ch
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

前往频道在 Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

显示更多
未指定国家未指定类别
1 536
订阅者
+2924 小时
+947 天
+9430 天
帖子存档
دست‌های روشن‌ات را، از روزهای تاریک‌ام ‏دور نکن؛ این روزها ‏تنها تویی که زیبا مانده‌ای.

«الهی، ای بود و نابود من، تو‌ را یکسان از غم، مرا به شادی رسان.» - مناجات‌نامه؛ خواجه عبدالله انصاری.

التیامِ زخم را باید در، خونِ خودِ زخم یافت. زخمِ من‌، پیش از من وجود داشت؛ به دنیا آمدم تا صاحب تن شود. - ژوئه بوسکه

من گریسته‌ام، آری مدتی است که با هر ضربه‌ کوچکی، با هر بهانه اندکی به گریه می‌افتم. دوست من، دلم زخم دارد. همین. -نامه‌ سیمین بهبهانی؛ به منصور اوجی.

گفت: بیا غم را تقسیم کنیم، تو هر آنچه که غمگینت می‌کند را به من بگو و من تو را از زخم‌ها مداوا می‌کنم. گفتم: هیچ‌چیز مثل پنهان کردن غم، انسان را عذاب نمی‌دهد.

بطری وقتی پر است و می‌خواهی خالی‌اش کنی، خم‌اش می‌کنی. هر چه بیشتر خم شود خالی‌تر می‌شود‌؛ اگر کاملا رو به زمین گرفته شود سریع‌تر خالی می‌شود. ‏دل آدم هم همین‌طور است؛ گاهی وقت‌ها پر می‌شود از غم، غصه، از حرف‌ها و طعنه‌های دیگران. هرگاه دلت پر شد از غم و غصه ها، خم شو و به خاک بیفت. و بگو: چه چاره از غم؟چه چاره از مرگ؟ گویی راه فراری نیست؛ که غم، چون سنگی، مرا در سراشیبِ دره‌ای دنبال می‌کند.

برکه‌ی ساکن غم را، سنگریزه‌یی -که شاید از دست کودکی، به شیطنت رها شده بود- به موج انداخت. چه نسیم دیوانه‌کننده‌ی غم‌انگیزی! تو کجا هستی؟ تو کجا بودی؟ آن‌که به من گفت: «اینک بهار!» که بود؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. - عباس نعلبندیان؛ ص ص م، از مرگ تا مرگ.

photo content

غمگینم؛ غم‌خوارم، غم‌آشامم، غم‌نوشم، غم‌کشم، غم‌بارم، غم‌زادم، غم‌پرستم، غم‌سازم، غم‌پوشم، غم‌رُبایم، غم‌دوستم ، غم‌خوابم ، غم‌نوازم ، غم‌بافم ، غم‌سنجم ، غم‌کاوم ، غم‌جویَم ، غم گریزم، غم‌بَرَم ، غم‌خَزم ، غم‌رَسم ، غم‌نَهم ، غم پرورم، غم دارم، غم منم.

جملگی در حکم سه دیوانه‌ایم؛ من، باران و غم.

باران، باران؛ همچون ترانه‌هایی حزن انگیز، بی‌امان از آسمان فرو می‌ریزد.

تلخم {تو فکر می‌کنی مثل همیشه} و گرفته‌ام. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدا و گره خورده. و پر از یأس. غم سنگین سمجی تمام ذهنم و حتّی حس می‌کنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقا نمی‌دانم چه غمی. امّا حس می‌کنم؛ غم جدایی. غم دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدایی تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوری انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافه‌یی نشسته‌اند و فقط به‌ اندازه‌ی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کرده‌اند و از پیاده‌رو می‌گذرند. و دوری من و تو با همه‌ی یادهای تپنده‌ی نزدیک. و بازهم با این همه نمی‌دانم چه غمی. غم یک غبن. غبنی چاره‌ناپذیر. غم خطاکاری ذهنی. غم خطازدگی. - حرف‌هایی با خودم میان راه

پناه بر غم.

دیگر با هیچ‌کس سخن نمی‌گویی. حتّی با خودت ‏غایب شده‌ای.

در دلم ریخت بس، بَر سر هَم، غَم سَرِ غم دل مخوانید، خدا داده غم‌آباد مرا

اندوه نمی‌تواند تا ابد شدید باقی بماند. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع می‌کند به بازسازی خود.

دریا نَفَس زند، «بخار» گویند، متراکم شود «ابر» خوانند، فروچکیدن گیرد «باران» نام نهند، جمع شود و به‌ دریا پیوندد، همان «دریا» خوانند که بود. - لَمَعات؛ فخرالدین عراقی.

photo content

حس می‌کنم که عمرم را باخته‌ام... و خیلی کم‌تر از آن‌چه که باید بدانم، می‌دانم. شاید علتش این است که هرگز زندگی روشنی نداشته‌ام. - نامه‌ی فروغ فرخزاد؛ به ابراهیم گلستان.

عشق، فراگیر است. عشق، گسترهٔ کامل احساسات انسانی را پذیراست، حتی احساساتی که پنهان می‌کنیم و یا از آن‌ها می‌ترسیم. یونگ می‌گوید: من ترجیح میدم کامل باشم تا خوب! تا کنون چند نفر از ما خود را زیر پا نهاده‌ایم تا خوب، دوست‌داشتنی و قابل قبول باشیم؟ -نیمهٔ تاریک وجود؛ دبی فورد، ترجمه فرناز فرود