسرِ باد. من در توام؛ چون فریادی در باد. آن روز‌هم که دست‌های تو ویران شدند، باد می‌آمد. رفتی و باد ماند. اکنون ویرانه‌های دلم را به باد می‌سپارم.

دیوانه‌وار پشت سرش دویدم، از پله‌ها پایین رفتم. فریاد زدم: شوخی بود، باور کن. از پیش من نرو. لبخندی ترسناک چهره‌اش را پوشاند. به سردی گفت: در باد نایست، سرما می‌خوری. - آنا آخماتووا.

دیوانه‌وار پشت سرش دویدم، از پله‌ها پایین رفتم. فریاد زدم: شوخی بود، باور کن. از پیش من نرو. لبخندی ترسناک چهره‌اش را پوشاند. به سردی گفت: در باد نایست، سرما می‌خوری. - آنا آخماتووا.

*Wuthering Heights.
+1
 *Wuthering Heights.

از توضیحِ آن عاجزم؛ اگر گریه کنم، آیا شما می‌توانید صدای مرا از میانِ مصراع‌های من بشنوید؟‌ اشکِ چشم‌های مرا آیا با دست‌های‌تان می‌توانید لمس کنید؟ پیش از آن‌که به این درد مبتلا شوم. نمی‌دانستم که ترانه‌های تو این‌همه زیبا ولی کلمه‌ها این‌همه بی‌کفایت‌اند. جایی هست می‌شناسم که امکانِ گفتنِ هر چیزی وجود دارد به آن‌جا بسیار نزدیک شده‌ام حس می‌کنم ولی از توضیحِ آن عاجزم.

- اگر اشک بودم؛ بسیار سرازیر می‌شدم.
+1
- اگر اشک بودم؛ بسیار سرازیر می‌شدم.

مثل بچه‌ها گریه می‌کنم. دلم می‌خواهد هرجایی جز این‌جا باشم. از خودم می‌پرسم؛ با چه حالی برگردم خانه. رو به آسمان می‌کنم‌؛ حتی یک ستاره هم در آسمان نیست. گریه‌ام بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. امیدم از همه جا ناامید شده. کاش کسی جایی منتظرم باشد. این آرزوی زیادی است؟

قبل اینکه وانمود کنی آسیب ندیدی؛ برای تمام کسانی که هنوز وانمود می‌کنند قوی‌اند، به رغم آسیبی که به قلبشان رسیده. درود بر شما! دور از غم بمانید.

تا امروز هیچ مردی را به اندازهٔ من نخواسته است ولی حتی عشق من نیز نتوانسته است این تهی را از میان بردارد. خصلت این زن ناثابت و گذراست. در او هیچ چیز آینده ندارد و هر چیز ناگهان روزی فرومی‌ریزد. همیشه از او به یاد جامعه می‌افتم: هر چیز را زمانی و هر مرادی را دورانی است … زمانی برای عشق ورزیدن و زمانی برای کینه ورزیدن… پارسال اعتراف کرد که حتی زمانی به من کینه می‌ورزید چون خیال می‌کرد که در اندیشهٔ او نیستم و دوستش ندارم و او عاشقی شکست‌خورده است. - شاهرخ مسکوب؛ در حال و هوای جوانی.

تا امروز هیچ مردی را به اندازهٔ من نخواسته است ولی حتی عشق من نیز نتوانسته است این تهی را از میان بردارد. خصلت این زن ناثابت و گذراست. در او هیچ چیز آینده ندارد و هر چیز ناگهان روزی فرومی‌ریزد. همیشه از او به یاد جامعه می‌افتم: هر چیز را زمانی و هر مرادی را دورانی است … زمانی برای عشق ورزیدن و زمانی برای کینه ورزیدن… پارسال اعتراف کرد که حتی زمانی به من کینه می‌ورزید چون خیال می‌کرد که در اندیشهٔ او نیستم و دوستش ندارم و او عاشقی شکست‌خورده است. - شاهرخ مسکوب؛ در حال و هوای جوانی.

- و در آخر؛ هر قلبی، قاتل خودش را دوست دارد.

«آخرین حریمِ فروپاشی.»
+1
«آخرین حریمِ فروپاشی.»

«من می‌خواستم یک زن یعنی یک بشر باشم. من می‌خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن دارم و دیگران می‌خواستند فریادهای مرا بر لبانم و نفسم را در سینه‌ام خفه و خاموش کنند.» - فروغ فرخزاد.

«پوران جانِ عزیز مهربانِ بداخلاقِ خوش قلبِ «کافر غضبِ» «مؤمن رضایِ» بدخرجِ خسیسِ حواس پرت جمع کن جیغ بنفشیِ ژوکوند لبخند{} صبورِ تندجوشِ فرشته، دیوِ سوهانِ عمر، تسلیت بخشِ دیوانه زنجیرِ خردمندِ، پرِ بریز و بپاشِ«جمع و جوریِ» قایم کنِ گم کن پیدا نکن بی نظم دقیقِ صد تومان گم کن،  پاک روحِ، پلید دهنِ «مرد بیرونِ»، «زنِ خانه» «همسرِ خوب» «همدمِ بد» «اهورائی ذاتِ» «اهرمنیِ داد» امید بخشِ یأس آورِ پرحرف حرف نشنو خون گرمِ  پرجوش و خروش، زود قهرِ زود آشتی{} بدترین بدِ، خوب ترین خوب «با پی نتوان زیستنِ» «بی وی نتوان بودنِ»... خوش نوازشِ بد سرزنش جور به جورِ همیشه یک جورِ درهم برهمِ شلوغ پلوغِ قره قاتی، عزیزی که تورا نمیتوانم تحمل کنم و دنیا هم بی‌تو تحمل ناپذیر است.» - نامه علی شریعتی؛ به پوران شریعت رضوی.